130


کَمَثَل الشَیطانِ اِذ قالَ للانسانِ اکفُر فَلَما کَفَرَ قالَ اِنی بَرِی ءُ مِنکَ اِنی ا‌‌َخافُ اللهَ ربَ العالمین
(حشر/۱۶)

چون حکایت شیطان که به انسان گفت: "کافر شو." و چون (وی) کافر شد گفت: "من از تو بیزارم. زیرا من از خدا پروردگار جهانیان می ترسم."

...


... لکه های رنگی روی بالشتت یعنی دیشب هم در خواب گریسته ای ...

جهت اطلاع رسانی

اینجا هم می نویسم:

دوسیه ی محرمانه ی خاندان فخیمه ی گلابی پهلو

قانون بازی


قرار است به دعوت شیخ قانون های زندگی خودم را بنویسم:

* بعضی چیزها در زندگی جبر است باید آن ها را پذیرفت وگرنه مجبور می شوی که بپذیری. پس احترامت دست خودت باشد.
* از هر دستی بدهی از همان دست پس می گیری یا هرکسی آب قلبش را می خورد.
* دروغ ممنوع اما سکوت جایز است.
* ظرفیت شنیدن حقایق را باید داشت وگرنه مردم دروغ خواهند گفت.
* باید در هر رابطه ای خط قرمزها مشخص باشد. نباید از خط قرمزهای دیگران گذشت.
* باید رفتار و گفتار آدم منطق داشته باشد اما به این منطق باید احساسات را هم عرضه کرد تا آدم بمانیم.
* غرور آدم ها بازیچه نیست باید به حکم آدم بودنشان غرور ایشان را حفظ کنیم.
* افراط در چیزی جایز است که بخواهیم هرچه زودتر ترکش کنیم.
* زندگی کوتاه است. اگر امروز کنار کسی نباشیم شاید فرصت دیگری پیش نیاید.
* آنچه من در آینه می بینم بزرگترهایم در خشت خام می بینند. بنابراین باید با ایشان مشورت کرد اما در آخر تنها تصمیم گرفت.
* هر تصمیمی برای عملی شدم قیمتی دارد. باید پای قیمتش ایستاد.
* قانون های زندگی ام را بر اساس معیارهای خودم تعیین کرده ام پس عملکرد دیگران نباید موجب شود من از قانونم عدول کنم. یعنی مثلا اگر به من دروغ بگویند نباید موجب شود که من هم در عوض دروغ بگویم.
* کاری که سعی در پنهان کردنش داشته باشم یعنی از انجامش دارم احساس خجالت دارم. پس چرا انجامش می دهم؟
* باید لفظی و عملی محبت را به کسانی که دوستشان داریم ابراز کنیم.
* در هر رابطه ای همیشه کافی نیست که بگویم "من او را دوست دارم." باید گاهی بتوانم فریاد بزنم "او مرا دوست دارد"
* هرکسی وقتی کاری را انجام داد بار دوم هم می تواند انجام دهد.
* بهترین راه شناخت این است که ببینیم فرد مورد نظر با دیگران چه کرده است. با ما هم همانگونه خواهد کرد.
* بعضی قانون ها ناگفته اند اما وجود دارند...

از فاطمه، حالگیر، پور پدر، گلدونه، نفیسه و واحه به این بازی دعوت می کنم.

سوال ذهنی


با شماره تلفن هایی که یادداشت کرده ام اما اسم ندارند و یا آنها که اسم دارند ولی این اسم هیچ معنایی در ذهن من ندارد، چه باید بکنم؟

زندگی میخی(6)


تعطیلات عید

امتحانات پایان ترم هشتم(1387)


25 خرداد. 5-3. ریشه های انقلاب اسلامی.

نام استاد یادم نیست. اما در تمام طول ترم مدل عمامه اش توجه ام را جلب می کرد. جزو نادر کلاس هایی بود که همراه لیلی نبودم. و در تمام این چهار سال تنها کلاسی بود که حالگیر و فاطمه هم نبودند. تمام مدت کلاس روی پایم کتاب "توتمیسم" باز بود.

26 خرداد. 10-8. معارف اسلامی(2).
آخرین درس عمومی. من و لیلی ترم آخر و باقی هم کلاسی ها سال اولی. مثل همیشه کنار هم نشستیم. جلسه ی اول استاد فرمودند: "مگر شما سال دوم که بودید با من معارف(1) نگذراندید خانم ها لیلی و رامک؟" و از آنجا که نام ما را خوب به خاطر داشتند مدام سر کلاس صدایمان می نمودند و جلسه ی دوم هم غیر مستقیم مجبورمان کردند جدا از هم بنشینیم. مشق خانه هم دادند. بس که به ما توجه می کردند زیر میر هم نتوانستیم کتاب بخوانیم. در مورد امتحان و جواب هایی که نوشتم چیزی نگویم بهتر است. با تمام ماجراهای آن ترم انتظار نمره ی 17 نداشتم که از دیدنش بر روی برد بسی شاد شدم.

27.خرداد. 12-10. انواع ادبی/ 3-1 . ادبیات معاصر نثر
انواع ادبی درس اختیاری بود و من هر چهار واحد اختیاری را گذرانده بودم. درس را گرفتم که بتوانم سر کلاس حاضر شوم و تقریبا مطمئن بودم که آخر ترم امتحانی در کار نیست. این بار سر کلاس لیلی و حالگیر و فاطمه هم بودند. چه کلاس شادی آوری بود. روز امتحان نخوانده رفتم. قبل از امتحان به حالگیر گفتم که سر جلسه نمی آیم چون نمره اش اضافی است و در معدل حساب نمی شود. حالگیر از آموزش سوال کرد و گفتند که حالا که اینقدر بیکار بوده که درس اضافه برداشته است ما هم امتحان از او می گیریم و در معدلش هم حساب می کنیم. دیگر نگویم که تا امتحان تمام شد چه بر من گذشت. همین بس که من سخت به معدلم احتیاج داشتم. 
گمان می کردیم که ادبیات معاصر را با دکتر امین پور می گذرانیم اما... . این کلاس هم با لیلی بودم و بیشتر ساعات کلاس را به کسیدن نقاشی و یا حرف زدن به صورت نوشتاری گذراندیم. قرار بود جلد های اول و دوم "از صبا تا نیما" را امتحان دهیم به صورت تستی. ساعت 11 استاد خبر دادند که سوال ها تشریحی است. بماند که چه قدر دلیل و مدرک آوردیم تا امتحان به صورت "کتاب باز" برگزار شد. چه قدر خندیدیم که سر جلسه عده ای کتاب نداشتند و منتظر بودند کار عده ای دیگر تمام شود و اینکه من جلد دوم همراهم بود و لیلی جلد اول.

28. خرداد. 3-1. قرائت عربی (4)
جزود کلاس هایی که گمان نکنم تا آخر عمر شیرینی اش از خاطرم برود. همراه حالگیر و لیلی و فاطمه که بعد درس را حذف کرد. خواندن شعر دوره ی جاهلی و خندیدن به اسب ِ شاعر که شبیه شتر بود. بخشی از امتحان شفاهی بود. علاوه بر آن باید یک شعر عربی (حداقل 10 خط) حفظ می کردیم و در آخر برگه مان می نوشتیم. صدای استاد سر جلسه: "رامک چته؟ پس چرا نمی نویسی؟" و من که از خستگی نخوابیدن این شب های متوالی همه چیز را فراموش کرده بودم و با لبخندش کم کم یادم آمد. و آخر برگه با خیال راحت شعر عاشقانه ای را که حفظ کرده بودم نوشتم:
کلام یدیک الحضاریتین
کلام طویل طویل
فهل تسمحین لعینی
بتسجیل هذا الکلام الجمیل؟....

1.تیر. 5-3 . زبان تخصصی(2)
با لیلی بودیم و من از حاصل دسترنج لیلی بود که امتحان دادم. چرا که سر کلاس او ترجمه می کرد و من می نوشتم. از دو مقاله فقط یکی را خودم ترجمه کردم. خاطرات زیادی از این درس و امتحان دارم. اینکه استاد سر کلاس می گفت بخوان و من می گفتم از روی متن نمی خوانم. اینکه سر جلسه ی امتحان با لیلی اینقدر نشستیم که جز ما دو نفر کسی نمانده بود و استاد می گفت: بس است.

2.تیر. 3-1. سبک شناسی نظم
این کلاس را هم تنها گذراندم. و بگویم که سر جیسه به چند نفر جواب چند سوال را رساندم؟

3. تیر. منطق الطیربا فاطمه درس را برداشتیم و شاید در کل ترم سه جلسه فقط سر کلاس رفتیم. بقیه اش را چند طبقه پایین تر از محل کلاس در بوفه نشستیم و چای نوشیدیم. و هر بار هم قول می دادیم که از هفته ی بعد بچه های خوبی شویم. خیلی وقت ها هم لیلی را فریب می دادیم و او هم به کلاس خودش نمی رفت و کنار ما می ماند. استاد همان سر جلسه سوال طرح کردند و ما نوشتیم و جواب دادیم. از امتحان که آمدم بیرون دوره ی چهار ساله ی لیسانس تمام شد... به همین راحتی.

...


از کسى که چيزى براى از دست دادن، ندارد، بايد ترسيد...