|
|
|
|
|
امیدم اینگونه نیست که رفته باشی و برایت بنویسم تا بازگردی. تنها بی توجهی کوچکی تو را از من گرفت. اینکه از جایی فراموش کردم صبح ها در آینه به تو سلام کنم، اینکه فراموش کردم که گاهی دست به کاری زنم تا لبخند بر لبانت بنشیند، فراموش کردم شب ها مواظب باشم سرما نخوری... کم کم خسته و رنجور شدی عزیز... کمتر خندیدی و بیشتر گریستی. امیدم قول می دهم تیمارت کنم تا دوباره جان بگیری. قول می دهم پاره کنم همه ی کاغذ های "ولش کن" "مهم نیست" "که چه بشود" را. تنها بمان برایم. پ.ن. نوشتن از "امید" کافی نیست. باید با "امید" زندگی کرد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:44 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
یحیی بن معاذ را گفتند: "دوست، روی به دوست آرد؟" گفت: "و خود دوست، روی از دوست بگرداند؟" پ.ن.2. مصراعی که در عنوان آمده از "واله ی هروی" است. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:29 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
نقطه ی آغاز نوشته هایم را گم کرده ام و در جستجوی یافتنش از اعماق دلم
عبور می کنم. جایی که ساکت و دست نخورده مانده است که اگر روحم طغیان کند
سنگ های زندگی بر هم سوار نمی شوند و من هنوز زندگی می کنم با خنده ها و
گریه هایم. شاید نطقه ی آغاز باید خود زندگی باشد تا بتوان به نقطه ی
پایان رسید. و چه آرام خواهم مرد اگر بدانم آرام زیسته ام و ... کلمات حقیرند برای بیان ناگفته های روحم و روحم نمی داند من از جانش چه می خواهم. و هر لحظه پشیمان می شوم از نوشتن که نوشتن کار من نیست. من همیشه شنوای خوبی بودم اما گفتن شغل من نیست. کار من نگاه کردن است و لبخند زدن به همه ی آنچه که می بینم که من نقطه ی پایانم را با هیچ چیز عوض نمی کنم و.... شهریور 1388 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 11:50 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب دستم را زده بودم زیر چانه ام و گویی از دور خودم را تماشا می کردم. نشسته بودم و منتظر تا ببینم رامکی که آن طرف نشسته رو به رویم چه می کند. نشسته بودم و زیر لب نامش را صدا می کردم که شاید سری بلند کند و مرا ببیند. منتظر بودم ببینم چه می کند. با گچی که کنارم بود خطی کشیده بودم و منتظر بودم ببینم کدام طرف خط می نشیند. کلاسیک ها یا رمانتیک ها؟ و چه قدر خنده ام گرفته بود از تازگی این جدال قدیمی. اما رامک آرام نشسته بود رو به رویم درست وسط خط. سر که بلند کرد و چشم در چشمانم که دوخت دیدم تیغه ی بینی اش همان خطی است که کشیده ام. نه دیگر می گریست و نه می خندید. در چشمانم خیره شده بود بی پروا. از همان نگاه ها که یعنی خوب تماشا کن. مبادا یادت برود کجا نشسته ام. که یعنی مرا ببین که همه ی دو دو تاهایت را ریخته ام بهم. خوب که نگاهش کردم پوزخندی بر لبش بود یا زهرخندی شاید. دیگر نامش نبود که زمزمه می کردم. مدام می خواندم "اَلاَمان... الامان از آنجایی که نشسته است."
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 12:27 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
دو نمونه تعهدنامه ی دانشجویی در آستانه ی کنکور کارشناسی ارشد: "نامردم اگه تا دوشنبه 88.10.7 که از خونه میام، کتاب ... تموم نشده باشد. (یا کل کتاب رو بخونم یا تا نصفه رو هم بخونم هم فیش بنویسم.) ایشالا!" "نامردم اگه این هفته و هفته ی بعد روزی 100 صفحه نخونم، خاک بر سرم اگه نخونم. البته توجه کن که من آزادم قبول شم کارم درست می شه!!!!! می دونی که؟ امروز موعد سر رسید این دو تعهدنامه بود و من دارم به جریمه ای فکر می کنم که می خواهم برایشان در نظر بگیرم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 17:56 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا می دانم که در انتظار زیباتر می شوم. بیشتر و مهربان تر لبخند می زنم. آرامتر راه می روم و کمتر سخن می گویم. حتما در صبوری کردن هایم دوست داشتنی تر می شوم که آدم های زندگی ام مرا در انتظار می گذارند.... آنها مرا در انتظار بیشتر دوست دارند.
اما انتظار یعنی از افتادن برگ درخت هم دلم بلرزد که خبری در راه است. از شنیدن نام آشنایشان قلبم تندتر بزند. انتظار یعنی صدای زنگ موبایلم را بشنوم در حالی که خاموش است. انتظار یعنی می دان چه کسی آنسوی زنگ تلفن است اما بگویم: شاید... من خود مانده ام در همه ی صبوری کردن هایم. مانده ام که از کجا و کی برای خودم چنین حجمی از انتظار خریده ام که تمام نمی شود... انتظار یعنی... کاش می دانستم من ِ در انتظار چگونه است... مخاطب خاص: در چشمانم نگاه کن! می دانی؟ زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد! پ.ن. چون چند روزی نیستن نظرات را تاییدی می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 10:24 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
در اعماق دلم جایی هست که سرشار از دلواپسی است. کلاس را تاب نمی آورم. اجازه می گیرم و خیلی زود کلاس را ترک می کنم. استاد فقط لبخند می زند. در کتابخانه نشسته ام و به جای هر مطلبی رمان می خوانم. یک موسیقی آرام هم در گوشم زمزمه می کند اما این داستان با آن اسم شخصیت هایش... دوست دوران دبیرستانم است که روبه رویم نشسته و نگاهش که با نگاهم تلاقی می کند لبخند می زند و می گوید: "خوشحال باش دوستم." دوست دیگری کنارم نشسته است و درس می خواند. ناگهان بی مقدمه می گوید: "اصلا چرا ما با هم مثل قدیم ها حرف نمی زنیم؟ خیلی وقته یک گپ طولانی نداشتیم..." دوستی دور و مجازی که تنها یکبار دیدمش، آن هم چند ماه پیش و اینک چند روزی است عروس شده و دو ماهی می شود خبری از من ندارد و آدرس اینجا را هم ندارد، sms می زند که: "کجایی خانوم؟" چند تا sms مهربان از دوستی دیگر... در کتابخانه که باز می شود، دوست دیگری کتابم را برایم می آورد که همکلاسی مان همه ی درس های استاد را برایم در آن نوشته است... پ.ن. من درمانده ام در آنچه به آن وظیفه ی دوستی می گویند... من حتی درمانده ام در جواب دادن به sms ها و نامه ها و تلفن ها... شاید بی ربط به یلدا اما: به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:42 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
چهار سال دارم که نیمه شب بیدار می شوم و گرسنه ام. روی تخت نشسته ام که مامان برایم تخم مرغ عسلی می آورد. در یک نعلبکی سفید با حاشیه های سبز. با قاشق چای خوری تخم مرغ را دهانم می گذارد. درست است که نصفه شب است اما نمک را هم فراموش نکرده است. خاطره ی ساده ایست اما من هنوز هم با یادآوری اش دلم تخم مرغ می خواهد. و یک لبخند گوشه ی لبم می نشیند. بعضی خاطره ها هیچ گاه پیر نمی شوند. پ.ن. نظرات پست قبل را هم جواب دادم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:3 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
کاری به قانون و شرع و عرف ندارم. من دلم برای صدای "آمین" مردان عرب که بعد از "... و لا الضالین" در مسجدالنبی می پیچد تنگ است.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:55 توسط رامک
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد می گوید: "اگر می بینید من این درس را برداشته ام برای این است که دوستتان دارم." و من آن زمان در جزوه ام می نویسم و قد یوذی من المقة الحبیب پ.ن.1. معنی مصراع "(چه بسا معشوق) از عشق عاشق آزار می بیند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:29 توسط رامک
|
|
||