آخرین پست سال 1391




91 برای من پر از فراز و نشیب بود. از آن سال‌ها که در پیری (اگر برسد) همچنان برایم برجسته خواهد بود. پر از اتفاقاتی که هنوز نتوانسته‌ام هضمشان کنم و شاید تمام سال 92 باید به سپری کردن تبعات این اتفاقات بگذرد؛ که اگر چنین باشد باز هم راضی‌ام. همان‌طور که دو هفته پیش به لیلی گفتم آدم‌ها باید در پیری‌شان قصه برای تعریف کردن داشته باشند. و قصه‌ها اتفاقا از حوادثی می‌آیند که از سر می‌گذرانیم. قصه‌هایی که 91 شروع شدند یکجایی تمام می‌شوند و آن موقع اگر من و این وبلاگ بودیم می‌آیم و می‌نویسمشان.

در سالی که چند ساعت دیگر تمام می‌شود بیش از سال‌های قبلش در لحظه زندگی کردم. بیشتر خندیدم و بسیار بیشتر گریستم. سینما رفتم، تئاتر رفتم*. پارک‌های تهران را تقریبا زیر و رو کردم. پیاه‌روی کردم. کتاب خواندم. فیلم دیدم. بیش از سال‌های گذشته عکس گرفتم و لحظه‌ها ثبت کردم. دعوا کرم. آشتی کردم و یک‌بار دیگر به خودم ثابت شد که آنچه مرا از آدم‌ها می‌راند گله کردن دائمی ایشان است. حالا با هرکسی که بخواهم دست دوستی بدهم باید قبل‌ترش به او بگویم که دائما از من گله نکند.

در روزهای پایانی سال هم عمویم بار دیگر مهمانمان شد.

باید یک پست جداگانه و مفصل می‌نوشتم در باب آدم‌های ارزشمندیکه سال 91 با آنها آشنا شدم و آدم‌های سال‌های قبل که در روزگار سخت سال 91 صبور و مهربان کنارم ماندند.

و در آخر

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم


* سینما: پذیرایی ساده، پلۀ آخر (اگر باز هم بوده یادم نیست)
تئاتر: اپرای عروسکی حافظ، برهان، پلکان، 21 بار مردن در 30 روز
فیلم: Rust and bone، چیزهایی هست که نمی‌دانی، Jane Eyre، Gloomy Sunday، Hope Springs
(اینها مال نیمۀ دوم سال هستند، نیمۀ اول را یادم نیست و کسانی که مرا بهتر می‌شناسند می‌دانند که چرا چهار تا فیلم برای من ارزش ثبت کردن دارند.)
کتاب: سخن و سخنوران، از نیما تا روزگار ما، تاکسی‌نوشت‌ها، قول، حیاط خلوت، طاهره طاهرۀ عزیزم، مثل آب برای شکلات، هزار و یک شب دنبالۀ داستان شهرزاد قصه‌گو، نقد ادبی، سبک‌شناسی،و دیگران، خیلی نگرانیم شما لیلا را ندیدید؟، شوهر عزیز من، هزار خورشید تابان، میم عزیز، خاطرات تن، آیینه‌ای برای صداها (این کتاب‌ها از سر تا به ته خوانده شدند، کتاب‌های نصفه در این لیست نیستند. کتاب‌هایی هم احتمالا هستند که نامشان یادم نیست)

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (25)

من می‌گویم باید از بعضی زن‌ها ترسید. من می‌گویم باید از آنها که مهربان‌تر هستند و بخشنده‌ر، بیشتر ترسید. آنها که همیشه دستشان به نوازش است و چشمانشان یک جور خاصی نرم و پر لطف است. آنها که برای اشتباهات مردشان، همیشه گنگ هستند؛ انگار که اشتباه طبیعی‌ترین بخش زندگی است، انگار که بس که گیج می‌زنند، نمی‌بینند و نمی‌شنوند.
من می‌گویم باید ترسید از زنانی که همیشه می‌توان محکم در آغوش کشیدشان. باید ترسید از آنها که عصبانیتشان را فرو می‌دهند و چند دقیقه زمان کافی است تا دوباره لبخند بزنند. از آنها که دلخوری‌شان از یک شب تا صبح فراموش می‌شود و تا ابد هر چقدر هم که فکر کنند به خاطر نمی‌آورندشان. باید ترسید از زنانی که وقف می‌کنند بودنشان را، خنده‌شان را، زندگی‌شان را و فراموش می‌کنند خودشان می‌خواهند کجا بروند و به کجا برسند.
باید ترسید از آنها چون وقتی خسته شوند، یعنی تمام لبخندهایشان تمام شده. تمام بخشش‌هایشان ته کشیده. دیگر از لطف زنانه در چنته چیزی ندارند. وقتی از نفس افتادند یعنی که دیگر باید بروند سرشان را بگذارند یک گوشه و بمیرند. آنوقت هرچقدر هم که صبوری از شما باشد و عشق از شما باشد و لطف از شما، او دیگر تمام شده و رفته پی کارش.
باید از بعضی زن‌ها ترسید، چون وقتی دیگر “نتوانند”، هیچ چیز نمی‌تواند زندگی را به آنها برگرداند. آنوقت باید بارتان را ببندید و زندگی‌تان را بردارید جای دیگر، در سایه‌سار دیگر.


از اینجا: (+)

پیاده‌روی (2)

دانشگاه تهران- دانشگاه شریف

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (7)



همین اندازه خسته‌ام....

چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (2)

یک وقتی هم هست شما خسته و کوفته، از ساعت 5 صبح فعالیت کردی تا 6 عصر، از کلاس می‌آیی بیرون و پیاده می‌روی تا نزدیک‌ترین ایستگاه مترو را پیدا کنی و بعد بچۀ کلاس سوار می‌شود، از جلویت رد می‌شود و برایت بوق می‌زند.

چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (1)

فاجعه آنجا اتفاق می‌افتد که بپرسی «هیچ کدام کتابی در کیفتان نیست؟» بگویند «نه». بگویی «رمان زرد، کتاب درسی، قرآن؟» آن وقت نه با شنیدن کلمۀ اول که با شنیدن کلمۀ آخر پوزخند بزنند.
فاجعه آنجاست که بگویی «حالا که در راه کتاب نمی‌خوانید، چه گوش می‌دهید؟» به صدای بلند و مغرور بگویند «تتلو» و یک نفر با خجالت زیر لب بگوید «شجریان» و بعد با لبخند تو دیگری هم بگوید «منم همینطور»