علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (1)
کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (23)
دخترک دستش را انداخته بود به بازوی من و بغض دستش را به گلویم تا از خیابان رد شویم. تاکسیها کنار خیابان ایستاده بودند، خواستیم از پشت یکیشان رد شویم که دیگری اینقدر جلو آمد که راه را بست. بوق میزد که سوار شوید. صداها توی سرم میپیچید. نگاهش کردم. دست از بوق زدن برداشت. بعد صدای خودم را که غریبه بود و دور شنیدم که گفت میخواستیم رد بشیم. راننده ماشین را عقب برد و ما رد شدیم. فکر کردم در من چه دیده بود؟ بعد فکر کردم هیچ! آدم خوبی بود.
دخترک که گفت «برنامهام را کنسل کنم بمانم کنارت» گفتم نه! یادم بود که عصر با شوق گفته بود «قرارمان را یک ساعت زودتر بگذاریم؟ آخه میخوام شام برم بیرون و خوشحالم»
من باز هم وسط میدان تجریش بودم. دستانم را کردم توی جیبم و مغازهها را گشتم. آخر سر کیف بزرگی خریدم برای کشیدن بار اندوهم و پیاده بازگشتم به خانه.
* از کتاب «المواقف»
دیروز، ساعت 3:30 بعد از ظهر
این جمله را نوشتم و هی انگشتانم را کشیدم بر کلیدها. چه دارم اضافه کنم؟ میخواهم از چیزی بنویسم که سخت بوده و چرا سخت بوده و چرا الان نمیتوانم از آن بنویسم. چون سخت است و این سختی دقیقا از همان نقطهای میآید که سختی لحظات دیروز. آنجا کجاست؟
آنجایی که رفتی مستقیم سر صندوقی که سالهاست که آن گوشه مانده. خودم هم دیگر کمتر به سراغش میروم. از من خواستی درش را باز کنم و به تو نشان بدهم آن تو چه دارم، بعد درش را باز کردی و من تقلا میکردم که از لابهلای دستانت درش را ببندم و ترمه رویش بکشم و همه چیز را به حالت عادی برگردانم.
نوشتن این چند خط هم مثل این است که ترمه را کنار زده باشم. برای همین از ادامه دادن این پست منصرف شدهام، ولی من از نوشتۀ بی سر و ته بدم میآید و الان نمیدانم چگونه این نوشتنی را که شروع کردهام تمام کنم...
باید نقطه را بگذرم و از نوشتن دست بکشم
.
یکشنبه، دهم دیماه
پ.ن. چرا الان ثبتش کردم؟ چون آبنبات را الان خوردم.
فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (8)
چه زیباست آنچه برای ما اتفاق افتاد... چه زیباست آنچه
اتفاق نیافتاد... و چه زیباست آنچه اتفاق نخواهد افتاد.*
زندگی چندگانه با چند تا زندگی موازی فرق نمیکنه؟
امروز دیدمش

حاشیۀ کتاب «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام»:
اینجا ساعت 3:30، دکتر آزادیان خسته، ما خسته و راجع به تحقیق بحث میکنیم! 86.10.3
پ.ن: پنج سال گذشت! هه!
کلّ شیء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (22)
پرید و برد به همراه نگاهم را*
دخترک از اخلاق استادش میگفت. گوش میکردم و میشنیدم آن «من»هایی را که سر جملاتش میگفت. «من نمیدانستم چه کنم، من پدرم را بردم فلان بیمارستان، من گفتم...». گوش میکردم و و از لابهلای منها نوای تنهاییاش را میشنیدم. دوست داشتم دستانم را دور گردنش حلقه کنم و بگویم «آخ از دلت دختر جان». نشد. نکردم.
* منزوی
بعد از مدتها
والا یاد گرفتن یه چیزهایی و آموختنشان به فرزندانمان اینقدر سخت نیست.
ظهر خوابیدم. با چنان سردردی که گمان میکردم هر لحظه ممکن است کرۀ چشمانم بیافتد کف دستانم. ساعت 3:20 صدای ویبرۀ موبایل که آمد نگاه کردم دیدم نوشته «هر وقت برایت مناسب بود بگو تا تماس بگیرم». لحاف را کمی بیشتر دور پیچیدم. ساعت 3:40 زنگ زده است. بدیهی است که من جواب ندادم ولی آیا عصبانی هم نشدم؟ ساعت 4:10 به تلفن منزل زنگ زده و بابا هم گوشی را دادند دستم.
پ.ن. واضح و مبرهن است که اون ساعت ظهر مربوط به افرادی است که میدانیم وقتشان را در خانه میگذرانند.
محبت به اندازۀ ظرف وجودی طرف مقابل؟

اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه