علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (54)
سال بد
سال باد*
نودوسه طولانیترین سکوت من است.
نودوسه بیشترین سخن گفتن من است.
نودوسه صدای من است که تکرار میکند «نامرد».
نودوسه صدای من است که بغض را پس میزند و صاف و رسا درس میدهد.
نودوسه صدای پاشنههایم بر پلههاست و ایستادنم بر آستانۀ ذر و نگاه خیرۀ کسان که میخواستند ببینند بعد از شکست چگونهام و آشنای دور که گفته بود «دیدمش، زیبا و مغرور».
نودوسه پیام دخترک است که نیمهشبی نوشت «ممنونم که مرا به زندگیت راه دادی».
نودوسه صدای خندۀ من است، وقتی آن مرد خشن ترسناک از صندلی برخاست و گفت «به احترامت میایستم».
نودوسه خستگی من است بعد از امتحان جامع.
نودسه صدای آن دیگری است که وقتی خبر اندوهم را شنید تلفن کرد تا بدوبیراه بگوید که حقم است هرچه بر سرم بیاید. و لبخند آرام من است که فکر کردم چه خوب آدمها خودشان را سر بزنگاه نشان میدهند.
نودوسه خشم من است از آدمهای ضعیفی که تکیهگاه میطلبند و کمکم بار خاطر میشوند.
نودوسه بازی آدمها و سرنوشت است.
نودوسه درد است که پیچیده به پاهایم.
نودوسه شکست خوردن و بلند شدن است.
نودوسه سال تمام شدن است و وقتی این جمله را لحظۀ تحویل سال در دل میگفتم نمیدانستم چه عمیق و گسترده بر زندگیام سایه میافکند.
نودوسه منم که دوام آوردهام.
* شاملو
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه