فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (20)

برایم نوشته است:
«به پرنده ای که قلبش را...
بغضم با بغض رامک ترکید. بغضش را زدم به سینه
و ناخن به صورت کشیدم که آفتاب برآید نیامد
طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز
نداریم. بار دیگر که زاده شوم شاید صندوقچۀ کهنۀ
خانۀ پدربزرگم شدم. بلا استفاده و آرام و پر راز». (+)



دختر جانم

جان‌های شیفته به هم نزدیکند، گیرم بینشان کشورها باشند و رودها و کوه‌ها و آدمیان. دختر جانم جان‌های شیفته آرام نمی‌گیرند. قرار نیست که قرار یابند و من که برایت گفته بودم که پناهمان و سلاحمان کلمه است. حالا منتظرم تا بیایی، تا در آغوشت بگیرم و بگویم «بدان که هستم»، مثل همان چند شب پیش که برایم نوشتی «بدان که هستم، تا صبح». منتظرم بیایی روی قالی قرمز اتاق بنشینیم و نزار بخوانیم و بخوانیم «و أحزاني عصافیرٌ» و گنجشکانمان را از لا‌به‌لای گیسوانمان پرواز دهیم. 

دختر جانم

اگر صندوقچۀ کهنۀ خانۀ پدربزرگ شدی، بگذار من، در آن، دفترچۀ کهنۀ خاطرات دخترکی باشم که موهایش را به شوریدگی باد سپرده بود و دیگران او را رام می‌خواندند.

مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است (6)

زمین بر ما تنگ می‌شود*


هم‌کلاسی آن طرف نیمکت نشسته بود و از بی‌دقتی من در گفتن نام کتاب شکوه می‌کرد. کتاب را باز کردم. صدایش که می‌گفت: «تقویت حافظه امکان‌پذیره...» دور و دورتر می‌شد. فهرست مطالب را می‌خواندم. صدای خودم را شنیدم: «چه انتظاری می‌شه از این منطقه داشت؟» یکی از دور می‌گفت: «من انتظاری ندارم». 
نسیم خنکی می‌وزید. بخار لیوان چایم را کنارم می‌دیدم و دلم می‌خواست خاورمیانه را در آغوش بگیرم؛ بسان زنی که به تن زخمی و خونین مردش چنگ زند و التماس کند که «نمیر»؛ بسان همان پدر فلسطینی که تقلا می‌کرد تا گلوله به پسرکش نخورد. همان که آن سال‌ها تلویزیون نشان می‌داد و این سال‌ها ما فراموشش کرده‌ایم...
بیا سر بر خاک بگذاریم و بگرییم... بیا در خاک چنگ بزنیم... بیا سر بگذاریم و بگرییم...

نهم آذر، 1392
نوشته شده در حاشیۀ کتاب «شهرهای نامرئی»


* محمود درویش، ترجمۀ موسی اسوار

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (55)

هی می‌رسم کنار ستاره و
باز مقصدم جای دیگری‌ست*


صبح چشم باز می‌کنی و می‌بینی اندوه سرت را به دامن گرفته است. 


* سیدعلی صالحی

بر شانۀ من کبوتری‌ست که از دهان تو آب می‌خورد (10)

«قد افتقدتک» 

در ترجمه‌اش نوشتم «دلم برایت تنگ شده است».
وقتی کسی را که می‌خواهیمش نداریم، فارسی سینه‌مان را تنگ می‌کند، اما گم کردن کسی سینه را تنگ نمی‌کند، هر طرف را نگاه می‌کنی و پی‌اش می‌گردی و نیست. جستجوی دائم و خستگی همیشگی؛ پریشانی.

بنویسم «گُمت کرده‌ام» و پریشان شوم و باد بیاید...