لطفا مقدمۀ این پست را در اینجا (+) بخوانید.
1. حدود دو سال داشتم. ظهرها که مادرکم میخواست مرا بخواباند برایم کتاب میخواند. از میان تمام آن کتابهای رنگارنگ، قصۀ بازی بود که در آخر طعمهاش را با خودش میبرد. نام کتاب یادم نیست، چند باری هم نشانههایش را به مادرک دادم که یادش نیامد، اما حتی تصویر آن باز با بالهای بزرگ روشن در ذهنم مانده است.
این اولین تجربۀ من در غرق شدن در دنیای کتاب بود و چنان عمیق بود که اولین روزی که پستونکم را به من ندادند پرسیدم «آقا بازه برد؟» و وقتی جواب مثبت دادند دیگر سراغش را نگرفتم.
2. اکرم راست میگوید بسیاری از ما با رمان زرد شروع کردیم. دانیل استیل و نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی و از تمام رمانهای رنگی آن موقع پنجرۀ فهیمه رحیمی باجزئیات بیشتری یادم مانده است.
3. برباد رفتۀ معروف. سوم راهنمایی. دستم در گچ بود و خودم بستری. کتاب را یک نفس خواندم. تمام که شدم تصمیمم را گرفته بودم: قدرت و سرسختی اسکارلت را به ملانی اضافه میکنم. بعد از مردن فرزند اسکارلت، رت خودش را در اتاق حبس کرده است. ملانی نزد او میرود و رت سر بر زانوی ملانی گذاشته، آرام میگیرد. آنجا نوشته شده که ملانی تعجب کرد که چطور دستان کوچکش مرهم مردی به بزرگی رت شده است. این تصویر با من است وقتی پدربزرگ در آغوشم گریه میکرد، یا دایی سربر شانهام میگذاشت یا وقتی برادرک سر بر زانوانم خوابش میبرد و...
تصویر زن در من با خواندن جان شیفته کامل شد. زنی که میداند چگونه فارغ از زنانگیاش با مردان رفاقت کند.
4. مرغان شاخسار طرب را هم همان موقعها خواندم. مادر خانه زنی بود که در عشق شکست خورده بود، سرد شده بود و سنگ. تصمیم را گرفته بودم که هر قدر شکست خوردم به این تصویر زنانه بدل نشوم، که عشق در من تمام نشود.
5. آنا کارنینا. سال 1380. مرا به روسیه علاقهمند کرد. بخشی از من در روسیۀ پیش از فروپاشی زندگی میکند.
6. زمستان 1383. با لیلی جلوی کتابخانۀ مرکزی ایستاده بودیم. گفتم دلم رمان خوب میخواهد. رفتیم داخل. من او و اسفار کاتبان را گذاشت کف دستم. مرا از زبان ابوتراب رهایی نیست.
7. تاریخ ادبیات ذبیحالله صفا را خواندم چون کتاب درسی واحد تاریخ ادبیات بود، اما برای من نتیجۀ عکس داشت: تاریخ ادبیات خواندن برای من آزمون بردباری است. اما با خواندن این کتاب من فهمیدم که نمیخواهم حوزۀ کارم چه باشد و نمیخواهم کتاب مفصل بنویسم. حداقل تکلیف مرا با چند گزینه روشن کرد. خدایش رحمت کناد.
8. سال 1385. درس دستور. استاد چند صفحه کپی به ما دادند که بخوانیم. با لیلی سراغ اصل کتاب را گرفتیم و رسیدیم به مقدمات زبانشناسی. کتاب را سر کشیدم. زبانشناس نشدم، اما تصمیم گرفتم که میخواهم چگونه به زبان نگاه کنم و اگر حرفی دارم چگونه بنویسم.
9. همان سال تاریخ جنون را خواندم. زخمی از اندوه و رنج بشر از همان سال بر روحم نشسته، نتیجهاش بدبینی به سیاست و سیاستگذاران و اعتماد نکردن به آنچه میبینم که میدانم میشود همه چیز را جور دیگری جلوه داد. تا امروز بسیار فوکو خواندهام و تاثیر این کتاب همین بس که او از شخصیتهای پررنگ ذهن من است.
10. 1386 قرار بود چیزکی بنویسم دربارۀ رنگها، ویتگنشتاین و دربارۀ رنگهایبش را آنجا شناختم. با او به دنیای زبان و تفکر و دلالتهای زبان و بعدتر نشانهشناسی و ... قدم گذاشتم.
11. همان سال به پیشنهاد دکتر محمد دهقانی دریای ایمان را خواندم. قبلترها اسطوره و اسطورهشناسی خوانده بودم. خواندن دریای ایمان در کنار خواندههای قبلی مرا انداخت به مطالعات گسترده در حوزۀ دین. از آن سال تا کنون این حوزه برایم لذتآور است و شما اگر مرا خوب بشناسید میفهمید که چه میگویم.
12. ترجمۀ تفسیر طبری، اولین نتیجهاش شاید تقویت شمارۀ 11 بود، اما این کتاب با نثر بینظیرش و ترجمۀ شیرینش از قرآن مرا انداخت وسط دریای متون. قبلتر متون فارسی را میخواندم، با لذت هم میخواندم، اما این کتاب انگار پنجرۀ بزرگی را پشت سرم باز کرد که به تمام متون روبهرویم نور میپاشید و من تازه آن موقع فهمیدم وسط چه دنیای اعجابآوری از کتابها و متون ایستادم.
13. و اما کتاب بدی که مرا لنگ کرده است: 1001 پرسش پیش از ازدواج. سال 1385. کتاب را خواندم و همان موقع فهمیدم که حرفهایش در دنیای واقعی جواب نمیدهد. میگویم مرا لنگ کرده است چون بعد از این کتاب بد دیگر نتوانستم تا امروز در این زمینه، یعنی روانشناسی بخصوص با رویکرد ازدواج، چیزی بخوانم. میفهمم لنگ شدهام، اما درمانش را بلد نیستم. پروردگارا به تو پناه میبریم از کتاب بد!
14. 1387 و تا سبز شوم از عشق. داستان من و نزار قبانی از آنجا شروع شد. تا سال 1390 که دیوان قصائد متوحشة را کامل خواندم. از نزاردوستی رسیدم به عربیدوستی. بعد شعر معاصر عرب، بعد شاعران دیگر و داستانها و رمانهایشان... تاریخ و فرهنگشان. حتی باید بگویم من از دریچۀ شعر عربی به شعر معاصر فارسی رسیدم. دربارۀ این شماره نمیتوانم زیاد حرف بزنم.
15. ترجمۀ تفسیر طبری خواندن اول مرا انداخت به دامن خواندن متون تفسیری: الستین الجامع و تفسیر ابوالفتوح و تفسیر سورآبادی و کشف الاسرار و ... . خواندن این نوع متون مرا به عرصۀ اسرائیلیات علاقهمند کرد. در پیوند با آن حوزۀ مطالعات دینشناسی به تاریخ قوم یهود علاقهمند شدم. بعد هم که علاقه به زبان عربی و متونشان. اینها همه بود تا سال 1392 که فراتر از واپسین آسمان را خواندم. حالا لبنان و فلسطین با همۀ روزهای من گره خوردهاند. در کنارشان جنگ جهانی دوم. اگر بار دیگری به دنیا بیایم خودم را وقف مطالعه در باب جنگ جهانی دوم میکنم.
از اکرم ممنونم. حقیقتا یادآوری این سیر و ریشهشناسیاش برایم شیرین بود و طبق سنت دعوت میکنم از:
مرا آفرید آنکه دوستم داشت (+)، حدیث آرزومندی (+)، بعد از شب هزار و یکم (+)، یک مشت تمشک (+)، اسب سیاه (+) و بگاه (+).