میگویم و خرد میکنم سخن را امروز باشد.
روزی گوییم این سخن را و هم نشکنیمش.*
1. نامهای برایش نوشتم و نامش را گذاشتم «وظیفۀ باد وزیدن است» و لابهلای سفیدی خطهایش از زنی کولی گفتم و سرگردان که در ما راه میرود. برایم نوشته است: «زن توانمندی که میشناسم و تو هستی باید چمدانش را گوشۀ اتاقش بکارد».
2. دیشب بین خواب و بیداری یادم آمد که قول داده بودم هر جمعه برایش شعری بخوانم. اولش خواسته بود تا شعری یا جملهای بگویم تا به یاد من بر دیوار دفتر کارش بزند. برایش نوشتم «روزی ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد...». جمعه بود. نوشت که جمعهها برایش سختترین روز هفته است؛ چون باید به استادش گزارش تحویل دهد. نوشت که شعر حالش را خوب کرده است. گفتم برایش هر جمعه شعری خواهم خواند تا بداند کسی هست این طرف دنیا که میخواهد حال او خوب باشد.
دیشب خوابم برده بود که یادم آمد شعرش را میان شلوغی روزم جا گذاشتهام. بیدار شدم و برایش نوشتم:
در نیمشبان عمر خویشم، سخنی با من بگو
-زودآشنای دیریافته-
تا آن ستاره اگر تویی
سپیدهدمان را من
به دوری و دیری
نفرین کنم.**
نوشت شعر را دوست دارد، ولی نخوانده بودهاش. خندیدم. گفتم «دختر جان، قرار نیست همۀ شعرهایی را که من خواندهام تو خوانده باشی. من رشتهای را انتخاب کردم که نشستهام گوشهای و شعر میخوانم. به درد دنیا و آخرت هم نمیخورم.» نوشت: «من خیلی دوستت دارم رامک. خودت شاید اصلا ندانی، ولی خیلی نقش داشتی در زندگیام، در رام کردن من وقتی نوجوان و سرکش بودم. واقعا خوشحالم که بودی و هستی».
3. گفت حرفهای زینب سلبی را بشنوم. گفت با دیدنش و شنیدن حرفهایش یاد من افتاده است. گوش کردم و گریستم. جایی از صحبتهایش از حرف زدن گفت که اگر زنان از رنجهایشان سخن بگویند کس دیگری آن اشتباه را تکرار نمیکند و از آن راه نمیرود.
چند ساعت پیش نشسته بودم پشت یکی از میزهای باغ فردوس و برای دخترک حرف میزدم. بی هیچ هراسی از اشتباهاتم گفتم و شکستنهایم. گفتم «تاوان اشتباهات خودت را بده، تصمیمت را به عقل کس دیگری واگذار نکن». گفتم «ما شبیه همیم. پدرانمان رفیق سالهای دانشگاهند و مادرانمان کنار هم پیر شدهاند، اگر قرار به اشتباه باشد من یکی کافیام».
4. دفتر را باز کردم چون میدانستم عکس مادربزرگ را آنجا گذاشتهام. کاغذها ریختند. نشستم به نگاه کردنشان. نامهای نوشته بودم به یک روح و از دیدگاهم نسبت به مرگ برایش گفته بودم. تاریخش را نگاه کردم. سال سوم راهنمایی. یادم آمد سال قبلش در راهروی مدرسه از معلم علوم پرسیده بودم چرا مرده اگر بماند ورم میکند؟ و معلم مرا نگاه کرده بود. فقط نگاه کرده بود و بعد رفته بود. و سال اول دانشگاه کتاب «پزشکی قانونی» نیلوفر را گرفته بودم و یکسره خوانده بودمش. از ورمها، کبودیها، زخمها، از اینکه میفمهند از مرگ چند ساعت گذشته است، از انگشتنگاری و... .
پدربزرگ رفته بود و دیده بودم که دایی آرام نمیگیرد و مدام غصه میخورد که پدربزرگ درد کشیده است و احتمالا کسی را صدا کرده است و خودش را سرزنش میکرد که چرا نشنیده است. شب شده بود. مهمانها رفته بودند. ایستادم مقابلش و خواستم شرح دهد که واکنش پدربزرگ موقع درد چه بوده است. همان کار را کردم. بعد گفتم مگر نمیگویی دستانش را مشت میکرده است؟ و مگر ما او را بر زمین پیدا نکردیم؟ و مگر واکنش طبیعی هر کسی که دارد زمین میخورد این نیست که دستانش را مقابلش میآورد که سر و صورتش بر زمین نخورد؟ اینها را میگفتم و صحنهها را بازسازی میکردم. حرفهایم که تمام شد، ایستادم مقابلش. گفتم «قبول؟ قبول که سکته ناگهانی او را از پا درآورده است؟» اشک آرام از گوشۀ چشمانش ریخت. مرد یقۀ خودش را رها کرده بود. حالا با هم میگرستیم.
5. امروز زن ایستاد مقابلم. میگریست و میگفت که دوستم دارد و من هر ثانیه و با هر کلمهاش یادم میآمد که تلخترین لحظهای عمرم از جایی به او متصل میشود. نگاهش کردم. پرسید: «چه بگویم که مرا درک کنی؟ چه بگویم که بفهمی دوستت دارم؟» و صدایم سرد و بیروح بود وقتی جواب دادم: «نمیدانم. چه میخواهید بگویید؟»
*مقالات شمس
** شاملو