چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (7)

ساعت 7:30 کلاس شروع شد. اولین ساعت دانشجویی‌شان. پرسیدم چرا این رشته؟ گفتند علاقه. پرسیدم برای علاقه‌هایتان تا الان چه کردید؟ سرشان را انداختند پایین.

حرف زدم برایشان. تصویری خاکستری از دنیایی که واردش شده بودند. صدای خودم را شنیدم که می‌گفت: «من از آن دسته آدم‌های خوشبختی هستم که کارم را دوست دارم، شما را دوست دارم و درسی که می‌دهم را هم.»


پ.ن. امروز که این (+) را خواندم فکر کردم من در معلمی خودم هستم؛ یا در هر کاری که به ادبیات و فرهنگ مربوط باشد. بعد یاد دیروز صبح افتادم و فکر کردم باید خوشبختی‌هایمان را ثبت کنیم، تا یادمان بماند... تا یادش بگیرند. تلخی‌ها را همه بلدیم یا یادش می‌گیریم.

مرده بدم، زنده شدم

لطفا مقدمۀ این پست را در اینجا (+) بخوانید.


1. حدود دو سال داشتم. ظهرها که مادرکم می‌خواست مرا بخواباند برایم کتاب می‌خواند. از میان تمام آن کتاب‌های رنگارنگ، قصۀ بازی بود که در آخر طعمه‌اش را با خودش می‌برد. نام کتاب یادم نیست، چند باری هم نشانه‌هایش را به مادرک دادم که یادش نیامد، اما حتی تصویر آن باز با بال‌های بزرگ روشن در ذهنم مانده است. 
این اولین تجربۀ من در غرق شدن در دنیای کتاب بود و چنان عمیق بود که اولین روزی که پستونکم را به من ندادند پرسیدم «آقا بازه برد؟» و وقتی جواب مثبت دادند دیگر سراغش را نگرفتم.

2. اکرم راست می‌گوید بسیاری از ما با رمان زرد شروع کردیم. دانیل استیل و نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی و از تمام رمان‌های رنگی آن موقع پنجرۀ فهیمه رحیمی باجزئیات بیشتری یادم مانده است.

3. برباد رفتۀ معروف. سوم راهنمایی. دستم در گچ بود و خودم بستری. کتاب را یک نفس خواندم. تمام که شدم تصمیمم را گرفته بودم: قدرت و سرسختی اسکارلت را به ملانی اضافه می‌کنم. بعد از مردن فرزند اسکارلت، رت خودش را در اتاق حبس کرده است. ملانی نزد او می‌رود و رت سر بر زانوی ملانی گذاشته، آرام می‌گیرد. آنجا نوشته شده که ملانی تعجب کرد که چطور دستان کوچکش مرهم مردی به بزرگی رت شده است. این تصویر با من است وقتی پدربزرگ در آغوشم گریه می‌کرد، یا دایی سربر شانه‌ام می‌گذاشت یا وقتی برادرک سر بر زانوانم خوابش می‌برد و...

تصویر زن در من با خواندن جان شیفته کامل شد. زنی که می‌داند چگونه فارغ از زنانگی‌اش با مردان رفاقت کند.

4. مرغان شاخسار طرب را هم همان موقع‌ها خواندم. مادر خانه زنی بود که در عشق شکست خورده بود، سرد شده بود و سنگ. تصمیم را گرفته بودم که هر قدر شکست خوردم به این تصویر زنانه بدل نشوم، که عشق در من تمام نشود.

5. آنا کارنینا. سال 1380. مرا به روسیه علاقه‌مند کرد. بخشی از من در روسیۀ پیش از فروپاشی زندگی می‌کند. 

6. زمستان 1383. با لیلی جلوی کتابخانۀ مرکزی ایستاده بودیم. گفتم دلم رمان خوب می‌خواهد. رفتیم داخل. من او و اسفار کاتبان را گذاشت کف دستم. مرا از زبان ابوتراب رهایی نیست.

7. تاریخ ادبیات ذبیح‌الله صفا را خواندم چون کتاب درسی واحد تاریخ ادبیات بود، اما برای من نتیجۀ عکس داشت: تاریخ ادبیات خواندن برای من آزمون بردباری است. اما با خواندن این کتاب من فهمیدم که نمی‌خواهم حوزۀ کارم چه باشد و نمی‌خواهم کتاب مفصل بنویسم. حداقل تکلیف مرا با چند گزینه روشن کرد. خدایش رحمت کناد.

8. سال 1385. درس دستور. استاد چند صفحه کپی به ما دادند که بخوانیم. با لیلی سراغ اصل کتاب را گرفتیم و رسیدیم به مقدمات زبانشناسی. کتاب را سر کشیدم. زبانشناس نشدم، اما تصمیم گرفتم که می‌خواهم چگونه به زبان نگاه کنم و اگر حرفی دارم چگونه بنویسم.

9. همان سال تاریخ جنون را خواندم. زخمی از اندوه و رنج بشر از همان سال بر روحم نشسته، نتیجه‌اش بدبینی به سیاست و سیاست‌گذاران و اعتماد نکردن به آنچه می‌بینم که می‌دانم می‌شود همه چیز را جور دیگری جلوه داد. تا امروز بسیار فوکو خوانده‌ام و تاثیر این کتاب همین بس که او از شخصیت‌های پررنگ ذهن من است.

10. 1386 قرار بود چیزکی بنویسم دربارۀ رنگ‌ها، ویتگنشتاین و دربارۀ رنگ‌هایبش را آنجا شناختم. با او به دنیای زبان و تفکر و دلالت‌های زبان و بعدتر نشانه‌شناسی و ... قدم گذاشتم.

11. همان سال به پیشنهاد دکتر محمد دهقانی دریای ایمان را خواندم. قبل‌ترها اسطوره و اسطوره‌شناسی خوانده بودم. خواندن دریای ایمان در کنار خوانده‌های قبلی مرا انداخت به مطالعات گسترده در حوزۀ دین. از آن سال تا کنون این حوزه برایم لذت‌آور است و شما اگر مرا خوب بشناسید می‌فهمید که چه می‌گویم.

12. ترجمۀ تفسیر طبری، اولین نتیجه‌اش شاید تقویت شمارۀ 11 بود، اما این کتاب با نثر بی‌نظیرش و ترجمۀ شیرینش از قرآن مرا انداخت وسط دریای متون. قبل‌تر متون فارسی را می‌خواندم، با لذت هم می‌خواندم، اما این کتاب انگار پنجرۀ بزرگی را پشت سرم باز کرد که به تمام متون روبه‌رویم نور می‌پاشید و من تازه آن موقع فهمیدم وسط چه دنیای اعجاب‌آوری از کتابها و متون ایستادم.

13. و اما کتاب بدی که مرا لنگ کرده است: 1001 پرسش پیش از ازدواج. سال 1385. کتاب را خواندم و همان موقع فهمیدم که حرف‌هایش در دنیای واقعی جواب نمی‌دهد. می‌گویم مرا لنگ کرده است چون بعد از این کتاب بد دیگر نتوانستم تا امروز در این زمینه، یعنی روانشناسی بخصوص با رویکرد ازدواج، چیزی بخوانم. می‌فهمم لنگ شده‌ام، اما درمانش را بلد نیستم. پروردگارا به تو پناه می‌بریم از کتاب بد!

14. 1387 و تا سبز شوم از عشق. داستان من و نزار قبانی از آنجا شروع شد. تا سال 1390 که دیوان قصائد متوحشة را کامل خواندم. از نزاردوستی رسیدم به عربی‌دوستی. بعد شعر معاصر عرب، بعد شاعران دیگر و داستان‌ها و رمان‌هایشان... تاریخ و فرهنگشان. حتی باید بگویم من از دریچۀ شعر عربی به شعر معاصر فارسی رسیدم. دربارۀ این شماره نمی‌توانم زیاد حرف بزنم.

15. ترجمۀ تفسیر طبری خواندن اول مرا انداخت به دامن خواندن متون تفسیری: الستین الجامع و تفسیر ابوالفتوح و تفسیر سورآبادی و کشف الاسرار و ... . خواندن این نوع متون مرا به عرصۀ اسرائیلیات علاقه‌مند کرد. در پیوند با آن حوزۀ مطالعات دین‌شناسی به تاریخ قوم یهود علاقه‌مند شدم. بعد هم که علاقه به زبان عربی و متونشان. اینها همه بود تا سال 1392 که فراتر از واپسین آسمان را خواندم. حالا لبنان و فلسطین با همۀ روزهای من گره خورده‌اند. در کنارشان جنگ جهانی دوم. اگر بار دیگری به دنیا بیایم خودم را وقف مطالعه در باب جنگ جهانی دوم می‌کنم.

از اکرم ممنونم. حقیقتا یادآوری این سیر و ریشه‌شناسی‌اش برایم شیرین بود و طبق سنت دعوت می‌کنم از:
مرا آفرید آنکه دوستم داشت (+)، حدیث آرزومندی (+)، بعد از شب هزار و یکم (+)، یک مشت تمشک (+)، اسب سیاه (+) و بگاه (+).

هویت‌های مرگبار، امین معلوف، ترجمۀ مرتضی ثاقب‌فر

غالبا هویتی که هر جامعه یا فرد برای خود می‌تراشد یا قائل است عکس‌برگردان منفی هویت دشمن یا حریف اوست. (ص 18)

***

واقعیت مسیحی بودن و زبان مادری عربی داشتن، که زبان مقدس اسلام است، یکی از تناقضات بنیادی هویت من است. این زبان مرا با تمام کسانی پیوند می‌دهد که هر روز در نمازها و دعاهای خود آن را به کار می‌برند و آشنایی اکثریت آن‌ها به این زبان بسیار کمتر از من است. (ص. 19)

***

می‌دانم واقع‌بینانه نیست از همه آدم‌ها انتظار داشته باشیم یک‌شبه عادات کلامی خود را تغییر دهند، اما به نظرم مهم است که هر یک از ما به این واقعیت آگاهی پیدا کنیم که اظهاراتمان غیرمغرضانه و بی‌زیان نیستند و در جاودانه کردن پیشداوری‌هایی که در طول تاریخ ثابت شده منحط و مرگبار بوده‌اند سهم دارند. زیرا این نگاه ماست که غابلا دیگران را در تنگ‌نظرانه‌ترین تعلقاتشان اسیر می‌کند و باز این نگاه ماست که می‌تواند آن‌ها را از این اسارت برهاند. (ص 25)

***

هویت یک شخص مجموعه‌ای از تعلقات مستقل و جدا از هم نیست که مثل یک «لحاف چهل تکه» کنار هم چیده شده باشند، بلکه نقشی بر روی پوستی سفت و حساس و دردناک است که بر هر جای آن، یعنی هر یک از تعقات آن، سوزنی فرو کنیم تمام پوست یعنی تمام شخصیت فرد به درد می‌آید و مرتعش می‌شود. (ص .30)

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (43)

چه قدر فهرست اشیای عادی، که آن‌ها را غیرعادی می‌پنداریم،
طولانی است. چیزهایی که وقتی اتفاق بیافتند دیگر غیرعادی 
نیستند. چیزهایی که فکر می‌کنیم فقط برای دیگران اتفاق میافتد
یا شاید هم زندگی به عللی گوناگون آن‌ها را برای ما مهیا می‌کند
تا روزی خود را رودرروی آن‌ها حس کنیم.*


خیلی خسته‌ام. از ساعت 6 بعدازظهر تا الان یک‌سره سرپا بوده‌ام. مهمان‍‌داری، شستن ظرف، درست کردن شام، چیدن میز، شستن ظرف، جمع کردن و این وسط‌ها هم پذیرایی؛ اما دلیل خستگی‌ام این‌ها نیست. اگر روز دیگری بود، الان برای خودم چای می‌ریختم و پاهایم را دراز می‌کردم و سرخوش‌سرخوش کتاب می‌خواندم مثلا مقامات حمیدی یا قصه‌های غسان کنفانی (+) یا نامه‌هایی از فرانسه (+)؛ اما الان خسته‌ام از امتحانی که بالاخره هم‌کلاسی خبر نمی‌دهد تاریخش را، از مهمانی فردا که رفتنش یک جور است و نرفتنش یک جور دیگر، از درس‌ها که تمام نمی‌شوند، از همۀ آنچه نمی‌توان گفت یا نوشت، از این توضیح مکرر که آقای سین را نمی‌بینم و لبخند بزنم که دیگران بیشتر نپرسند و می‌پرسند و از شلوغی این روزها و در آخر از دزدی که ماشینمان را برده...

خستگی نشسته است بر شانه‌ام، گردنم درد می‌کند... خستگی شده است بغض که جایی برای گشودنش نیست. یکی بیاید مرا از وسط زندگی‌ام بردارد بگذارد لب دریا، وسط جنگل. دستش را بکشد بر سرم و حافظه‌ام را با خودش ببرد و برود... من بخوابم و خواب نبینم... نوشتم خواب و یادم آمد که دو شب پیش خواب خانه‌ام را دیدم. خانۀ کوچک قشنگی بود. روتختی‌ام قرمز بود و دیوارها سفید. می‌خواستم برای خانه‌ام قوری بخرم. با فاطمه رفتم مغازه‌ای که فقط قوری می‌فروخت. پشت ویترینش یک از قوری‌ها شبیه کالسکۀ سیندرلا بود. آن قوری که من پسندیدم یک میلیون و چهارصد هزار تومان قیمت داشت. آمدم خانه و دیدم میز گردی گوشۀ اتاقم هست که رویش پر از قوری است. همه‌شان قشنگ بودند و من بیدار شدم. خوابم را خواستم برایش تعریف کنم ولی نشد. نوشتم که حداقل یادم نرود، که اگر یادم رفت دیر یا زود که اینجا را می‌خواند بداند، گرچه مهم هم نیست زیاد. الان همه چیز برایم مهم هست و نیست... کاش کسی الان فکرها و ترس‌ها و اندوهم را با خودش می‌برد...

 

* خاطرات تن، ص 13

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (33)

کسانی که گفته‌اند «کوه‌ها به هم نمی‌رسند» اشتباه کرده‌اند.
و آن‌هایی هم که بین کوه‌ها پل زده‌اند تا کوه‌ها بی‌آنکه خم شوند
یا از یزرگی‌شان کاسته شود با هم دست دهند، چیزی از قانون 
طبیعت نمی‌دانند. کوه‌ها جز در زلزله‌ها و تکانه‌های بزرگ زمین 
به هم نمی‌رسند و آن‌گاه هم با همدیگر دست نمی‌دهند، 
بلکه به زمینی واحد بدل می‌شوند.*


دخترک عروس ریزنقش قشنگی بود، اما بیش از سادگی لباسش، یا کمی آرایشش، یا کفش‌های بی‌پاشنه‌اش، چشم‌‌های خندانش در خاطرم خواهد ماند. دخترک می‌خندید، می‌رقصید، بالا و پایین می‌پرید... در یک کلام شادمان بود. شادی و جوانی‌اش بیش از هر چیز دیگری از دیشب در من مانده است. 
ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم... به چند روز بعد فکر می‌کردم که همسرش می‌رفت ینگۀ دنیا تا مقدمات بردن عروسش را فراهم کند... نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم به آن شبی که باید مادر و مادربزرگ و پدر و دیگرانش را در آغوش بگیرد و بگوید خداحافظ... به همۀ اشک‌هایی که بعدا خواهد ریخت فکر کردم و توانستم دعا کنم که صبور باشد... دلم خواست در آغوشش بگیرم و در گوشش زمزمه کنم که خندیدن یادش نرود و تا می‌تواند شادی در دلش ذخیره کند...

* خاطرات تن، ص 97

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (42)

می‌توانم هرچه می‌خواهم بنویسم... در هر حال، رمان‌ها 
جز نامه و کارت‌پسال‌هایی که خارج از مناسبت‌های عمومی
می‌نویسیم، چیز دیگری نیستند. می‌نویسمشان تا وصف 
حالمان را به کسانی که گوشۀ چشمی به ما دارند گفته
باشیم... جمله‌ها در ذهنم متراکم می‌شوند. همۀ آن 
جمله‌ها که تو انتظارشان را نداری و خاطرات یکباره می‌بارند.*


زن نشسته بود روی صندلی، منتظر بود. دیگری پرسید «چطوری کفش و مانتو رو ست کردی؟» زن ناخودآگاه سرش را انداخت پایین و کفش‌هایش را نگاه کرد. راه راه، همرنگ و تقریبا هم‌شکل حاشیۀ مانتویش. جواب داد: «اتفاقی» و گرمای آن روز سخت خزید زیر پوستش.

هوا گرم بود، از پله‌های متروی هفت تیر که بالا آمد غصه چسبیده بود بیخ گلویش. باید می‌دوید. دیر شده بود. پاهایش زخم بود و کفش‌ها آزارش می‌دادند. رفت در مغازه و گفت «کفشی می‌خوام که الان بپوشم و بدوم» فروشنده نخندیده بود. انگار از قیافه‌اش فهمیده باشد که دویدن یعنی چه.

مانتویش را از شمال خریده بود. هوا ابری بود انگار. آن روزها هرجا که می‌رفت هوا تیره بود. اندوه سایه انداخته بود بر زندگی‌اش.

رو برگرداند. خودش را در آینه نگاه کرد. همه چیز تمام شده بود. کفش و مانتویش از آن روزها به جا مانده، اما اندوه آن روزها خاطره ایست که نمی‌توان نوشت.

زن نمی‌خواست این‌ها را بنویسد. می‌خواست بنویسد که منتظر روزی است که موقع استراحت برسد و پایش را از کفش بیرون آورد، ولی فعلا باید بدود.

 

* خاطرات تن، احلام مستغانمی، ترجمۀ رضا عامری، ص 11

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (18)

بلقیسُ... یا وَجَعي
و یا وجعَ القصیدةِ حینَ تلمسُها الأنامِل
هل یاتُری...
من بعد شَعرِکِ سوفَ ترتفعُ السنابل؟*

 

زهرا جانم
آنجا که خبردار شدم هیچ کس تو را نمی‌شناخت، نمی‌توانستم بگویم زهرا همان که روی آینۀ خانه‌شان نقش ماهی کشیده بود، همان که خوب می‌نویسد، همان که... بعد نزار در سرم مرثیه خواند. نام مادرت را نمی‌دانم، ولی نزار در سرم مرثیۀ بلقیس می‌خواند. نتوانستم بیایم کنارت، افتاده‌ام در دهان هیولاها انگار، اما زنی در من از آن ساعت که پیام سوسن را خوانده‌ام کز کرده است گوشه‌ای و هیچی نمی‌گوید. من آنجا نبودم، اما انگار با هر کلمۀ سوسن (+ و +) همه چیز را دیدم...
زهرا جانم
درد را نمی‌توان نوشت و اندوه تو صدای آرام اشک‌هایت مثل قطره‌ای روغن بر آب، بر همۀ روحم سایه انداخته است. کلمه ندارم زهرا جانم، فقط زنی که آن گوشه سر بر زانو گذاشته است محزون الرحمن می‌خواند. 
کلمه ندارم زهرا جانم و نمی‌توام جواب سوسن را بدهم یا به تو زنگ بزنم...