چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (14)


چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (13)


چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (12)


آنجا که کلام پایان می‌گیرد: (+)

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (11)

مغنّی دف و چنگ را ساز ده
به آیین خوش نغمه آواز ده

فریب جهان قصۀ روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است

مغنّی ملولم دوتایی بزن
به یکتایی او که تایی بزن

همی‌بینم از دور گردون شگفت
ندانم کرا خاک خواهد گرفت



*اشعار از ساقی‌نامۀ حافظ

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (7 و 8)

گفت «بعد از انصراف شما تا چند سال اسمتان توی لیست بود، ما به اسم شما خیلی غذا گرفتیم و خوردیم.» خندیدم. داشتم از پنجرۀ ماشین مجسمۀ فردوسی را نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که از آن روزی که او می‌گوید نزدیک به چهار سال گذشته باشد. 

بعد از نزدیک به سه ساعت انتظار نوبت من شده بود، اما هم‌کلاسی سایق را دیدم که کلافه روی صندلی نشسته است. می‌دانستم ساعت 4 باید کجا باشد. من هم دلم می‌خواست بروم ولی دیگر برای تصمیم‌گیری‌ام دیر شده بود، اما شاید با کمی همکاری، او می‌رسید. رفتم بالا سرش گفتم «می‌خواهید به جای من بروید؟» پرسید «پس شما چه می‌کنید؟» خندیدم، شانه بالا انداختم گفتم «صبر».

خواستم از در بیایم بیرون که دیدم دخترک روی پله‌ها نشسته است. دخترک خسته است و ناامید. مدام بغض می‌کند. زدم بر شانه‌اش که چرا اینجا نشستی؟ گفت «دوباره داغ کرده‌ام». حرف زدیم. آخرش خندید. گفت «تو چرا کمکم می‌کنی؟» شانه بالا انداختم گفتم «چون به لبخند آدم‌ها اعتقاد دارم.»

ساعت چهار بود که رسیدم خانه. جایم را انداختم کنار آن پنجرۀ بزرگ و خوابیدم و با خودم فکر کردم چه اتفاق بدی ممکن است بیافتد؟ صدای خندۀ مادر و برادرک می‌گفت هیچی!

امروز تقریبا تمام روز را خوابیدم. شام هم با برادرک ساندویچ خوردیم. حالا هم می‌خواهم بروم جایم را بیاندازم کنار همان پنجرۀ بزرگ. آنجا که می‌خوابم انگار از تمام دنیا جدا می‌شوم. می‌چسبم به آسمان و آن شاخه‌هایی که به آسمان رسیده‌اند و گلدان‌های شمعدانی پشت پنجره.



چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (6)

آخرش که از در بیرون آمدیم گفت: «چه روز طولانی و خسته‌کننده و بیهوده‌ای بود»
یک ربع بعدش من برگشته بودم و به عقربه‌های ساعت نگاه می‌کردم که رسیده بودند به هشت شب و مرد لاینقطع از ارتباط اسطورۀ جمشید و شکافتن فرق امام علی (ع) صحبت می‌کرد.
من ثانیه‌ها را می‌شمردم و گاهی پوزخند می‌زدم.

روز من هنوز تمام نشده است...


چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (5)

روز سخت

روزی که تو را خاطر آنچه هستی تحقیر کنند
روزی که بخواهند نقطه ضعف تو را پیدا کنند تا آزارت دهند
روزی که کنار خیابان از تشویش ذهن و درد پا بخوای بنشینی و گریه کنی

چنین روزی
نوشتن ندارد

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (4)

می‌خواهم بنویسم یا چیزکی بخوانم تا چشمانم بسته شود و فقط چند ساعت فکر نکنم، اما کلمات از من می‌گریزند.
این نوشته باید همین جا تمام شود اما دلم می‌خواست بروم سراغ آن میز زیر تلویزیون قدیمی که در دو طبقه دارد با در شیشه‌ای، درش را باز کنم و چهارزانو بنشینم مقابلش و دست بکشم بر کتاب‌های ابوتراب خسروی و بخوانم «و از خوبی کلمات این است که چون مجموع شوند عین واقعه را....»
کلماتم مجموع نمی‌شوند.




آنچه از ابوتراب خسروی نقل کردم از حافظه است و حتما کلمات پیش و پس یا عوض شده. به گمانم مال «اسفار کاتبان»ش باشد.

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (3)

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند*


صبحم با نوشتن نامه برای ال (+) شروع شد. نوشتم دارم می‌روم دنبال آن کار اداری و مضطربم. دو ساعت بعد جواب دادند که کارم درست بشو نیست. مدرکی که لازم دارم را به من نمی‌دهند. من بحث نکردم، اصرار هم نکردم. آمدم بیرون. رفتم کتاب خریدم، از کتابخانه کتاب گرفتم که مسئول کتابخانه گفت تو چند سال پیش از من کتاب دستی گرفته‌ای و پس نیاوردی. هرچه لبخند زدم که خب چی؟ کی؟ نمی‌شود که. پایش را کرد توی یک کفش. عصبانی نشدم. گفتم من می‌نشینم تو بگرد. هر کتابی بود می‌خرم. گشت، بعد خندید گفت: لیلی را با تو اشتباه گرفتم. نگاهش کردم. خندیدم. گفتم عیب نداره. لیلی از خودمونه. بچه‌هایی که در کتابخانه بودند امتحان داشتند، نگاهم کردند که چه قدر سرخوشه. من نگاهشان کردم که چه قدر بی‌دغدغه‌اند.
آمدم بیرون یکی از استادها را دیدم. خواستم کاری برایم انجام دهد. گفت نمی‌شود. من تو را نمی‌شناسم. خندیدم. گفتم من هیچ وقت دانشجوی بدی نبودم. شانه بالا انداخت. بعد قرار شد نامم را یادداشت کند، با بی‌قیدی و اکراه گفت اسمتان را چی بنویسم؟ گفتم. سر بلند کرد. گفت من شما را می‌شناسم. چه خوب که اینجایی. خندیدم. یاد پستی افتادم که از اسمم نوشته بودم (+) و گفته بودم برایم پیام‌آور شادی‌های کوچک است.
خواستم برگردم خانه که مونا را دیدم. مونا رفیق آن منی است که شیطنت می‌کند، که کاردستی درست می‌کند، که سر کلاس بازی می‌کند. دیدنش خب بود، با او خرید رفتن بهتر.
آمدم خانه. با کیفی که 8 تا کتاب در آن بود و گردنی که سنگینی‌اش را تحمل می‌کرد. دردی که کمی رفته بود بازگشته است.
...
این پست ادامه ندارد. حالا به طرز حیرت‌آوری آرامم. انگار قرار است فردا یک روز بلند کش‌دار باشد. انگار نه انگار مدارکم ناقص است و اطلاعاتم ناقص‌تر. شاید آرامش پیش از طوفان باشد، یا شاید دوباره آدم‌های خوب دور و برم را گرفته‌اند که گرم شده‌ام به وجودشان. مثل اس.ام.اس زدن الهام یا حرف‌های زهرا، جملات نیکادل (+) و یا آن دیگرانی که دوست ندارند نامشان در وبلاگ بیاید.
این پست ادامه ندارد...
فقط برای این نوشته می‌شود تا این لحظه یادم بماند، و حس گنگ نوشتنم از چیزهایی که نوشتنی نیستند.



* از فاضل نظری

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (2)

بریز قهوه برایم که زیستن سخت است
گرفته سخت به من، روزهای آسان را*


روزم به نگرانی برای فردا گذشت... بعد نگران‌تر شدم برای روزهای بعدترش.
نگرانی فلجم کرده، من از روزهای پیش رو می‌ترسم؟
با خودم زمزمه می‌کنم «به جهنم، یک چیزی می‌شود عاقبت!» بعد ته دلم ضربه‌ای به آبگینه می‌خورد... هشداری برای اینکه یادم بیاورد چیزی آن ته هست که دوست ندارم ترک بردارد... 



* از هادی خورشاهیان

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (1)

بی‌نظمی اذیتم می‌کند. بلاتکلیفی آزارم می‌دهد و اضطرابی که ته دلم هست نمی‌گذارد آرام بنشینم. احساس می‌کنم کنترل همه چیز از دست من خارج شده و این کلافه‌ام می‌کند.

گردنم چنان گرفته و درد می‌کند که به هیچ جهتی نمی‌توانم خمش کنم یا رویم را بچرخانم. جای آنان که همه چیز را به اعصاب مربوط می‌کنند خالی!


...


پ.ن. عنوان مصراعی است از دکتر ترکی (+)