کسانی که گفته‌اند «کوه‌ها به هم نمی‌رسند» اشتباه کرده‌اند.
و آن‌هایی هم که بین کوه‌ها پل زده‌اند تا کوه‌ها بی‌آنکه خم شوند
یا از یزرگی‌شان کاسته شود با هم دست دهند، چیزی از قانون 
طبیعت نمی‌دانند. کوه‌ها جز در زلزله‌ها و تکانه‌های بزرگ زمین 
به هم نمی‌رسند و آن‌گاه هم با همدیگر دست نمی‌دهند، 
بلکه به زمینی واحد بدل می‌شوند.*


دخترک عروس ریزنقش قشنگی بود، اما بیش از سادگی لباسش، یا کمی آرایشش، یا کفش‌های بی‌پاشنه‌اش، چشم‌‌های خندانش در خاطرم خواهد ماند. دخترک می‌خندید، می‌رقصید، بالا و پایین می‌پرید... در یک کلام شادمان بود. شادی و جوانی‌اش بیش از هر چیز دیگری از دیشب در من مانده است. 
ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم... به چند روز بعد فکر می‌کردم که همسرش می‌رفت ینگۀ دنیا تا مقدمات بردن عروسش را فراهم کند... نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم به آن شبی که باید مادر و مادربزرگ و پدر و دیگرانش را در آغوش بگیرد و بگوید خداحافظ... به همۀ اشک‌هایی که بعدا خواهد ریخت فکر کردم و توانستم دعا کنم که صبور باشد... دلم خواست در آغوشش بگیرم و در گوشش زمزمه کنم که خندیدن یادش نرود و تا می‌تواند شادی در دلش ذخیره کند...

* خاطرات تن، ص 97