چند نوبت که بخوابیم زمین میشکفد؟ (6)
آخرش که از در بیرون آمدیم گفت: «چه روز طولانی و خستهکننده و بیهودهای بود»
یک ربع بعدش من برگشته بودم و به عقربههای ساعت نگاه میکردم که رسیده بودند به هشت شب و مرد لاینقطع از ارتباط اسطورۀ جمشید و شکافتن فرق امام علی (ع) صحبت میکرد.
من ثانیهها را میشمردم و گاهی پوزخند میزدم.
روز من هنوز تمام نشده است...
یک ربع بعدش من برگشته بودم و به عقربههای ساعت نگاه میکردم که رسیده بودند به هشت شب و مرد لاینقطع از ارتباط اسطورۀ جمشید و شکافتن فرق امام علی (ع) صحبت میکرد.
من ثانیهها را میشمردم و گاهی پوزخند میزدم.
روز من هنوز تمام نشده است...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:48 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه