یک قدم به لبه نزدیک‌تر شدم

شاید تو زندگی را به‌تنهایی تجربه می‌کنی، می‌توانی هر چه‌قدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیرقابل ارتباط است، تنها می‌میری، تجربه مختص خودت است، شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ‌ناپذیر است. اگر مرگ همان تنهایی باشد منتها برای ابد چه؟ تنهایی‌یی بی‌رحم، ابدی و بی‌امکان ارتباط. ما نمی‌دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد.


*جزء از کل، ص 82

ما که سرمست بودیم با شنیدن این حرف قاه‌قاه خندیدیم

تنها چیزی که ازش می‌ترسیدم، این بود که روحم یه جا و جسمم یه جای دیگه بمیره... این بزرگ‌ترین ترس زندگی‌م بود.

 

قصر پرندگان غمگین، ص 242

گفت: «قلب من نه... قلب همسرم»

چشم‌هایش دودو می‌زد که گفت: «یواشکی اومدم که براش عطر بخرم. الان طیقۀ پایین داره به پارچه‌ها نگاه می‌کنه. وقتی پیدام نکنه نگران می‌شه...»
... در نظرش حقیقی‌ترین شکلِ مهربانی همین بود؛ اصلی‌ترین حالتِ عشق: نگرانی برای کسی که نگرانت است.

 

جغرافیای من و تو؛ جنیفر اسمیت، ترجمۀ مهرآیین اخوت، ص262

و این است رازی که ستارگان را دور از هم نگه می‌دارد

در سان‌فرانسیسکو، ایوان راه می‌رفت.
[...]
اگر کسی از او علتِ این‌همه راه رفتن را می‌پرسید، ایوان نمی‌توانست پاسخی بدهد. دلایلش بغرنج‌تر از آن بود که بتواند دست رویشان بگذارد و شخصی‌تر از آن بود که بتواند توضیح دهد. به این دلیل راه نمی‌رفت که چیزهایی باید می‌دید یا به این دلیل که جاهایی باید می‌رفت. خیلی ساده‌تر از آن حرف‌ها بود. راه می‌رفت چون بهتر از سکون بود و چون انگار بهترین راهِ ممکن برای گریختن از افکارش بود که مثل مهِ بر فراز ساحل ذهنش را آشفته و پرابهام کرده بود و دیدنِ اطراف را ناممکن می‌کرد.

 

جغرافیای من و تو، جنیفر اسمیت، ترجمۀ مهرآیین اخوت، ص 187 و 188
پ.ن. عنوان هم جمله‌ایست از «ای.ای. کامینگز» که در ابتدای کتاب آورده شده است.

شارون و مادرشوهرم: خاطرات رام‌الله، سعاد امیری، ترجمۀ گیتا گرکانی

- گذرنامه و مجوزهایتان را برای بازرسی بیرون بیاورید.
دستورات راننده به خیالبافی‌هایم پایان داد. با نگرانی دستم را توی کیفم کردم و دنبال مجوز گشتم. می‌دانستم آن را دارم، چن قبلا بارها به کلمات عبری‌اش خیره شده بودم. از به همراه داشتن سندی به عبری که به من اجازه می‌داد به فلسطین وارد شوم بی‌اندازه ناراحت بودم. فکر می‌کردم در آن دربارۀ من چه چیزی نوشته شده. فکر می‌کردم در آن نوشته شده پدرم اهل یافا بوده یا نه. امیدوار بودم نوشته شده باشد. (ص 26)

***

نمی‌دانم اگر شما به اندازۀ من تحت اشغال زندگی کرده بودید، یا اگر حق خرید کردنتان، مانند همۀ حق‌های دیگرتان، روز و شب مورد تجاوز قرار گرفته بود، یا اگر درخت‌های زیتون باغ پدربزرگتان از ریشه درآورده شده بود، یا اگر دهکده‌تان با بولدوزر زیر و رو شده یود، یا اگر خانه‌تان ویران شده بود، یا اگر خواهرتان نمی‌توانست تا مدرسه برود، یا اگر برادرتان به سه بار حبس ابد محکوم شده بود، یا اگر مادرتان در پست بازرسی وضع حمل کرده بود، یا اگر تابستان در ماه آگوست برای مجوز کارتان در صف ایستاده بودید، یا اگر به عزیزانتان در شرق عربی بیت‌المقدس دسترسی نداشتید، چطور واکنش نشان می‌دادید؟
سرباز تکرار کرد: «شنیدی چه گفتم؟»
مرد جوان، من نه کرم نه کورم و نه لال. مثل بقیه‌مان، من یاد گرفته‌ام هربار با یکی از شما در شهرهایمان، خیابان‌هایمان،خانه‌هایمان، اتاق‌های نشیمنمان، یا حتی اتاق‌خواب‌هایمان برخورد می‌کنم کر باشم، مثل کورها رفتار کنم، و وانمود کنم لال هستم. 
می‌خواهی بدانی روزی که سربازان همکارت در پست بازرسی به آن پیرمرد توهین می‌کردند، من که وانمود کردم کر هستم چه احساسی داشتم؟ 
می‌خواهی بدانی وقتی همکارانت دانشجویان مرا می‌زدند، وقتی داشتم می‌رفتم تا در دانشگاه بیرزیت درس بدهم، من که مثل نابیناها رفتار کردم چه احساسی داشتم؟
یا شاید می‌خواهی بدانی وقتی یکی از سربازان محبوبت به عربی کج و معوج سرِ زنی که در زیر بارش باران کنار من ایستاده بود فریاد می‌زد، در حالی که ما داشتیم برای مجوزهای اقامتمان التماس می‌کردیم تا بتوانیم یا شوهرها و خانواده‌هایمان زندگی کنیم، در سرم چه می‌گذشت؟
تو حالا می‌فهمی چرا ما بیشتر عمرمان وانمود می‌کنیم کور و کر و لال هستیم؟
می‌فهمی اگر ما هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، یا هر ثانیه که شما حقوقمان را زیر پا می‌گذارید مثل انسان‌های طبیعی رفتار کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟
می‌فهمی چه میزان اراده (و تحقیر) لازم است تا به خودمان بیاموزیم نشنویم، نبینیم، و حرفی نزنیم؟
دقیقا به این دلیل است که وقتی هر یکی دو دهه، تصمیم می‌گیریم ببینیم، بشنویم، و حرف بزنیم، تمام دنیا متحیر می‌شود. (ص 83 و 84)

هویت‌های مرگبار، امین معلوف، ترجمۀ مرتضی ثاقب‌فر

غالبا هویتی که هر جامعه یا فرد برای خود می‌تراشد یا قائل است عکس‌برگردان منفی هویت دشمن یا حریف اوست. (ص 18)

***

واقعیت مسیحی بودن و زبان مادری عربی داشتن، که زبان مقدس اسلام است، یکی از تناقضات بنیادی هویت من است. این زبان مرا با تمام کسانی پیوند می‌دهد که هر روز در نمازها و دعاهای خود آن را به کار می‌برند و آشنایی اکثریت آن‌ها به این زبان بسیار کمتر از من است. (ص. 19)

***

می‌دانم واقع‌بینانه نیست از همه آدم‌ها انتظار داشته باشیم یک‌شبه عادات کلامی خود را تغییر دهند، اما به نظرم مهم است که هر یک از ما به این واقعیت آگاهی پیدا کنیم که اظهاراتمان غیرمغرضانه و بی‌زیان نیستند و در جاودانه کردن پیشداوری‌هایی که در طول تاریخ ثابت شده منحط و مرگبار بوده‌اند سهم دارند. زیرا این نگاه ماست که غابلا دیگران را در تنگ‌نظرانه‌ترین تعلقاتشان اسیر می‌کند و باز این نگاه ماست که می‌تواند آن‌ها را از این اسارت برهاند. (ص 25)

***

هویت یک شخص مجموعه‌ای از تعلقات مستقل و جدا از هم نیست که مثل یک «لحاف چهل تکه» کنار هم چیده شده باشند، بلکه نقشی بر روی پوستی سفت و حساس و دردناک است که بر هر جای آن، یعنی هر یک از تعقات آن، سوزنی فرو کنیم تمام پوست یعنی تمام شخصیت فرد به درد می‌آید و مرتعش می‌شود. (ص .30)

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود

ایرانی بودن گرفتاری‌ها و بدبختی‌های فراوانی دارد... زبان فارسی همه را جبران می‌کند.

 

عنوان و متن از شاهرخ مسکوب، به نقل از حدیث نفس، حسن کامشاد، جلد دوم، صفحۀ 255

«شرح» در لغت به معنای توضیح دادن و تفسیر کردن است.

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر...

در شرح واژۀ «نظر» آمده:
«"نظر" واژه نیست، فرهنگواژه‌ای است چکیدۀ معرفت و شناخت، اما نه از شمار دستاوردهای علم یا حکمت نظری بلکه کیمیایی است از آن‌گونه فرزانگی که رهاورد عشق و سرمستی عارفانه و اخلاص و خاکساری رندانه است. به راستی چگونه می‌توان آن نظری را که اهل آن "دو عالم در یک نظر ببازند" تعریف و تحدید کرد؟"1

بیش از این نمی‌نویسم، قضاوت باشد با شما و خوانندگان این کتاب، ولی به گمان من بهتر است درِ علم و تحقیق و پژوهش را رسما و علنا در دانشگاه‌هایمان تخته کنیم.

 

1. شرح شوق، دکتر سعید حمیدیان، تهران: نشر قطره، چاپ اول، 1390، ج 2، ص 779

کمبریج، 1955

«توفیق صایغ، شاعر و نویسنده‌ای فلسطینی بود. با اشغال فلسطین به دست اسرائیل، خانوادۀ او به بیروت گریخته بود، یک برادر او در قاهره استاد دانشگاه و برادر دیگر نمایندۀ لبنان در سازمان ملل بود. توفیق، لاغر و باریک، با چشمان نافذ سیاه، ریشی گرد چانه، چهره‌ای تیره و قامتی نسبتا کوتاه شمایل حضرت مسیح بود. اخلاق و رفتارش هم مسیحایی بود... 
توفیق آدمی نازک‌دل، احساساتی و استثنائی، شاعر به تمام معنا بود... عاشق بود، از دلداده‌اش دور افتاده بود. این دو هر روز به هم نامه می‌نوشتند. منتها توفیق آخرین نامۀ دختر را پیوسته ناخوانده در جیب نگه می‌داشت و به محتوایش می‌اندیشید، اما بازش نمی‌کرد تا نامۀ بعدی می‌رسید. بدین‌ترتیب همواره در فکر دلداده بود.»


حدیث نفس، حسن کامشاد، تهران: نشر نی، چاپ اول، 1387، جلد اول، صص 141 و 142

نویسندۀ شلاق به‌دست

او پیوسته خود را به خاطر کم‌کاری و نداشتن قدرت خلاقیت سرزنش می‌کند. کارش را با نویسندگان دیگر می‌سنجد و چون مثل آنها فعال و پرکار نیست عصبی است. گویی به تمام دنیا بدهکار است: دائم از خود خرده می‌گیرد و عذاب وجدان دارد. همۀ اینها یک نتیجه دارد: هروقت قلم بر می‌دارد که بنویسد انگار می‌خواهد وارد سرزمین عذاب بشود. ماتم می‌گیرد و نمی‌تواند بنویسد. به او حق بدهیم، با این همه اضطراب براستی که صفحۀ سفید چیز دهشتناکی است.




تا روشنایی بنویس!، احمد اخوت، ص 80 و 81

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (28)

یک دم، فقط یک دم، حی می‌کنی که در این دنیا
تنهایی و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند.*


دوازده سطر نوشته بودم از حفره‌ای در قلبم، که کمتر کسی ازش خبر دارد، یا می‌توانم بگویم هیچ کس واقعا ازش خبر ندارد. شاید چند تن از دوستانم چیزکی درباره‌اش بدانند. هر دوازده سطر را پاک کردم و به جایش از چند صفحه‌ از کتابی عکس گرفته‌ام تا شما هم بخوانید. اینکه چرا این مقاله هم بماند لابه‌لای کلمات همان دوازده سطر.

مقالۀ «چمدان گمشدۀ والتر بنیامین» از کتاب «تا روشنایی بنویس» تالیف احمد اخوت: (+)


* این جمله هم در آغاز همیم مقاله از والتر بنیامین نقل شده است.

شهرها و داد و ستدها

برای این نوشته: (+)
که وقتی در مترو کتاب را می‌خواندم
کنار این قسمت نوشتم «سحر!»


به محض ورود به سرزمینی که پایتخت آن ائوترپیا است، مسافر نه یک شهر، بلکه چندین شهر با ابعاد یکسان می‌بیند که به یکدیگر بی شباهت نیستند و در نجدی گسترده و مواج پراکنده‌اند. ائوترپیا نه یکی از این شهرها، بلکه مجموع تمام آنهاست. اما مردم شهر تنها در یکی از آنها زندگی می‌کنند و بقیه خالی است و آنهم به تناوب. حال می‌گویم چطور:
روزی که ساکنان ائوترپیا حس کنند از خستگی رو به مرگند و دیگر هیچیک شغلش را، پدر و مادرش را، خانه‌اش را، قرض‌هایش را، مردمی را که باید سلامشان کند یا آنها به او سلام کنند، آن روز تمام شهروندان تصمیم می‌گیرند به شهر همسایه نقل مکان کنند؛ شهری که خالی در انتظارشان است. و آنجا هر کس شغل دیگر، زن دیگری برمی‎‌گزیند؛ منظرۀ دیگری را از پنجره می‌بیند؛ شبها را با رفاقتها، سرگرمیها، بدگوییهای دیگری به صبح می‌رساند. بدین ترتیب، زندگی آنها از این اسباب‌کشی تا اسباب‌کشی دیگر رنگی نو به خود می‌گیرد، زیرا هریک از شهرها، به دلیل واقع شدنش بر بلندی یا در سراشیبی، با جریان‌های آب یا بادی که از میانشان می‌گذرد، با آنهای دیگر تفاوتهایی دارد....


شهرهای نامرئی، ایتالو کالوینو، ترجمۀ ترانه یلدا، تهران: نشر باغ نو، 1381، ص 61

پ.ن. کتاب بسیار شیرینی است، اما همانطور که می‌بینید ترجمه افتضاح است و اعتقادی هم به ویراستار نداشته‌اند.

تقدیس بدون معبد

معبد اورشلیم، که در آنجا قربانی‌ها به درگاه خداوند تقدیم می‌شد، کانون یهودیت اسفار خمسه‌ای بود. ... بنابراین نفوذ و اقتدار توراتی که در این روزگار تدوین شد ناشی از تمرکز آن بر قربانگاه بود.
این نقش محوری آیین مبتنی بر قربانگاه، در کنار طرد کلی غیر اسرائیلیان، دیوارهای جدایی میان یهودیان و دیگران را بلندتر کرد. آنچه اسرائیل (قوم یهود) را اسرائیل می‌کرد همین مرکز، یعنی قربانگاه، بود، زندگی اسرائیل از قربانگاه تراوش می‌کرد؛ اما در سال 70 م. در جریان جنگی که یهودیان بر ضد سلطۀ روم در سرزمین اسرائیل به را انداختند اورشلیم سقوط کرد و معبد، به جز دیوارۀ غربی صحنی که معبد در آن برپا بود، ویران گشت...
مسئلۀ اصلی صورت‌بندی شده توسط حکیمانی که نوشته‌هایی پس از سال 70 تالیف کردند... بر تقدیس اسرائیل متمرکز بود، چه اینک دیگر معبد و مرکز قداست، به خرابه تبدیل شده و مراسم نیایش در آن دیگر وجود نداشت... اما اینک که معبد از میان رفته بود چیزی همانند معبد، که با آیینش تقدیس می‌شد، برای تقدیس شدن باقی می‌ماند؟ یک کانون تقدیس پس از 70 سال باقی مانده بود: خود قوم مقدس. حیات آن قوم می‌توانست مقدس اعلام گردد. در آغاز در سرزمین مقدس اما بعدها، که این یهودیت به واسطۀ تبعید در دورۀ آوارگی در سراسر جهان پراکنده شد، هر جا که مردم زندگی می‌کردند.


یهودیت، جیکوب نیوزنر، ترجمۀ مسعود ادیب، قم: نشر ادیان، 1389. صص84 و 86

موضوع اصلی فیلم روایتِ داستانیِ رابطۀ زن با زمین است.

خودم را دیدم که ساعت 9:45 صبح، روی صندلی‌های
ایستگاه متروی دانشگاه شریف نشسته بودم. دستم
را بر دهانم گذاشته بودم و می‌گریستم.


... فرزندان او می‌خواهند مادر را راضی کنند تا زمینی را که از آن ِ اوست، اما اسرائیلی‌ها آن را «غصب» کرده‌اند بفروشد. گرچه سند زمین هنوز به اسم اوست، پیرزن خوب می‌داند که سندش تکه کاغذ بی‌ارزشی بیش نیست. با اینهمه فرزندانش می‌گویند که به نظر وکیل، به رغم آنکه اسرائیلی‌ها زمین را غصب کرده‌اند، ممکن است بتوان زمین را به ساکنان کنونی‌اش فروخت: کسی در صدد است که غصب زمین را با گرفتن سند رسمی در ازای پرداخت اندکی پول قانونی کند.
پیرزن زیر بار نمی‌رود. زن فربه و سرزنده همچون صخره‌ای پشت میز آشپزخانه می‌نشیند، بی‌آنکه نظریات «منطقی» فرزندانش در مورد بهبود مالی و آرامش خاطر اثری در او داشته باشد. پاسخ می‌دهد:
- نه. نه. نه. می‌خواهم آن زمین را حفظ کنم.
پاسخ فرزندان «تو زمینی نداری که بخواهی حفظش کنی» در آن عده از ما که خموشانه در تبعید زندگی می‌کنیم، همدردی بیشتری نسبت به او برمی‌انگیزد، چراکه او دست‌کم همچنان بر ارزش برخی ارتباط‌ها یا هرگونه ارتباطی، یا بر ارزش زمین پای می‌فشرد....
فرح سنجیده و پراحساس پاسخ می‌دهد:
- حالا زمینی ندارم، ولی چه کسی می‌داند در آینده چه پیش خواهد آمد؟ اول ما آنجا بودیم، بعد یهودی‌ها آمدند. جای آن‌ها را هم کسان دیگری خواهند گرفت. من صاحب زمین هستم. روزی خواهم مرد، اما به رغم اینهمه جابه‌جایی زمین سر جای خودش خواهد ماند....
اندکی بعد فرح را می‌برند که برای نخستین بار زمینش را ببیند... زمین زن، پیش از آنکه برای نخستین بار پا بر آن گذارد غصب شده بود و سند مالکیتش به همان اندازه بی‌اثر بود که اگر مثلا پیرزن در سوریه بود و عکسی از باغ‌های معلق بابل در اختیار داشت.
خلیفی این توفیق را یافت که به هنگام نخستین دیدار زن از زمینش در آنجا حاضر باشد. زن را می‌بینیم که با تردید پا بر روی خاک می‌گذارد؛ بعد با بازوان از هم گشاده، رو برمی‌گرداند و نگاهی متحیر و خاموش بر چهره‌اش نقش می‌بندد. از غرور مالکیت اثری در آن نیست. ...


فراتر از واپسین آسمان، ادوارد سعید، ترجمۀ حامد شهیدیان، هرمس، 1382، ص 109-111

پ.ن. مخاطب عزیزی که به نام «یک دوست» برایم کامنت گذاشته‌ای، اگر بتوانم آنچه را خواسته‌ای می‌نویسم.

خاطرات برلین (زمستان 1932 تا 1933)

تقریبا هر روز هنگام عصر، مردان اس.ای به کافه می‌آمدند. گاهی اوقات فقط پول جمع می‌کردند؛ هرکس مجبور بود چیزی بدهد. یک روز غروب نویسنده‌ای یهودی که در کافه حاضر بود، به سمت باجۀ تلفن رفت تا به پلیس خبر دهد. نازی‌ها او را به زور بیرون کشاندند و با خودشان بردند. هیچ کس از جایش جنب نخورد تا آن‌ها رفتند، طوری که اگر سکه‌ای روی زمین می‌افتاد، می‌توانستی صدایش را بشنوی.


خداحافظ برلین، کریستوفر ایشروود، ترجمۀ آرش طهماسبی، ص 288 و 289

جنازۀ هرمان مولر را حمل می‌کردند.

«... ما را چه به این آلمانی‌هایی که داشتند آن پایین رژه می‌رفتند یا آن بابایی که توی تابوت خوابیده بود یا کلماتی که روی پرچم‌ها نوشته شده بود. با خودم فکر کردم که ظرف چند روز باید با نود و نه درصد جمعیت دنیا ترک خویشاوندی می‌کردیم، با مردان و زنانی که زندگی‌شان را می‌کردند، زندگی‌شان را بیمه می‌کردند، نگران آیندۀ فرزندانشان بودند. شاید مردم قرون وسطی چنین احساسی داشتند که فکر می‌کردند روحشان را به شیطان فروخته‌اند. حس غریب و نیروبخش، اما ناخوشایندی بود، ولی در عین حال کمی احساس ترس می‌کردم. بله، به خودم گفتم من این کار را کردم ، تمام شد. من از دست رفتم.»


خداحافظ برلین، کریستوفر ایشروود، ترجمۀ آرش طهماسبی، ص 80

پ.ن. مرتبط: (+)


La mort en Perse

...زن سوئیس آلمانی به نام آن ماری شوارزنباخ از خانواده‌ای ثروتمند و سرمایه‌دار و صاحب صنعت در زوریخ، به گونه‌ای بیمارگون، افسرده و از همه چیز و همه کس، سخت بیمناک بود و واهمه داشت و به همین جهت یکبار قصد خودکشی کرد و ناکام ماند ولی عاقبت جوانمرگ شد. روزگاری که هنوز از سلامت روانی برخوردار بود، در 1932 نخستین بار به ایران آمد و در خرابه‌های ری با گروهی باستان‌شناس خارجی، به کاوش‌های باستانشناختی پرداخت و سپس به کشورش بازگشت، اما سه بار دیگر به ایران باز آمد چنانکه گویی جادو شده بود و بدینگونه در چهار سفر، کلا 6 سال به تناوب در ایران زیست و شاید اگر به همسری مردی اروپایی درنیانده بود، در ایران که سحرش کرده بود، با آغوش باز به استقبال مرگ می‌رفت.
آن ماری در نوشتۀ زیبایش از «اندوه دهشتناک ایران» یاد می‌کند ولی گویی نمی‌تواند از آن سرزمین دل برکند، چنانکه به خوابی مصنوعی فرو رفته و افسون شده باشد و با وجود این زندگی در ایران را ناممکن می‌داند. چون ایران در نظرش، منظری است از انتهای جهان.


اسطورۀ تهران، جلال ستاری، ص 53 و 54

پ.ن. عنوان: مرگ در ایران

این تصویر آشناست برایم...

«طوری خندید که هنگام اوقات تلخی‌هاش می‌خندید. طوری که با این‌که با آن چشم‌های سیاه درشت و پوست گندمی و لب‌هایی که همیشه ته‌رنگی از آن ماتیک سرخ متمایل به آبی داشت زیبا می‌نمود، به نظرم زشت شد، مثل وقتی که دستور زدن شلاق به رعیت‌ها می‌داد. نوعی زشتی به هنگام غضب، که خط‌های صورتش جابجا می‌شد و هماهنگی صورتش بر هم می‌ریخت. نوعی خنده که بعدش ممکن بود گریه کند...»


ملکان عذاب، ابوتراب خسروی، ص 36
(+) و (+)



پ.ن.1. فردا امتحان دارم. عملا هنوز ننشسته‌ام به خواندن.
پ.ن.2. بعد از مدت‌ها دوباره دارم به کامنت‌ها جواب می‌دهم.

پیش‌درآمدی بر شعر عربی، صفحۀ 140

وقتی شکاف میان توانایی‌ها و دستاوردهای انسان عمیق‌تر می‌شود، واقعیت روزانۀ
او به صورت نوعی سقوط درمی‌آید.



پ.ن.1. امروز موندم خونه و حرف آقای ع را گذاشتم زمین که مثلا به کارهایم برسم، همه کاری کردم جز آنچه می‌خواستم. دلم از این می‌سوزد که دلم برای خوابیدن هم تنگ شده. کجاست خواب‌های بی‌دغدغۀ من؟
پ.ن.2. دلم حرف زدن می‌خواد. تند و بی‌وقفه حرف بزنم. البته جدی نگیرید آدمش نیستم. یه زمانی بودم الان نیستم. خوابم میاد.
پ.ن.3. آخر کتاب «آخرین انار دنیا» مرد وسط دریا صدا می‌زد «تو کجایی؟ تو کجایی؟ کجا؟» صدایش از سرم بیرون نمی‌رود.
پ.ن.4. سال 92 هم تمام می‌شود، نه؟ چه سال مزخرفی است امسال برایم. هر روزش سخت‌تر از روز قبل می‌گذرد.
پ.ن.5. اینم روحیۀ ادبیاتیه دیگه: حاشیه مفصل‌تر از متن!!!
چند ثانیه بعد از ارسال اضافه می‌شود: که چی من این پایین «برچسب» گذاشتم؟
چند دقیقه بعدتر: از پارسال (+) اوضاع فرقی کرده؟ من فقط خسته‌ترم.

شعر، معطر، سرمه‌کشیده و خوش‌پوش می‌آید

* احساس می‌کنم که شعر این دوره حساسیت خود را در برابر زمان و مکان از دست داده، درست مانند هواپیمایی که ارتفاع‌سنجش از کار افتاده باشد. امروز شعر به یک پیردختر می‌ماند که نه خود می‌خواهد ازدواج کند و نه دیگری پا پیش می‌گذارد. شعر ما در تبعید به سر می‌برد.البته کسی تبعیدش نکرده؛ اما خود به خود تبعید شده است. (ص17)

* آیا شاعر می‌تواند با خواستۀ خود از شعر استعفا کند؟ من فکر نمی‌کنم، بلکه این مردمند که دربارۀ تو چنین تصمیمی می‌گیرند. (ص41)

* برادر من! داستان جایزۀ نوبل را از مغزتان بیرون کنید. من که اصلا به این جایزه فکر نمی‌کنم. برای اینکه این جایزه یک رشوۀ سیاسی است. (ص 45)

* جنبش‌های دینی تنها راه نجات از دیکتاتوری و نظام حکومت‌های فردی است که منطقه را در خود گرفته است. برای مثال، سقوط سادات بر دست مردان دین تنها راه نجات از اندیشۀ استبدادی فرد بود. وقتی که سادات تمام ارگان‌های قانونی را تعطیل کرد و تمام مصر را به زندان انداخت، چنین اتفاقی افتاد.
بنابراین، دین می‌تواند یک عامل مثبت در جنبش مبارزه‌طلبانۀ عرب باشد و بسیاری از انحرافات ما را تصحیح کند. به شرط اینکه این دین روشنگر باشد، با اندیشه‌های معاصر وفق داشته باشد، نوگرا باشد و بتواند با مشکلات امروز ما هماهنگ شود. اما اگر دین در پیلۀ خود باقی بماند و نخواهم از آن خارج شود و با کسی بحث کند، این دین خود به یک دیکتاتوری تبدیل خواهد شد. (ص 47)


از سخنان نزار قبانی در مصاحبه‌ای که موسی بیدج در مجموعۀ «بلقیس و عاشقانه‌های دیگر» ترجمه کرده است.

پ.ن. اینجا (+) را ببینید در باب آن خاطرۀ معروف دکتر شفیعی کدکنی. و اینجا (+) را ببینید در باب تبلیغات در برنامۀ کودکان.

گاهی در دوردست آدمی می‌گذشت...



گاهی پیش پای بوته‌ای مکث می‌کردم، جوری که برگی آدم را صدا زده باشد که: «کجا می‌روی با این شتاب؟ به خاطر گذر تصادفی تو در این هستی تصادفی‌ات در این سیارۀ پرت و مهجور است که این رنگ و برگ را بر این شاخه نشانده‌اند. حالی‌ات هست اصلا؟» می‌ایستادم و به برگ از نزدیک و با تشنگی نگاه می‌کردم.می‌دانستم که به کلی از هستی من و هر نوع ستایشی که با این نگاه و آگاهی اندک بر او نثار می‌کنم بی‌خبر است، و نه فقط این هستی یک موجود تک گذرا، که سراسر هستی این سیارۀ پرت...


درخت ارغوان (نامه‌هایی از پراگ)، پرویز دوائی، ص 71

There's No Place Like Home



«خانه برای من، نه از باب زیبایی اتاق‌ها و اسباب و اثاثه‌اش، بلکه بیشتر از آن رو اهمیت دارد که در حکم مرکز جهان ذهنی‌ام است.»*


* استانبول، اورحان پاموک، ص125 

این یک اشتباه تاریخی است

«آدمیزاد نباید در پی بهتر کردن دنیا باشد. نباید فکر کند چیزی را بهتر از آنچه هست بکند، بلکه باید فکر کند نباید چیزی را بدتر از آنچه هست بکند. چون تاکنون همه خواسته‌اند دنیا و اهل دنیا را بهتر از آنچه هست بکنند و نتوانسته‌اند. همین که آدمیزاد نیتش این باشد که چیزی را بهتر بکند به خودش حق تصرف و ساخت و ساز می‌دهد و همین احساس حق پایۀ ستم و پریشانی می‌شود. ساخت و ساز توانایی می‌خواهد. وقتی توانایی‌اش را نداشته باشی خراب می‌کنی، آن وقت پیش خودت فکر می‌کنی که ساخته‌ای.»

شهری که زیر درختان سدر مُرد، ص 284

ما از حافظه‌هامان شفا نمی‌یابیم




ما با هم دیدار کردیم...
کسانی که گفته‌اند «کوه‌ها به هم نمی‌رسند» اشتباه کرده‌اند، و آن‌هایی هم که بین کوه‌ها
پل زده‌اند، تا کوه‌ها بی آنکه خم شوند یا از بزرگی‌شاند کاسته شود با هم دست دهند... چیزی
از قانون طبیعت نمی‌دانند. کوه‌ها جز در زلزله‌ها و تکانه‌های بزرگ زمین به هم نمی‌رسند و
آنگاه هم با همدیگر دست نمی‌دهند، بلکه به زمینی واحد بدل می‌شوند.
و ما با هم دیدار کردیم...




خاطرات تن، احلام مستغانمی

و من چاره‌ای جز رفتن به ساحل رودخانۀ راوی نداشتم

... حتی وقتی در خلوت غرفه‌ام نشسته بودم و می‌بایستی چیزی می‌نوشتم واستنباط خود را از جهان و مافیهایش برای مولوی عبدالمحمود شرح می‌دادم باید از «گایتری» می‌نوشتم. من جهان را با شکل موزون رقصش استنباط می‌کردم و هر بار از خود می‌پرسیدم از آنجا که هر فعل ماهیتی قبل از انجام دارد آیا رقص او هم ماهیتی قبل از وجود داشته است؟ طرح تن او با کلماتی که نوشته می‌شد، می‌آمد. همان‌طور نرم و چرخان با جسمیتی که بر روی صفحۀ کاغذ مثل ستارگان می‌درخشید و با آنکه مکتوب بود گرمایش را با سر انگشتانم لمس می‌کردم. حتی صدای خروشان عبور رودخانۀ راوی هم می‌آمد.
گایتری مثل ستارۀ عابری بر صدای ضرباهنگ رود می‌گذشت و نورش کاغذ را روشن می‌کرد. در هر سطر از آن وجیزه چیزی از شکل حضورش روایت می‌گردید. هر کلمه حامل چیزی از او بود. شاید در صفحۀ کاغذ زندگی می‌کرد و من با کلمات حضورش را کشف می‌کردم. چیزهایی مثل رنگ سبز چشمانش یا که قوس و قعر اندامش ظهور می‌کرد و طوری بود که حتی اگر روزی پیر می‌شد و می‌مرد و در خاک می‌پوسید، او در آن متن می‌ماند. با رفتار هزارگانۀ اندامش. همان‌طور که بود با ساری نقره بفتی که در هنگامۀ رقص فرض قدم‌هایش می‌گردید و هالۀ سوسوی نقره‌ای ساری‌اش آن غبار آسمانی می‌نمود که در حوالی ستارۀ اوسط سحابی منتشر است. صدای پازیبش در هنگام رقص از جسمیت کلمات ساق‌عایش می‌آمد که طنطنه برمی‌داشت. شکل لب‌هایی سرخ و تراش تنی مکتوب که حتما در اوراق کهن بایگانی مدرسه قشریه خواهد ماند. روسپی مکتوبی را که آدمی مثل من، شاگرد مولوی محمود، از روی زنانگی تن او می‌نویسد. شاید حضور مکتوب گایتری در آن وجیزه، مجلس درس مولوی عبدالمحمود را بر هم بریزد. ...


رود راوی، ابوتراب خسروی

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (20)

قصۀ غصه‌آمیز که می‌نویسی
گوشۀ جگر کدام شفیق خواهد پیچید؟*


مرد گفت: آنجا را که دوست داری بخوان.
زن خواند:

«باز عقل، کدام عقل؟ که او نیز از سرکوب ِ حوادث حیران مانده است و از دوائر ِ دور شداید، بدوار الراس مبتلا شده. بر سلامت صدر، ملامت واجب داشته است و به یکتایی و ساده دلی سرزنش کرده که: به کدام مشتاق، شداید ِ فراق می‌نویسی؟ و به کدام مشفق، قصۀ اشتیاق می‌گویی؟ اگرچه خون چون غصه به حلق آمده است، دم فروخور و لب مگشای چه مهربانی نیست که دل‌پردازی را شاید. اگرچه کارد ِ شدت به استخوان رسیده است و کار محنت به جان انجامیده، مصابرت نمای چه دلسوزی نداری که موافقت نماید.»*

مرد گفت: دختر جان! مطمئنی آنچه در دلت می‌گذشت و احوال خودت را بر متن نیانداخته‌ای؟
زن سر بلند کرد و به چشمان مرد خیره ماند.... چه مدت گذشت؟ زن لبخند زد و گفت «نمی‌دانم»


*از «نفثة المصدور»

16 مهرماه1391

ما به کلمه محکومیم

هرکس ماجرایی را رها کرده و به قصه‌ای دیگر رفته، مقصر است.... همۀ آن‌هایی که فکر کرده‌اند زندگی واقعی را بچسبند و خیال‌بازی و رویابافی را کنار بگذارند؛ نویسنده‌هایی که شب تا صبح کاغذ سیاه کرده‌اند و صبح کاغذها را مچاله انداخته‌اند توی سطل و رفته‌اند پیِ کاری که آب و نان داشته مقصرند. آن‌هایی که از سنگینی ِ لحظه‌های خلاقه ترسیده‌اند و وانمود کرده‌اند ما این‌کاره نبودیم، متهم‌اند. همۀ دوستانی که با هم خیال بافته بودند، قرار گذاشته بودند رمان یا فیلم مشترک بسازند، دوستی‌هایشان بعد به هم خورده یا از هم دور افتاده‌اند، دو نفرهایی که بلد بودند با هم قصه‌بافی کنند، می‌توانستند در شبی تاریک یا خیابانی خلوت خیره بمانند و یکی او بگوید و آن یکی بعدش را، همۀ آن‌هایی که خیال‌ها را ناقص دنیا آورده‌اند، مقصرند...


همشهری داستان، مهرماه 1391

چه خوش گفت امید!

اگر اخوان می‌خواست دو شاعر از میان معاصران و نسلِ بعد از نیما برگزیند یکی از این دو احمد شاملو بود ولی همیشه می‌گفت: این شاملو خودش خوب است ولی «تالی ِ فاسد» دارد و من «تالی عالی» دارم... می‌گفت شاملو، در این چشم‌انداز، شبیه ابن‌عربی است که خودش عارف بزرگی است ولی تالی فاسدش این است که عرفان را تبدیل به مشتی حاشیه‌نویسی و لفاظی و حرف‌های بی سر و ته کرده است... اخوان عقیده داشت که شاملو چند شعر بی وزن یا شعر منثور خوب دارد، اما خیل انبوهی از مقلدان به دنبال خود دارد که کمترین ارزشی در کارشان نیست. راست می‌گفت: از میان خیل انبوه پیروان شاملو، نه یک شاعر بزرگ که حتی یک شعر درخشان هم ظهور نکرده است. اینها همه، به قول آن شاعر آمریکایی، «تنیس بی تور» بازی می‌کنند و در مسابقۀ تنیس بی تور، همه کس برنده است و بازنده‌ای وجود ندارد. یعنی همه یازنده‌اند و عمرشان بر باد.


دکتر شفیعی کدکنی، حالات و مقامات م.امید، انتشارات سخن، 1390، ص 94

انگار نه انگار که 90 سال می‌گذره

آقای سردار سپه،
بخوانید و به دقت هم بخوانید...
طبع مجامله کار ایرانی غیر از تقدیم کلمات تحسین و جمله‌های تمجید و تعریف نسبت به روسا و بزرگان چیز دیگری نمی‌تواند بگوید و در نتیجۀ این خصلت مذموم است که زمامداران روسا و وزرا و سلاطین پیوسه دچار خبط‌های مهلک گردیده‌اند و وقتی ملتفت خطاهای خویش شده‌اند که دست آن‌ها از دامان هر چاره کوتاه بوده است.


علی دشتی
روزنامۀ شفق سرخ
1301.1.16

408

نه گیتی جان!
نخواهی رسید. این وعده‌ها دروغ است. معشوق در آسمان مانده، هرگز در زمین پیدا نخواهد شد.


گیتی، محمد حجازی


هیچ کس نمی‌داند زن‌ها چه چیز را لابه‌لای گره‌ها جا می‌گذارند

توی قصه‌ات زن مدام می‌بافت و می‌بافت. برای درخت‌ها، سنگ‌ها،
شاخه‌ها، پرنده‌ها... برای همه لباس می‌بافت و گاهی صدای خنده‌اش می‌پیچید
توی باد. زن شبیه من بود. حتی راه رفتنش و نگاه خیره و صدای عجیبش.

بهار برایم کاموا بیاور
(+)

زمستان است


این از عادت کتاب‌هاست که در چمدان جای می‌گیرند و فراموش نمی‌کنند که حالا که می‌خواهی به سفر بروی، دست های تو را صدا کنند که در دست‌هایت غایب نباشند. آن‌ها حتی می‌دانند که زمستان‌ها وقتی بخاری می‌سوزد باید در برابر تو باز باشند. هر چند که در هر صورت، حتی اگر بسته باشند، حتی اگر باز باشند و خوانده نشوند، حتی اگر حرف حرف آن‌ها خوانده شود،
زمستان سپری خواهد شد.

کتاب ویران (+)، ابوتراب خسروی، ص 163




پ.ن. هیچ کس نمی‌دونه ولی من می‌دونم که این روزها اون چیزی رو که باید بنویسم، نمی‌نویسم.


بی‌ربط: سه‌شنبه شب به روایت سوسن جعفری (+).
کار من نقد تئاتر نیست، بلد هم نیستم برای همین یک پست مجزا به آن اختصاص نمی‌دهم، اما علاوه بر آنچه سوسن نوشته است باید بگویم که دیالوگ نویسی‌اش مشکل داشت. در بسیاری موارد زبان کاملا امروزی بود و فقط با لحن کهن ادا می‌شد.

چه می خوانیم؟ چگونه می خوانیم؟

یک‌شنبه بعد از ظهر کتاب را بالاخره یافتم. قیمت هفت هزار تومانی اش در نظرم گران بود اما جای تعلل نداشتم، در نمایشگاه هم که به سراغش رفته بودم تمام شده بود. رو به روی دانشگاه هم به سختی پیدایش کرده بودم. بعد از مدت‌ها کتابی را با ولع خواندم. در مترو و اتوبوس. موقع ناهار خوردن یک دستی. و حالا یک ساعتی است که تمام شده و من در اعماق وجودم می ترسم.

در همان صفحۀ اول کلمات "عضو دادن، عضو دهنده" برایم غریب بود. هرچه بیشتر جلو رفتم بیشتر فهمیدم که مشکل من واژه نیست بلکه با مفهومی است که واژه سعی دارد برایم روشنش کند اما ذهن ناخودآگاهم نه تنها این کلمه بلکه کل مطالبی که در داستان می آید تا ماجرایش را روایت کند پس می زند. من دلم نمی خواست بدانم که چه خبر است. حدود صفحۀ سی تنها یک کلمه در ذهنم بود "جنایت". و از صفحۀ صد یک جنایت دیگر به صورت موازی در ذهنم پیش می رفت. من "هرگز ترکم مکن"١را می خواندم و "زمانی که یک اثر هنری بودم"٢ پا‌به‌پای داستان با من پیش می آمد و به تبع آن "درآغوش خدا گریه می کرد و می گفت نمیر!"٣.

جنایت این است که بچه هایی شبیه سازی شده را پرورش می‌دهند برای اینکه در آینده‌ای نه چندان دور اعضای بدنشان را به دیگران هدیه!! دهند. بچه ها تا پانزده سالگی در مدرسه ای شبانه روزی زندگی می کنند و در مورد آینده‌‌شان "چیز‌هایی می‌دانند و نمی‌دانند"٤. اولین چیزی که مغز فرمان می‌دهد این است که باور کنید چنین اتفاقی نیافتاده و قرار هم نیست بیافتد. اگر باور چنین چیزی را باور کنید فقط از داستان لذت می‌برید. اگر نه می‌ترسید. از دنیایی که اینقدر بی‌رحم باشد که با فرزندان خودش چنین کند. از آن ترسناک‌تر آدم‌هایی هستند که به این سرنوشت تن می‌دهند و حتی یک لحظه هم فکر نمی‌کنند که دست به اقدامی برای رهایی بزنند. به اینجا هم برسید می‌توانید با خودتان بگویید "دیوانه ها! من اگر جای آن‌ها بودم چنین می‌کردم و چنان." اما مرحلۀ ترسناک‌تری هم هست.

استاد وقتی داشت از رسانه و برنامه‌سازی برای رسانه حرف می‌زد گفت هنر برنامه‌ساز در این است که حرف را بگونه‌ای بزند که مخاطب آن را بپذیرد و آنگونه که او می‌خواهد احساس و عمل کند، و اصلا مهم نیست در این راه چه قدر دروغ بگوید.

همین سه کتاب را کنار هم بگذارید. بچه‌های شبیه‌سازی شده در "هرگز ترکم مکن"، انسانی مجسمه‌شده یا به عبارت دیگر مسخ‌شده در "زمانی که یک اثر هنری بودم" و خلق یک انسان توسط یک پزشک در "در آغوش خدا گریه می‌کرد و می‌گفت نمیر!". نمی‌خواهم بین این داستان ها رابطه برقرار کنم. می خواهم نمونه‌های دیگری از این قبیل داستان‌ها که خوانده‌ایم و یا در فیلم‌ها دیده ایم کنار هم بگذاریم و فکر کنیم با تکرار این درون‌مایه چه چیز دارد برایمان عادی می‌شود؟٥

در صفحۀ ٣٨٠ یکی از مسئولان شبانه‌روزی به یکی از بچه‌های قدیم مدرسه می‌گوید: "آن روز که تو را در حال رقص دیدم، چیز دیگری به نظرم رسید. دیدم دنیای تازه‌ای به سرعت دارد از راه می‌رسد. علمی‌تر وکارآمد‌تر، بله. با درمان بیشتر بیماری‌های قدیم. دنیای عالی. اما دنیایی خشن و بی‌رحم. و دختر کوچکی را دیدم با چشم‌های به هم فشرده که دنیای مهربان قدیم را به سینه می‌فشارد، دنیایی که از ته دل می‌داند باقی نمی‌ماند و آن را بغل کرده و تمنا می‌کند ترکش نگوید."

ما کاملا ناخودآگاه داریم برای پذیرش چنین دنیایی آماده می‌شویم. دنیای آدم‌های خودخواه و تسلیم. آدم‌های خودخواهی که  هرقدر هم دربارۀ وجودتان ناراحت باشند، دغدغۀ اصلی‌شان خودشان هستند و آدم‌های تسلیمی که یک قدم هم برای رهایی برنمی‌دارند.

 
 

١. ایشی گورو، کازئو؛ هرگز ترکم مکن؛ غبرایی، مهدی (مترجم)؛ نشر افق
٢. اشمیت، اریک امانوئل؛ زمانی که یک اثر هنری بودم؛ ویسی، فرامرز و حیدری، آسیه (مترجمان)؛ نشر افراز
این ترجمه اصلا خوب نیست و راجع به آن قبلا نوشته ام (+)
٣. فرهنگی، حسن؛ در آغوش خدا گریه می کرد و می گفت نمیر؛ نشر ثالت
٤. عین عبارت کتاب است دربارۀ آنچه به بچه‌ها گفته‌اند.
٥. این رمان جنبه‌های تمثیلی و قابل توجه دیگری هم دارد، اما هرکس حق دارد از یک منظر به آن نگاه کند.

در آغاز هیچ نبود

جملات همه چیز را به دنبال می کشند. توقف صف بلند کلمات ممکن نبود،
و تو خود کلمه بودی.

کتاب ویران

کتاب خوانی

"کتاب ویران" آخرین مجموعه داستانی است که از "ابوتراب خسروی"  چاپ شده است؛ توسط نشر چشمه در زمستان 1388، به قیمت 3500 تومان. این مجموعه شمال هشت داستان است:

تفریق خاک: شخصیت اصلی داستان در جایی بین بودن و نبودن زندگی می کند. و تاکید داستان بر چرایی زندانی شدن روح انسانی در جسم خاکی است. شاید به دلیل بیان همین پرسش است که این داستان نسبت به داستان های دیگر مجموعه بن مایۀ عرفانی قوی تری دارد.
مثل اغلب داستان های این مجموعه فضای روایت فضای ده و دامان طبیعت است نه زندگی شهرنشینی و مدرن. زنی کولی که در این داستان حاضر است مثل دیگر زنانی که خسروی می آفریند سایه وار است. در حاشیۀ داستان آرام قدم بر می دارد و گاهی چهره می نماید و سخنی می گوید اما هیچ وقت بازیگر اصلی نیست. شاید بهترین صفت برای چنین زنانی فارغ از نوع پوشش و رفتار و فرهنگی که نویسنده به آنها نسبت می دهد، "زنان مینیاتوری"* باشد.

پیک نیک: بلندترین داستان مجموعه است. ایدۀ اصلی داستان بسیار جذاب است اما در شیوۀ روایت و فرم داستانی خیلی خوب ننشسته است و نتیجه آن است احتمالا گاهی خواننده کتاب را ورق می زند تا ببیند داستان کی تمام می شود.
چهرۀ زن داستان "ژاله" است که در هیبت عروس ظاهر می شود. همان ویژگی های زنان مینیاتوری را دارد. شاید تنها نکته ای دربارۀ او شایستۀ تامل است نام اوست که در آثار خسروی تکرار می شود. مانند نام "آذر".
فضای این داستان بین بودن و نبودن معلق است. خواننده گمان می کند بین ارواح مردگان سرگردان شده است ولی نام داستان بسیار امروزی و با توجه به مفهومی که در زمان ما دارد دارای بار معنایی شادی است که اتفاقا داستان فاقد آن است.

مرثیۀ باد: داستان از زبان سربازی که به جنگ اعزام شده روایت می شود و وقتی در انتهای داستان زنش در باد فریاد می زند که "چرا هیچ اثری از تو هیچ جا نیست منصور؟" می فهمیم که سرباز مرده است. شاید بتوان گفت "مرگ و نیستی" تم اصلی این مجموعه است.
زن داستان "اشرف" دارد و با حضور نسبتا فعال خود تا حدی با دیگر زنان آثار خسروی متفاوت است اما مثل اغلب آنها با زایندگی و تولد پیوند دارد. چیزی که به نظر می رسد خسروی عامدانه بر آن تاکید می کند.

قاصد: "ناهید" که گم شده است تا آخر داستان پیدا نمی شود اما توصیفات و نحوۀ بازگویی وقایع قوی است. می توان گفت این داستان از بهترین داستان های این مجموعه است.

یک داستان عاشقانه: نویسنده در این داستان صراحتا اعلام می کند که می خواهد داستانی عاشقانه بنویسد. ولی در واقع به جای نوشتن داستان فقط هرآنچه را شنیده نقل می کند. به نظرم خسروی تا حد زیادی توانسته است ادای یک نویسندۀ بی تجربه و غیر حرفه ای را درآورد. اما در نهایت طولانی بودن زیادی و توصیفات غیرضروری و گاهی تکرارهای کسل کننده حوصلۀ خواننده را سر می برد.
"زهره" با دیگر زنان فرق می کند. خسروی این زن را"بی قید و بند" توصیف می کند. اما در نهایت خود نویسنده هم شک دارد که واقعا همۀ قصۀ زهره همین بوده باشد. و باز همه چیز به حاشیۀ مبهم مینیاتورها رانده می شود.

رویا یا کابوس: هرچه داستانی بهتر است آدم کمتر می تواند در موردش حرف بزند.
باز هم نام زن "زهره" است. حضور اوست که خانه را تبدیل به خانه می کند و با قتل اوست که مرد دباره به جلد مامور اعدام بازمی گردد. و ما هیچ از او نمی دانیم.
از بین داستان های این مجموعه نوع روایت "رویا و کابوس" بیشترین شباهت را به روایت یک فیلم دارد و می شود گفت داستان همچون فیلمی از برابر چشمان خواننده می گذرد. تبدیل دو زندگی به یکدیگر مضمون اصلی است که واقعی نیست اما بسیار روان روایت شده است.

آموزگار: خسروی در همۀ آثارش بر "کلمه" و "زبان" تاکید دارد و این داستان نقطه ای است که به صراحت انسانیت و زبان را با هم پیوند می دهد و بر آن پافشاری می کند.
یکی از قوی ترین نقاط داستان آنجاست که مردم ده رمشگ را از نسل هدهد سلیمان معرفی می کند و ما یکبار دیگر متوجه تسلط او بر شیوه و درونمایۀ تفاسیر فارسی می شویم.

داستان ویران: محبوب ترین داستان این مجموعه برای من است. زبانش بسیار به "اسفار کاتبان" او نزدیک است و استحالۀ شخصیت ها خوب بیان و تصویر شده است. خسروی یکبار دیگر اعلام می کند که زندگی را "کلمه" می سازد و هر چیزی که نوشته می شود مانند این است که بار دیگر اتفاق می افتد. برای همین:

          "همه چیز را باید ویران کرد، همۀ آن لحظه ها و تو را که از قاب پنجره به پرچین آن حیاط
          درندشت نگاه می کنی. و ... حتی لبخندی را که من بر لب هایت نوشته ام و برق شادی
          را که من در چشمانت نوشته ام را، هرچند که آن لبخند و برق شادی در صورتت غایب بودند."

و باز هم نام زن "آذر" است. و بازهم نمونۀ دیگریست از یک زن مینیاتوری.

* صفت "مینیاتوری" را از داستان "مینیاتورها" وام گرفته ام که در مجموعه داستان "دیوان سومنات" آمده است. در این داستان خود خسروی به توصیف زنان مینیاتورها پرداخته است.

مطالب مرتبط: (+) (+) (+)

سکوت پر هیاهو

دریغا هرچند که می خواهم که از عالم کتابت بگریزم،
کتابت مرا بدست می گیرد؛
و نمی گذارد که از کتابت با مکتوب باشم.
*


باید همه چیز را بنویسم. همۀ این روزها را. باید بنویسم چه تصمیماتی گرفته ام و چه می اندیشم و چرا چنین می کنم. حتی اگر نه اینجا حداقل بر کاغذی برای خویشتن ِ خودم. حتی از چیزهای کوچک. مثل کلاغی که چند ساعت پیش گفتند بالش شکسته و در حیاط افتاده. گفتند و چایشان را نوشیدند و من از وسط مهمانی برخاستم مبادا گربه های محل شام مفصلی داشته باشند. یا از حرف های آن دوست قدیمی که بعد از ماه ها سکوت لب گشود و حرف زد. ساعت ها. گفت و گفت و گریست و وداع کرد و رفت. حالا من مانده ام و حرف هایی که کاش نشنیده بودم، بس که مسئولیتشان سنگین است. از ترس هایم، تردیدهایم، دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها وخستگی هایم. باید یک بار با صدای بلند بنویسم که از بعضی آدم ها خسته ام، که اصلا...
و به اینجا که می رسم بی حوصلگی خودش را تحمیل می کند. لغات فرار می کنند، اندیش ام پرشان می شود که گفتن دارد مگر؟
به جای همۀ اینها سکوت را می نویسم. سکوت را زندگی می کنم و به جای هر توضیحی سکوت می کنم و تو نمی فهمی چه چیزهایی دانسته ام و نگفته ام....


* تمهیدات عین القضات

یک توضیح کوچک

در صفحۀ 83 کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم" 1 آمده است:

"...بقیۀ روز وقتی که زئوس خودش را در کارگاه زندانی می کرد، آنها (زنان زیبا) از جلویم رد می شدند و با بدجنسی زیر لب مسخره ام می کردند:
- بفرمایید ببینید. این مخلوق دکتر فرانکشتین را گم کرده است.
- نه، کازیمودو است که دنبال ناقوسش می گردد...."

مترجمان محترم در پانوشت دربارۀ "کایمودو" توضیح داده اند که: "شاعر ایتالیایی (1968-1901) معرفی کنندۀ سمبولیسم".

مضمون اصلی کتاب "زیبایی" است. در این قسمت هم زنانی زیبا، مردی را که برای زیباتر شدن جراحی شده است مسخره می کنند. ابتدا به فرانکشتین اشاره می کنند که از نمونه های زشتی در تاریخ ادبیات به شمار می آید و بعد به کازیمودو. مسلم است که منظور نظر نویسنده نمی توانسته کازیمودو، شاعر ایتالیایی (+) باشد. بلکه کازیمودو همان "گوژپشت نتردام" (+) است که از دیگر نمونه های زشتی محسوب می شود.


1. اشمیت، اریک امانوئل؛ زمانی که یک اثر هنری بودم، ویسی، فرامرز و حیدری، آسیه (مترجمان)؛ نشر افراز، چاپ چهارم، 1388.

دویست و هفتاد و هشت

به بعضی چیزها نمی شود فکر نکرد؛ حتی اگر آدم آن چیزها را فراموش کند، خودشان را تحمیل می کنند، برای همین چیزهاست که باید گریه کرد، گریه کردن هم ارادی نیست؛ گاهی حتی گریه باعث می شود که انسان موقعیتش را درک کند که تنها شده و هیچ کس با او نیست.


اسفار کاتبان؛ ص.58


پ.ن. نظرات قبلی را هم جواب دادم.

ریشه ها

در زبان عبری، حوا، نامی که بر نخستین زن نهادند، با کلمه ای که به معنای "زندگی" است هم ریشه است. شباهت صوری میان دو کلمۀ "حوا" و "حیاة" در زبان عربی نیز شاید متأثر از اصل عبری این کلمات باشد. در زبان فارسی، واژه های "زن" و "زندگی" و "زایندگی" هم ریشه اند. چنان که "مرد" با "مرگ" هم ریشه است.


وسوسۀ عاشقی،78

دویست و چهل


چرا بین عجیب ترین و سنگین ترین معایب عصر ما، از سکوت باید نام برد؟



گینزبورگ،ناتالیا: فضیلت های ناچیز

منداز کعبتین دغل در بساط حُسن

یحیی بن معاذ را گفتند: "دوست، روی به دوست آرد؟"
گفت: "و خود دوست، روی از دوست بگرداند؟"


پ.ن.1. نمی دانم از کدام کتاب یادداشت کرده ام. ببخشید.
پ.ن.2. مصراعی که در عنوان آمده از "واله ی هروی" است.

اما، من شما را دوست داشتم (2)

می دانید مردم بدجنس نیستند، فقط دلشان نمی خواهد کسی را دوست داشته باشند، همین و بس.

اما، من شما را دوست می داشتم

دکتر گفت "امکانات مالی نیز لازم است؛ منتهی مهم ترین عامل نیست. اگر درست فکر کنید می بینید که برعکس آنچه پنجاه سال پیش به این طرف گفته اند، پول و امکانات مالی ساده تر از همه چیز به دست می آید. آنچه ناقص است و آنچه رفته رفته ناقص تر خواهد شد عبارت است از... عبارت است از بقیه."
... جرئت نکرد کلمۀ محبت را بر زبان بیاورد.

سبرون، ژیلبر

معشوق مجنون

اصولا معشوق شعر غنایی ادب فارسی موجودی است کلی که حتی نمی شود تشخیص داد که مرد است یا زن. ... به هر حال، معشوق موجودی است قدسی و دست نیافتنی و ظالم و جابر و خونخوار که تقریبا نوعی بیماری سادیسم دارد و عاشق هم به بیماری مازوخیسم دچار است. معشوق آزار می دهد و عاشق هم آدمی است که از آزار معشوق لذت می برد! در تحلیل روانشناسی عشاق شعر فارسی، به خوبی شخصیت آنها دیده می شود...
... می توان گفت که در دوره ی صفویه معشوق کمی از آن حالت کلیت بیرون می آید و دست کم می توان اشاره ای یافت که مثلا معشوق چشم سبز دارد یا سیاه. و این خود شکستن آن کلیشه ی چشم سیاه به عنوان سمبل زیبایی است. البته علت آن هم انتقال شعر فارسی به هند و رفت و آمد اروپایی های دارای موی بور و چشم زاغ به کمپانی هند شرقی است:
از فرنگی نرگسی تیر نگاهی خورده ایم
شمع سبزی بر سر سنگ مزار ما زنید
"اسیر شهرستانی"

... البته اروپایی ها تحقیقات زیادی راجع به کلیت و لافردیت معشوق شعر فارسی کرده اند و بخش عمده ای از این مسأله را به تئوری "انسان کامل" در تصوف برمی گردانند و خود آن تئوری "انسان کامل" تصوف را به زمینه های قبل از اسلامی قضیه برمی گردانند تا مایه های اوستایی آن و "انسان نخستین" در تفکر ایرانیان پیش از اسلام و "آذام قذمون" در تفکر باستانی یهود. 1 اینکه چرا چهره ی معشوق کلی است و در هاله ی قدس فرو رفته، مربوط به تاثیرات تطور نظریه ی "انسان کامل" است که تقریبا از آغاز اسلام به مسائل مختلفی آمیخته است. ... در هر صورت چهره ی کلی معشوق یکی از خصلت های شعر غنایی زبان فارسی است.

دکتر شفیعی کدکنی، ادوار شعر فارسی، از مشروطیت تا سقوط سلطنت

1. تصوف اسلامی و رابطه ی انسان و خدا، مقاله ی "انسان کامل"

پ.ن. اینجا مشاعره است.

چشمان نخفته در گور

- شما چی، انگلیسی بلدید؟

- وای! خدا نکند. ستاره ی اقبالم بد بود اما نه اینقدر که انگلیسی بلد باشم.


میگل آنخل آستوریاس


درختان ایستاده می میرند...



پ.ن. نام نمایشنامه ای از "الکخاندرو کاسونا"

از عشق و شیاطین دیگر

مارکی گرد و خاک عود ایتالیایی را گرفت. سیم های نو به آن انداخت، با صبر و استقامتی که تنها با عشق قابل درک بود، کوک کرد و در خواندن ترانه های گذشته که با صدای خوب خوانده شده و حتی گذر عمر و خاطرات مبهم نیز در آن ها تغییری نداده بود، همراهی کرد. آن روزها دخترک از او پرسید، آیا اینکه می گفتند که عشق قادر به هر چیزی بود، حقیقت داشت؟ مارکی پاسخ داد: "حقیقت داره، ولی بهتره که باور نکنی."

- گابریل گارسیا مارکز


پ.ن. می دانم جمله ی "در خواندن ترانه های..." اشکال دارد اما من عینا از کتاب نقل کرده ام. اشکال از کار مترجم است.

یکصد و نود و شش

شاید مسایلی وجود داشته باشد که آدم نمی تواند به آنها مباهات کند، اما مسایل دیگری هم هست که جلب دلسوزی دیگران در مورد آنها، موجب سرافکندگی آدم می شود.

- گاستون لورو، شبح اپرا

وانیل و شکلات

کتابی که اینگونه آغاز شود:

آندرئای عزیز، نکبت زندگی من!
بارها تو را تهدید کردم که ترکت می کنم و هرگز این کار را نکردم، اما اکنون می روم...

اینگونه هم تمام می شود:

- تو حامله ای و تازه حالا به من می گویی؟
و خنده ای با نشاط سر داد که فورا خاموش شد. بازویش را از دور شانه ی پنلوپه باز کرد و گفت:
- پدرش کیست؟
پنلوپه سکوت کرد. به درخشش سطح آب خیره شد و زمزمه کرد:
- نمی دانم.
آندرئا حرکتی نکرد. می دانست همسرش واقعیت را می گوید.

امتحان جهانگشای جوینی

اولین نفر هستم که داوطلب شده ام برای امتحان شفاهی.

استاد: از کل کتاب کدام قسمتش را انتخاب می کنی؟
من: آنجا که می گوید "باد بی نیازی خداوند است که می وزد، سامان سخن گفتن نیست."
استاد: دیگه؟
من: "آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند."
استاد: برو. لازم نیست امتحان دهی.