فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (20)
برایم نوشته است:
«به پرنده ای که قلبش را...
بغضم با بغض رامک ترکید. بغضش را زدم به سینه
و ناخن به صورت کشیدم که آفتاب برآید نیامد
طوری پراکندهایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز
نداریم. بار دیگر که زاده شوم شاید صندوقچۀ کهنۀ
خانۀ پدربزرگم شدم. بلا استفاده و آرام و پر راز». (+)
دختر جانم
جانهای شیفته به هم نزدیکند، گیرم بینشان کشورها باشند و رودها و کوهها و آدمیان. دختر جانم جانهای شیفته آرام نمیگیرند. قرار نیست که قرار یابند و من که برایت گفته بودم که پناهمان و سلاحمان کلمه است. حالا منتظرم تا بیایی، تا در آغوشت بگیرم و بگویم «بدان که هستم»، مثل همان چند شب پیش که برایم نوشتی «بدان که هستم، تا صبح». منتظرم بیایی روی قالی قرمز اتاق بنشینیم و نزار بخوانیم و بخوانیم «و أحزاني عصافیرٌ» و گنجشکانمان را از لابهلای گیسوانمان پرواز دهیم.
دختر جانم
اگر صندوقچۀ کهنۀ خانۀ پدربزرگ شدی، بگذار من، در آن، دفترچۀ کهنۀ خاطرات دخترکی باشم که موهایش را به شوریدگی باد سپرده بود و دیگران او را رام میخواندند.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه