تبليغاتX
به احترام زندگی
[مکان: سر میز شام]
رامک: ببخشید خانم... من مدام مزاحم شما می شم
[صدای خنده]
خانم...: آخه ما در حرفامون نمی گییم "مدام". برایمون غریبه و ادبیه

[مکان: خیابان ولیعصر]
رامک: تجریش برای من تزاحم خاطره و تصویر...
لیلی: تو یک ادبیاتیه واقعی هستی

[مکان: اتاق برادرک]
رامک: چه قدر حرف می زنی! یک لحظه زبان به کام بگیر!
[صدای خنده]


پ.ن. حالا می فهمم کسانی که در برخوردهای اول به من می گویند چه با ادب صحبت می کنی، منظورشان این بوده که چه "با ادبیات" صحبت می کنی. جدا سوال ذهنی داشتم که مگر بقیه ی مردم بی ادب حرف می زنند که ایشان تعجب کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 9:40  توسط رامک  | 

هر آدمی را به اندازه ی وقتی که صرفش کرده ام دوست می دارم.
نه می توانم دست از دوست داشتن بکشم و نه از آن استعفا دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 7:44  توسط رامک  | 

نوشته برایم که "از رامکی که می شناختم انتظار نداشتم."
دیگر زمان آن نیست که به آنچه کردی و گفتی کاری داشته باشم، تنها ادعا مکن که می شناختی ام.


پ.ن. دو ماهی هست که هر زمان یاد این ادعا می افتم، ناخن هایم در کف دستم فرو می روند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 21:5  توسط رامک  | 

پروردگارا!
من فقط خودم را به تو سپردم با دیگری کاری ندارم.



مخاطب خاص:

علی آقا! فایل های مربوط به مکه را بالاخره از خواهرتان گرفتم. خیلی خیلی ممنونم که برایم فرستادیشان. و عذر می خواهم که دیر تشکر می کنم. مجبور شدم از اینجا بگویم چون هیچ نشانی جز آدرس وبلاگتان نداشتم که آن را هم حذف کردید.
این دو هفته مواظب این دوست ما باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:51  توسط رامک  | 

دختر و پسر را خانواده ها به یکدیگر معرفی کردند. آقا پسر خواست که اول تلفنی با دختر خانم صحبت کند. بعد از سلام و احوالپرسی پرسید:

- ببخشید قد شما چه قدره؟
- 160
- و وزنتون؟
- 62
- ماشاالله بخور هم هستین!!!!


پ.ن. کاش من اونجا بودم و قیافه ی دوستم را پای تلفن می دیدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 18:2  توسط رامک  | 

تکلمی حبیبتی... عما فعلت الیوم
محبوبم، درباره ی آنچه امروز انجام دادی با من حرف بزن
ای کتاب -مثلا- قرأت قبل النوم؟
مثلا چه کتابی پیش از خواب خواندی؟
این قضیت عطلة الاسبوع؟
تعطیلات هفته را کجا گذراندی؟
و ماالذی شاهدت من افلام؟
کدام فیلم را تماشا کردی؟
بأی شط کنت تسبحین؟
در کجا شنا کردی؟
هل صرت لون التبغ و الورد ککل عام؟
آیا مانند هر سال پوستت رنگ توتون و گل سرخ شده است؟
تحدثی... تحدثی
با من حرف بزن
من الذی دعاک هذاالسبت للعشاء؟
چه کسی تو را شنبه برای شام دعوت کرد؟
بأی ثوب کنت ترقصین؟
با کدام پیراهن می رقصیدی؟
و أی عقد کنت تلبسین؟
و چه گردنبندی به گردن داشتی؟
فکل انبائک یا أمیرتی...
که هر خبری از تو، محبوب من
أمیرة الآنباء...
پادشاه خبرهاست.

"نزار قبانی"

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:28  توسط رامک  | 

در طی این دو، سه هفته ی گذشته برای انجام کاری درسی مجبور شدم نزدیک به هزار صفحه شعر نو بخوانم. از شاملو، نیما، خانلری، توللی، فروغ، بهبهانی، کسرایی، اخوان، حمید مصدق، شفیعی کدکنی و فریدون مشیری.
این توفیق اجباری چند پیامد داشت که مهمترین آن، درک روشن و تقریبا دقیق اختلاف سنت گرایان و نوپردازان است. منی که با این نوع ادبیات غریبه نبودم، با خواندن بیشتر این شعرها احساس غربت می کردم. قبول دارم که بخشی از این احساس ناشی از عادت و سلیقه من بود اما به جرئت می توانم بگویم در این هزار صفحه، شعر ِ خوب کم خواندم. حالا خوب می فهمم آن زمان که نیما اولین شعرهایش را سرود –که نسبت به شعرهای بعدی، قوی هم نیست- چرا و چگونه معاصرینش برآشفتند. با توهین کردن موافق نیستم ولی خوب می دانم که اگر من هم آن زمان بودم حتما خشمگین می شدم و واکنش نشان می دادم.
مرحوم دکتر فرشیدورد از آخرین افراد این سنت گرایان خشمگین بود و تا جایی که می دانم دکتر مظاهر مصفا از آخرین های این گروه هستند.
نمی خواهم بگویم همه ی نقدهایشان درست است و به جا اما حالا بیشتر ریشه های این خشم را درک می کنم و اگر دوباره سر کلاسشان می نشستم با ایشان همدلی می کردم تا بیشتر از خشمشان بگویند. همیشه حرف هایی هست که به سبب خشم نصفه و نیمه زده می شود. کاش آنها بهتر حرف می زدند و کاش ما بیشتر گوش می کردیم.

 

پ.ن. گاهی می شود که من از سر لج کاری را انجام می دهم. حالا هم لج کرده ام مجموعه اشعار سیمین بهبهانی را بخوانم ببینم چند بیت شعر خوب می شود در آن پیدا کرد.
بیت هایی که یافتم را قصد دارم اینجا بنویسم.
کسی اینجا هست که او را به معنای واقعی کلمه "شاعر" بداند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 12:35  توسط رامک  | 

خدا از سر تقصیرات ِ آدم مردم آزار نگذرد! مخصوصا اگر استاد باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 7:34  توسط رامک  | 

دخترک یادش نیست که چه کرده بود، اما دایی اش حسابی کلافه شد و او را بغل کرده و برد دم پنجره ی طبقه ی سوم و گفت "می اندازمت پایین، مگر اینکه معذرت بخوای و بگی دیگه این کار را نمی کنی"
دخترک سه سالش بود. نه گریست و نه خواهش کرد و نه... فقط گفت "بنداز"


دلم می خواهد از کودکی هایتان بنویسید. حتی اگر همین دیروز کودکی کرده اید. عده ای هم که رسما دعوتند:

حالگیر، حره، توتیا، شیخ، پور پدر، یان سباستین، تک تیر انداز، بهار، می سم، خاتون خاموش

خودتان هم چند نفری را دعوت کنید تا بیشتر به یاد کودکی هایمان لبخند بزنیم.


پ.ن. از تک تکتان به خاطر اینکه کنار نغمه ی غم انگیزم نشستید ممنونم. حتما می دانید که خیلی دوستتان دارم.
با حرف های شما دلم خواست بیشتر و بهتر از آنچه در ته فکر می گذرد بنویسم. امیدوارم بتوانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 11:47  توسط رامک  | 

گاهی حرف هایی که برای گفتن دارم از جنس شیشه اند. نمی شود همین طور دهانم را باز کنم و کلمات را بریزم بیرون، یا بیایم اینجا و هرچه دارم و ندارم را با بازی انگشت و کلید تبدیل کنم به حرف و کلمه... که اگر چنین کنم، حرف ها می شکنند و تکه ها و خرده هایش من را و مخاطبم را زخمی می کند و آنگاه می شود ترکیب زخم و شیشه و کلمه. ترکیب غریبی است اما غریبه نه. چنین می شود که حرف ها را نمی گویم و نمی نویسم و تایپ نمی کنم و... و حرف ها سنگین می شوند، روی هم تلنبار می شوند، بغض می شوند و می نشینند بیخ گلویم و...


پ.ن. این نوشته هرچه کردم کامل نشد. نتوانستم حکایت آه و بغض را بنویسم... نشد که بنویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 16:1  توسط رامک  |