تبليغاتX
هزار بادۀ ناخورده در رگ تاک است



نویسنده : رامک ; ساعت 12:53 روز چهارشنبه سوم خرداد 1391

نه اینکه خونم رنگین‌تر از بقیه باشد، نه اینکه فکر کنم باد شش دانگ دنیا را به نامم می‌زدند و نزدند، نه اینکه توقعی از کسی داشته باشم و بی‌پاسخ مانده باشد... هیچ کدام از این‌ها نیست اما کم‌کم دارم کم می‌آورم.

در نهادم آدم غمگینی نیستم که از هر اتفاقی فاجعه بسازم. دردها زود در من ته نشین می‌شوند و دیر به سطح می‌آیند. زیاد عزادار باقی نمی‌مانم، شادی‌های کوچک اینقدر برایم عزیز هستند که نخواهم از دستشان بدهم.

همۀ این‌ها هست، بیش از این‌ها نیز هست.

فقط از سال 87 تا الان نصیبم اندوه‌های بزرگ بوده و تاب آوردن‌های دشوار. زخم خورده‌ام و خودم مرهم شده‌ام. اهل غر زدن نیستم اما دلم منتظر یک اتفاق خوب دارد پیر می‌شود. چیزی که بخزد لابه‌لای روزهای آدمی تا شب‌ها پیرامونش خیالبافی کند.
اینکه بخواهم به چیزی یا جایی برسم که برای دقایقی پاهایم را دراز کنم و نفسی عمیق بکشم، توقع زیادی است؟ اینکه بعد از تمام این سال‌ها نخواهم مدام به خودم بگویم «تمام شد»، «گذشت»؟

من از اینهمه سال اضطراب خسته‌ام، از اینهمه سعی در درک شرایط و آدم‌ها، از اینمه رفتن با پاها زخمی، اینهمه احساس ناامنی...

جایی نیست که من دمی سر بگذارم و بر خواب روم؟
گرچه اعتراف می‌کنم دلم خواب نمی‌خواهد، بس که خواب‌هایم مشوش است. دلم کمی نسیم می‌خواهد و یقینی که به من بگوید آن دور بالاخره آبادی هست و امیدی به چشمه‌ای آب همین نزدیکی... از بوی خاکی که بر تن و جانم نشسته ملولم.
امید من دارد خاموش می‌شود و خستگی‌ام غالب.


پ.ن. عنوان از حسین منزوی





نویسنده : رامک ; ساعت 20:28 روز شنبه سی ام اردیبهشت 1391


گویند نظر به روی خوبان
نهی است، نه این نظر که ما راست

سعدی
(+)





نویسنده : رامک ; ساعت 21:50 روز سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391

نای محزونم اگر خوش نسراید چه عجب
بغض چون راه گلو بست نفس می‌شکند1


چند روزی است خودم را می‌بینم. نشسته‌ام روی اولین پلۀ طبقۀ چهارم دانشکده، با مانتو و مقنعۀ سرمه‌ای و می‌گریم. غروب یک روز پاییزی. دانشکده خلوت بود، آن چند نفری هم که بودند آن روز مرا ندیدند. مدتی از پنجرۀ بزرگ پاگرد آسمان را نگاه کردم و بچه‌هایی که از در دانشگاه بیرون می‌رفتند.
دیروز که دانشکده بودم، استاد گفت بریم طبقۀ چهارم. پایش درد می‌کرد، با آسانسور رفتیم. وارد راهرو که شدیم نتوانستم سمت راستم را نگاه کنم. ترسیدم خود آن روزم را ببینم. خودِ ترک برداشته‌ام.

بچه‌ها رفته بودند شیراز. من و لیلی و عده‌ای دیگر نرفتیم. استاد را دیده بودم، نمی‌دانم چه گفت که  گفتم من بعد از ظهر نمی‌توانم سر کلاس باشم. خط و نشانی که برای بچه‌های مسافر باید می‌کشید برای من کشید. من باید از دانشگاه می‎رفتم بیرون. به لیلی گفتم اگر کلاس تشکیل نشد حتما به شمارۀ موبایل پدرم زنگ بزند و خبر بدهد که من برنگردم. خبری نداد و من برگشتم. برگشتم و هیچ کس نبود. حتی خود لیلی. بعد از تمام این سال‌ها نپرسیدم که چرا آن روز خبر نداد. یادش رفت؟ شماره را گم کرده بود؟ موبایل‌ها آنتن نمی‌داد؟ مهم نبود دیگر. من برگشته بودم و از کلاس خبری نبود. پاهایم توان نداشت، نشستم روی پلۀ اول طبقۀ چهارم.

پدرم چند روز قبل قلبش را عمل کرده بود. بعد از عمل حالش خوب نبود. و آن روز اولین روزی بود که اجازه می‌دانند ما او را ببینم. می‌خواستم ساعت ملاقات بروم بیمارستان دیدنش که استاد خط و نشان کشید. می‌خواستم اگر کلاس نیست کمی بیشتر بمانم پیشش که لیلی خبر نداد. من زود برگشته بودم و نشسته بودم روی پله‌ها.

صبح همان روزی که پدرم عمل داشت، مامان با ما خداحافظی کرد که برود بیمارستان. چند دقیقه بعد مامان سراسیمه آمد و با خودش چند پتو برداشت. ساعت پنج صبح بود و کمی طول کشید تا از میان خواب و شلوغی بفهمم چه شده. ماشینمان آتش گرفته بود. دایی‌ها و پدربزرگ رفته بودند دم در. بچه‌ها توی راهرو هراسان بودند. من فقط پسر دایی کوچکم را بغل کردم که آرام بگیرد، دختر دایی‌ام دستانش را دور کمرم حلقه کرده بود و می‌لرزید. با دست دیگرم دست برادرکم را محکم گرفته بودم که مبادا برود توی کوچه لابه‌لای شلوغی‌ها. کوچه دود بود، آتش بود، صدای سرفۀ عزیزانم بود و مامورین آتش‌نشانی.
همان موقع مامورها به مامان گفته بودند که شکایت کنید، این چندمین ماشینی است که خود به خود آتش می‌گیرد.

نشسته بودم روی پله‌های طبقۀ چهارم، نشسته‌ام روی پله‌های طبقۀ چهارم...


1. از حسین منزوی





نویسنده : رامک ; ساعت 21:3 روز شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391

زمان/مکان: اولین جلسۀ خواستگاری در مکان خلوتی که قرار است
دختر و پسر اولین و مهم‌ترین حرف‌های خود را بزنند.


اولین سوال پسر: اگر ما ازدواج کنیم، پدر شما به ما کمک مالی می‌کنه؟ چه قدر؟



توضیح: مطالبی که ذیل این عنوان می‌آید عین واقعیت است، اما لزوما برای خود من اتفاق نیفتاده است.





نویسنده : رامک ; ساعت 9:36 روز پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391


می بی غش است بشتاب، وقتی خوش است دریاب
سال دگر که دارد امّید نوبهاری؟


حافظ





نویسنده : رامک ; ساعت 23:2 روز دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

چهارشنبه صبح با لیلی رفتیم نمایشگاه. من یک ساعتی زودتر رسیدم و رفتم سالن/چادر ناشران عربی. هرچه کتاب خواستم که ببینم گفتند که در «کَراتین» (همان جمع کارتن) است و هنوز از انبار نیامده.
بعد از ناهار رفتیم قسمت ناشران خارجی. (سوال که مطرحه اینه که عرب‌ها داخلی محسوب می‌شوند؟) قیمت‌ها اینقدر بالا بود که فقط از روی جلد بعضی کتاب‌ها عکس گرفتیم تا بعد به طریقی یک فکری به حال خودمان بکنیم. یک صندلی هم آنجا دیدم که به نردۀ قفسه بسته شده بود. آیا دزدیدن صندلی در نمایشگاه سابقه داشته است؟ خواستم عکس بگیرم ولی موبایلم در کیفم بود و هوا گرم بود و من اصولا لابه لایۀ کتاب‌های انگلیسی زبان معذبم. (اینم یک اعتراف تاریخی).
بعد رفتیم سراغ ناشران عمومی. از قیمت‌ها بگم؟ از اینکه عنوان جدید خیلی کم بود بگم؟ از رواج ترجمه‌های بد بگم؟ آخه مثلا نشر افراز با خودش چی فکر کرده که رمان چاپ کرده یازده هزار و پانصد تومان؟
بعد هم دیرمان شده بود. بدو بدو آمدیم بیرون. همان روز من به فروشگاه نشر چشمه هم رفتم. از اونجایی که سال‌هاست با خودم عهد کده‌ام که زمانی رمان و داستان بخرم که بدانم حتما تا آخر عمرم دو بار می‌خوانمشان کتاب دندان‌گیری پیدا نکردم. فقط یک اثر از «جومپا لاهیری» دیدم که دلم خواست و با خودم گفتم بالاخره از نشر چشمه هم خرید کرده باشم اما کیفم خیلی سنگین بود و کیف پولم ته کیف. چنین بود که از خرید کردن منصرف شد. بسیار هم از این عمل خویشتن راضی‌ام چون امروز بعد از کمی جستجو فهمیدم که این مجموعه داستان، همان «خاک غریب» است که قبلا نشر ماهی چاپش کرده بود.

شنبه صبح برادرک خواست برود نمایشگاه. من هم همت نموده رفتم تا بلکه «کراتین» از انبار آمده باشد. کتاب خوبی پیدا کردم دو جلدی. جلد اولش را خریدم، فروشنده فرمودند جلد دوم در «کراتین» است!!! بعد هم یک دل سیر به نشرهای مورد علاقه‌ام سر زدم. چند باری از نشرهای مختلف خواستم کتابی را به من نشان دهند که گفتند در نمایشگاه نیاوردیم و اگر می‌خواهید بروید فروشگاهمان. یکی‌ش را خوب یادم هست کتاب «پروانۀ آبی» بود از نشر نی. عجب!

امروز صبح هم سر راه دانشگاه از مترو پیدا شدم رفتم همان غرفۀ عربی به دنبال جلد دوم کتاب که فروشنده فرموند ما اصلا چنین کتابی نیاوردیم. از قضا آن جلد اول همراهم بود. نشانشان دادم، لبخند ژکوندی تحویل دادند و کتاب را گذاشتند در طبقات که بنده با خشم کتابم را برداشتم و به زبان شیرین فارسی گفتم که این را من خریدم، چرا همچین می‌کنی؟ کتاب را با خشم گذاشتم در کیفم و آمدم بیرون. بعد همان طور خشمگین از جلوی یک انتشارات لبنانی رد شدم و دیدم به به! چه کتاب‌هایش را ارزان می‌دهد. (نسبتا البته) بعد با پول جلد دوم آن کتاب بلکه کمتر، دو جلد کتاب خریدم. 

و اینگونه بود که ماجرای نمایشگاه امسال هم تمام شد.
در ادمۀ مطلب هم لیست کتاب‌ها را می‌گذارم، محض حفظ کردن شیوۀ هر ساله.





نویسنده : رامک ; ساعت 21:4 روز شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391

برای خاطر «ال» که نوشت:
دلم برای نزار خونی‌ت تنگه

اسپانیا
پلی است از گریه
که بین زمین و آسمان کشیده شده است.



شعر از نزار قبانی و تصویر از شهر بارسلون





نویسنده : رامک ; ساعت 12:12 روز سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

عین حقیقتید و به اندازۀ خیال
دورید از زوال چه بیم از زوالتان؟
آلودۀ غمیم و غباریم کُر دهید
ما را در آبگیر حضور زلالتان

از مترو که آمدم بیرون هوا هنوز روشن بود. دوباره هوا خوب است و من بر سر شوقم که پیاده بروم خانه. هدفون را گذاشتم توی گوشم. هفت تا کتاب توی کیفم بر شانه‌ام سنگینی می‌کرد. آرام راه می‌رفتم. از بیرون که چیزی نمی‌شنیدم اما به نظرم آمد کمی جلوتر دیگران برای راه رفتن پا سست می‌کنند. برایم مهم نبود. دقتی هم نکردم. تا رسیدم به جلوی پارکینگ شهرداری. صدای مرد جوانی که تنیده بود لابه لای نوای تار پیچید به موسیقی توی گوشم. صدا نزدیک بود از شانۀ چپم روییده بود گویی. سر برگرداندم. دختر جوان با مانتو و شال کرم- قهوه‌ای نشسته بود روی جدول پیاده رو و تار می‌نواخت. زانو به زانوی او، مرد جوان نشسته بود و با نوایش می‌خواند. هدفون را که از توی گوشم درآوردم، موبایل مرد زنگ زد و صداها خاموش شد. زن را نگاه کردم، آرایش ملایمی داشت، نگاهش بر دل می‌نشست. لبخند زدیم. چند قدم که رفتم دوباره صدایش خیابان را پر کرده بود.

دیروز، حدود ساعت 7 بعد از ظهر
میدان تجریش

پ.ن. شعرها از حسین منزوی





نویسنده : رامک ; ساعت 10:37 روز شنبه نهم اردیبهشت 1391

حرف؟
دلم می‌خواست راهبه‌ای بودم در کوهستان‌ها‬
‫ورد می‌خواندم و دعا‬
‫همسرم مسیح بود و لازم نبود برای دوست داشتنش منتظر باشم‬
‫جایی میان ابرها حتما به انتظار سفر روحانی من نشسته بود‬
‫و انسان برایم واژه‌ای بود گناه آلود‬
‫که توقع دوستی از او نمی‌رفت‬
‫و شب تا سحر برای آمرزیده شدنش نیایش می‌کردم‬
‫نگاهم در نگاه ابنای بشر اگر گره می‌خورد نه طرح هوسی بود، نه انتظار محبتی که مدت‌ها پیش از این چشم بر روی همه شان بسته بودم‬
‫گاه شاید خودم را در آینه می‌دیدم‬
‫و فکر می‌کردم چه قدر پیر شده‌ام‬
‫اما ناقوس کلیسا یادم می‌آورد که چرا‬
‫شاید برای کودکان فقیر ده شال می‌بافتم‬
‫و برای بیماران سوپ می‌پختم‬
‫و دل نگران ندانستن‌ها نبودم‬
‫زیرا که باور کرده بودم قرار نیست بدانم مگر او بخواهد‬
‫و او یکبار آمده بود زمین و انسان‌ها به صلیبش کشیده بودند‬
‫و گمان می‌کردم مریمی در من زندگی می‌کند که روزی خواهد زایید‬
‫عاقبت شاید یک روز دل به راه جاده می‌دادم‬
‫می‌رفتم و آن شب راهبان دیگر برای آمرزشم شمع روشن می‌کردند.‬


پ.ن. این خط‌ها در جواب دوستی تایپ شده است که در صفحۀ چت برایم نوشت: حرف بزن!





نویسنده : رامک ; ساعت 23:37 روز شنبه دوم اردیبهشت 1391

من از او هیچ نمی‌دانم. خاطره‌ایست دور و مبهم. انگار هزار سال از آن روز گذشته باشد و فقط طرح دستانش برایم مانده باشد و لبخندش. من همه تن درد بودم و او لبخندی که جان می‌گرفت.

روز اول را یادم نیست. تصاویرم اندکند، اما بوها غوغا می‌کنند. بوی آزمایشگاه، اتاق عمل، داروی بیهوشی و بعد لبخند جوان دکتر بیهوشی که لابه‌لای تیرگی‌ها محو شد. چشم که باز کردم یادم نبود کجایم. خواستم از جایم برخیزم که هجوم درد همه چیز را یادم آورد. حتما از صدای ناله‌ام آن مرد آمد بالای سرم. لولۀ سِرم به خاطر تقلای من پر از خون شده بود. دیدم که مرد لوله را بر ملافه‌ها می‌زد و سفیدی پارچه‌ها نقش خون می‌گرفت. ناتوان از هر حرکتی دلم می‌خواست دردم را بالا بیاورم. دوباره همه جا تیره شد. چشم که باز کردم نور بود و صدا. صدای پدربزرگ که اسمم را صدا می‌کرد. سر چرخاندم. پدربزرگ را دیدم و بعد مادربزرگ را. گریستم. و دوباره تیرگی. تمام آنچه از روز اول یادم مانده همین است. دور، مبهم.

من از او هیچ نمی‌دانم جز صدایش که تا چشم باز کردم صبح به خیر گفت. لم داده بود روی تخت. بی رمق بود اما چشمانش می‌درخشید. گفت «صبحانه‌ات را بخور». نمی‌توانستم که دستانم نقطۀ آغاز درد بودند. نگاهش کردم که ولش کن. آمد کنار تخت، بعد ایستاد. نمی‌توانست کمکم کند. هپاتیت داشت و نباید به من نزدیک می‌شد. یادم نیست چطور کمکم کرد که کمی صبحانه خوردم. گفتم که همه چیز مال هزار سال قبل است. حتما تاثیر داروهای مسکن بود که تیرگی دوباره مرا با خودش برد. شب با صدای خنده‌اش بیدار شدم. داشت با تلفن حرف می‌زد و از عشقش می‌گفت و دلتنگی و دیدار قریب. اشاره کرد به میز. پسرک سبد زیبای گلی برایش فرستاده بود.

صبح روز بعد از بیمارستان مرخص شد و تصویر آخرم از او لحظه‌ایست که لب تخت نشسته بود و دکمه‌های مانتویش را می‌بست و در جواب مادرش که پرسیده بود «ناهار چی دوست داری برات درست کنم؟» گفت «قورمه سبزی»

من از دخترک نوزده ساله‌ای که تا دم مرگ رفته بود و دلش برای محبوبش در آن طرف دیوارهای بیمارستان تنگ بود، هیچ نمی‌دانم. جز چشمانش که می‌درخشید و طرح مبهمی از دستانش. پس چرا دو روز است که از هزار سال پیش آمده و جان گرفته رو به رویم و مرا رها نمی‌کند؟