شجاعانه يا وقيحانه!
اون روز که عصبانى رفتم سر کلاس، گفتم: "پيغام نفرستين. با خودم حرف بزنين." امروز رفتم سر کلاس باز هم درس نخوانده بودنند و دليل مى آوردند. گفتم: "امتحان مى گيرم و نمره اش را هم مى دهم دست مادراتون" گفت: "مگه نگفتين با خودتون حرف بزنيم، شما هم با خود ما حرف بزنين." نگاهش کردم. گرچه جواب خوبى نبود که به معلمش بدهد ولى جواب خوبى براى من بود. و باز هم گرچه من نشنيده گرفتم ولى در دلم از جوابى که داده بود راضى بودم.
امتحان برگزار نشد!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 14:54 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه