مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است (4)

دارم کتاب‌هایی که ریخته وسط اتاق مرتب می‌کنم که کاغذی از میان فن نثر می‌افتد بر زمین. رویش نوشته‌ام: 

زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (46)

هی ری را، دیر آمدی
دیر آمدی ری را
باد آمد و همۀ رویاها را با خود برد*

دوباره سرما به تنم بازگشته است. هرچی می‌پوشم و هرقدر چای داغ می‌خوردم، که تنها قوت این چهار رورزم بوده است، گرم نمی‌شوم. بعد از یک هفته دیشب جانم تمام شد و نفهمیدم کی خوابم برد. فردا باید مقاله را تحویل دهم. انگار کسی مغزم را خاموش کرده است...

همۀ این‌ها و بیش از این‌ها که کلمه نمی‌شود از آن نادانی‌ست که بر من رفته است. دیروز صبح بعد از ماجراهایی که از روزهای قبلش شروع شده بود دانستم که از بیماری‌شان خبر داشتند و پنهان کردند. نه به اندازۀ من اما می‌دانم شمایی که این‌ها را می‌خوانید هم الان عصبانی شده‌اید. حجم خشم و اندوهم از این خیانت در تنم جا نمی‌شود. مدام دلم می‌خواهد تنم را بگذارم و بروم...

انگار کن مرا از وسط زندگی‌ام برداشته‌اند و گذاشته‌اند وسط فیلمی که اول و آخرش را نمی‌دانم. روزهایم رشتۀ مروارید از هم گسیخته‌ایست که نمی‌دانم چطور باید دوباره به رشته کشیده شود. باورم نمی‌شود که بر من چنین رفته است.

درس خواندن و مقاله نوشتن و امتحان دادن عذاب برزخ این روزهای من است...

 

* سیدعلی صالحی

روی طاقه‌شال کهنۀ مرداب، نقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب (14)

تمام شد.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (45)

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم


شنبه وسط استیصالم زنگ زدم به لیلی، بغض نمی‌گذاشت حرف بزنم. گفتم نمی‌توانم ذهنم را جمع کنم که بنویسم. دیروز آمد. نشست وسط مغزم انگار، کاغذهای ببه هم ریخته را مرتب کرد، آشغال‌ها را ریخت دور. پرونده‌های باز را فعلا بست. کمی هم گرد و خاک‌ها را جارو کرد. حالا می‌دانم برای فردا چه باید بنویسم، اما جان ندارم انگار...

خودم را کشاندم سر کلاس. بغضم را فرو دادم و خواندم «ذکر بر دار کردن حسنک وزیر». ساعت دوم بچه‌ها زیرچشمی نگاهم می‌کردند. دخترک گفت «خسته‌اید». بعد ساکت نشستند. خوب گوش می‌دادند که حرفی را دوبار تکرار نکنم. یک بار هم پچ‌پچ نکردند که بخواهم تذکر دهم. انگار مواظب بودند قدر کلمه‌ای اضافه‌تر از جان صرف نکنم. نسم اما وسط حرف‌هایم گرفت. پسرک گفت «بنشینید لطفا» و برایم آب آورد. نگاه‌هایشان مهربان بود و من دوستشان داشتم. میانشان که هستم انگار دنیایم آرام و امن است. این روزها کاش همۀ زندگی‌ام را سر کلاس بودم.

کلاس که تمام می‌شود الف زنگ می‌زند که مواظب خودت باش.

نشسته‌ام روبه‌روی صفحۀ ورد و فکر می‌کنم که از کجا باید شروع کنم. اس.ام.اس سوسن (+) می‌آید که «رامک جان امیدوارم زود آیان برسه و تموم بشه» و بعد می‌گوید که دعایم می‌کند.

و مادرک و برادرکم ...

روی طاقه‌شال کهنۀ مرداب، نقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب (13)

آیا چه بود که از آن چندان کتاب یک حرف نمی‌خوانم...*


با حرف‌هایی که زده شد و اتفاقاتی که افتاد حالم از دیشب بدتر است و اوضاع پیچیده‌تر. فقط در دل می‌خوانم که الا بذکر الله تطمئن القلوب و به خدا می‌گویم وعده‌ات یادت هست که إنّ مع العسر یسرا؟ و این عسر چرا تمام نمی‌شود؟

 

* مکاتیب سنایی، نامۀ دوم، ص 50

روی طاقه‌شال کهنۀ مرداب، نقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب (12)

صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شب‌پیمای من*


چهارشنبه شب تا والی صبح بیدار بودم. چند ساعتی خوابیدم و از صبح پنج‌شنبه که بیدار شدم تا الان فقط سه ساعت خوابیده‌ام. اندوهم اینبار جرم دارد، بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند، خشم هم تندبادی است که در سرم می‌پیچد و حجم روزهایم را تنهایی پر کرده است. قلبم سنگین است و مضطرب. از ده روز پیش سرتاسر پوستم کهیر زده است از اطراب و استرس. روزها را می‌شمارم که تمام شوند. که برسم به ته آبان تا بگویم «تمام شد، دیگر لازم نست در این جبهه هم بجنگم. سرباز  محاصره شده‌ای هستم که سنگر ندارد...


پ.ن. زخم کاری کلمه‌ها، آنجا که می‌نویسد «درکم کن»
*خاقانی

روی طاقه‌شال کهنۀ مرداب، نقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب (11)

پس من کجا به شکوه برم ماجرای خود؟*


بگذار این لحظه‌ها به یادگار بماند. ثانیه‌هایی که از پی هم آمدند و رفتند و شد یک ساعت که فقط نشسته‌ام و چشم دوخته‌ام به ساعت موبایلم.

این کلمات به یادگار بماند از لحظاتی که هیچ کلمه‌ای برای توصیف خودم پیدا نمی‌کنم. خشم؟ نه. دلتنگی؟ نه. دلشکستگی؟ نه. هیچ کدام ار این‌ها نیست و همۀ این‌هاست.

شبی از ترسی عمیق حرف زده باشی و بارها کلماتت را بر تو پتک کرده باشند.

نمی‌شود نوشت... 
لابد فردا روز دیگری است.

 

*منزوی