کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (36)

رفقاً بالخیولِ المُتعَبَة
قِف...
فقد اَدمی حدیدُ السَّرجِ لحمَ الرَّقبه*


یکی باشد تا تمام خودم را برایش روایت کنم...

 

* محمد الفیتوری: به اسبان خسته رحم کن/ بایست/ که گوشت گردن خون می‌ریزد از آهن لگام

خمار صد شبه دارم (15)

گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم*


به خودم که می‌آیم Sombre Day (+) اتاق را پر کرده است و من زیر لب «تو را من چشم در راهم» می‌خوانم و به تو فکر می‌‌کنم رفیق نزدیک سال‌های دور. به آن شبی که حرف زدیم، عصبانی بودی و ناسزا می‌گفتی و می‌شنیدم و هیچ نمی‌گفتم چون قبل‌ترش گفته بودی «امشب گوش باش برایم و هیچ مپرس». آن صبحی که چشم باز کردم و رتبه‌ام را تبریک گفته بودی. خودم نیمه‌شب خبردار شده بودم و هنوز کسی نمی‌دانست. پرسیدم تو از کجا می‌دانی؟ خندیدی. گفتی در دو سال قبل فکر این شب بودی و کم‌کم اطلاعات از من گرفته بودی که خودت بتوانی در سایت نگاه کنی، که از من نپرسی، که اگر رتبه‌ام بد شده بود هیچ وقت به رویم نیاوری. آن روزی که گفتی «رامک یه چیزی می‌خوام بگم که نمی‌فهمی چی می‌خوام بگم، ولی آخرش منو ببخش و برام دعا کن.» در آخر گفتی «رامک من باید برم. اگر روزی برگردم در را برایم باز می‌کنی؟» چند سال بعد فهمیدم آن روز چه گفته بودی. برگشتی. گاهی تلفن می‌کردی و حرف می‌زدیم. 
نشسته‌ام اینجا و به تو فکر می‌کنم و یادم می‌آید آن غروب خیابان ولیعصر را و اتوبوس سوار شدنمان و نگاه طولانی آدم‌ها را به جملات نصفه‌مان که دیگری کاملش می‌کرد یا فقط سر تکان می‌داد که یعنی می‌دانم و جملۀ بیچارۀ روی هوا معلق می‌ماند. روز رفتنمان به کافه سیاه و سفید یادم می‌آید. نشسته بودیم پشت میز و حرف ‌می‌زدیم از فروغ و شاملو و شعر نو و جریان‌های سیاسی آن سال‌ها... سر بلند کردیم. دیرمان شده بود. کیف‌هایمان را برداشتم و دویدیم بیرون. تا دانشگاه من دویدیم. تو یک میدان آن طرف‌تر بودی. رسیدم سر کلاس که یادم افتاد «حساب کردیم؟» خندیدی که بعد از رفتن من یادت افتاده و برگشتی. مرد گفته بود چنان دویدید که حتی فرصت نکردم جلویتان را بگیریم. تو به کلاست نرسیده بودی... خبر نداری که معلم همان دانشگاه شده‌ام و تو و چند عزیز دیگر را هر جلسه با خودم می‌برم سر کلاس و برمی‌گردانم...
گفتی داری از ایران می‌روی. پرسیدم کی؟ جواب ندادی. گفتی نمی‌خواهی از من خداحافظی. نمی‌خواهی بدانم آخرین باری که تو را می‌بینم کی است. نمی‌خواهی وقفه‌ای باشد در رفاقتمان که بگویم قبل از رفتنت، بعد از رفتنت. نفهمیدم کی رفتی. بعد از چند ماه از رفتنت با دخترک حرف می‌زدم که حالت را پرسیدم گفت مدت‌هاست که رفته‌ای.
شبی نشسته‌ بودم به درس خواندن که در اسکایپ سراغم را گرفتی. تا صبح برایم حرف زدی، گریه کردی، خندیدی. از عاشق شدنت گفتی، از خیانت کردنت، از وجدانت، از روزهایت و از آدم‌ها. آخرش گفتی «سبک شدم». گفتم «حالا من بگم؟» خندیدی. سر تکان دادی که «نه». گفتی «رامک کسی که در آغوشت جا شد، کسی که درد و دلش رو ریخت در دامنت، دیگه تو در آغوشش جا نمی‌شی. نخواه که اینقدر کوچک بشی که من و امثال من پناه تو شوند. خو کن به تنهایی‌ات». چندی بعد برایت نامه‌ای نوشتم، دیر جواب دادی و نوشتی «رامک امیدوارم دیر جواب دادن‌های منو فقط پای بی‌شعوریم نذاری، چون یه دلیل دیگه هم هست...» از آن نامه پنج سال می‌گذرد و من از تو بی‌خبرم.
حالا خبردار شده‌ام که مدتی دیگر عروسی توست... 
کاش آرام بگیری و یا کاش هیچ وقت آرام نگیری، همچون اسب سرکش رهای دشت‌ها...

 

*نیما

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (52)

می‌گویم و خرد می‌کنم سخن را امروز باشد.
روزی گوییم این سخن را و هم نشکنیمش.*


1. نامه‌ای برایش نوشتم و نامش را گذاشتم «وظیفۀ باد وزیدن است» و لابه‌لای سفیدی خط‌هایش از زنی کولی گفتم و سرگردان که در ما راه می‌رود. برایم نوشته است: «زن توانمندی که می‌شناسم و تو هستی باید چمدانش را گوشۀ اتاقش بکارد».

2. دیشب بین خواب و بیداری یادم آمد که قول داده بودم هر جمعه برایش شعری بخوانم. اولش خواسته بود تا شعری یا جمله‌ای بگویم تا به یاد من بر دیوار دفتر کارش بزند. برایش نوشتم «روزی ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد...». جمعه بود. نوشت که جمعه‌ها برایش سخت‌ترین روز هفته است؛ چون باید به استادش گزارش تحویل دهد. نوشت که شعر حالش را خوب کرده است. گفتم برایش هر جمعه شعری خواهم خواند تا بداند کسی هست این طرف دنیا که می‌خواهد حال او خوب باشد.
دیشب خوابم برده بود که یادم آمد شعرش را میان شلوغی روزم جا گذاشته‌ام. بیدار شدم و برایش نوشتم: 
در نیم‌شبان عمر خویشم، سخنی با من بگو
-زودآشنای دیریافته-
تا آن ستاره اگر تویی
سپیده‌دمان را من
به دوری و دیری
نفرین کنم.**
نوشت شعر را دوست دارد، ولی نخوانده بوده‌اش. خندیدم. گفتم «دختر جان، قرار نیست همۀ شعرهایی را که من خوانده‌ام تو خوانده باشی. من رشته‌ای را انتخاب کردم که نشسته‌ام گوشه‌ای و شعر می‌خوانم. به درد دنیا و آخرت هم نمی‌خورم.» نوشت: «من خیلی دوستت دارم رامک. خودت شاید اصلا ندانی، ولی خیلی نقش داشتی در زندگی‌ام، در رام کردن من وقتی نوجوان و سرکش بودم. واقعا خوشحالم که بودی و هستی». 

3. گفت حرف‌های زینب سلبی را بشنوم. گفت با دیدنش و شنیدن حرف‌هایش یاد من افتاده است. گوش کردم و گریستم. جایی از صحبت‌هایش از حرف زدن گفت که اگر زنان از رنج‌هایشان سخن بگویند کس دیگری آن اشتباه را تکرار نمی‌کند و از آن راه نمی‌رود.
چند ساعت پیش نشسته بودم پشت یکی از میزهای باغ فردوس و برای دخترک حرف می‌زدم. بی‌ هیچ هراسی از اشتباهاتم گفتم و شکستن‌هایم. گفتم «تاوان اشتباهات خودت را بده، تصمیمت را به عقل کس دیگری واگذار نکن». گفتم «ما شبیه همیم. پدرانمان رفیق سال‌های دانشگاهند و مادرانمان کنار هم پیر شده‌اند، اگر قرار به اشتباه باشد من یکی کافی‌ام».

4. دفتر را باز کردم چون می‌دانستم عکس مادربزرگ را آنجا گذاشته‌ام. کاغذها ریختند. نشستم به نگاه کردنشان. نامه‌ای نوشته بودم به یک روح و از دیدگاهم نسبت به مرگ برایش گفته بودم. تاریخش را نگاه کردم. سال سوم راهنمایی. یادم آمد سال قبلش در راهروی مدرسه از معلم علوم پرسیده بودم چرا مرده اگر بماند ورم می‌کند؟ و معلم مرا نگاه کرده بود. فقط نگاه کرده بود و بعد رفته بود. و سال اول دانشگاه کتاب «پزشکی قانونی» نیلوفر را گرفته بودم و یکسره خوانده بودمش. از ورم‌ها، کبودی‌ها، زخم‌ها، از اینکه می‌فمهند از مرگ چند ساعت گذشته است، از انگشت‌نگاری و... .
پدربزرگ رفته بود و دیده بودم که دایی آرام نمی‌گیرد و مدام غصه می‌خورد که پدربزرگ درد کشیده است و احتمالا کسی را صدا کرده است و خودش را سرزنش می‌کرد که چرا نشنیده است. شب شده بود. مهمان‌ها رفته بودند. ایستادم مقابلش و خواستم شرح دهد که واکنش پدربزرگ موقع درد چه بوده است. همان کار را کردم. بعد گفتم مگر نمی‌گویی دستانش را مشت می‌کرده است؟ و مگر ما او را بر زمین پیدا نکردیم؟ و مگر واکنش طبیعی هر کسی که دارد زمین می‌خورد این نیست که دستانش را مقابلش می‌آورد که سر و صورتش بر زمین نخورد؟ اینها را می‌گفتم و صحنه‌ها را بازسازی می‌کردم. حرف‌هایم که تمام شد، ایستادم مقابلش. گفتم «قبول؟ قبول که سکته ناگهانی او را از پا درآورده است؟» اشک آرام از گوشۀ چشمانش ریخت. مرد یقۀ خودش را رها کرده بود. حالا با هم می‌گرستیم. 

5. امروز زن ایستاد مقابلم. می‌گریست و می‌گفت که دوستم دارد و من هر ثانیه و با هر کلمه‌اش یادم می‌آمد که تلخ‌ترین لحظه‌ای عمرم از جایی به او متصل می‌شود. نگاهش کردم. پرسید: «چه بگویم که مرا درک کنی؟ چه بگویم که بفهمی دوستت دارم؟» و صدایم سرد و بی‌روح بود وقتی جواب دادم: «نمی‌دانم. چه می‌خواهید بگویید؟»


*مقالات شمس
** شاملو

گفت: «قلب من نه... قلب همسرم»

چشم‌هایش دودو می‌زد که گفت: «یواشکی اومدم که براش عطر بخرم. الان طیقۀ پایین داره به پارچه‌ها نگاه می‌کنه. وقتی پیدام نکنه نگران می‌شه...»
... در نظرش حقیقی‌ترین شکلِ مهربانی همین بود؛ اصلی‌ترین حالتِ عشق: نگرانی برای کسی که نگرانت است.

 

جغرافیای من و تو؛ جنیفر اسمیت، ترجمۀ مهرآیین اخوت، ص262

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (35)

تا کی به دلداری این زخم بی‌پرهیز
هی از سکوت و صبوری سخن می‌گویی
پرندۀ پر قیچی!*

 

نشسته بود و تعریف می‌کرد از مردم‌داری فلانی و آبروداری‌اش مقابل داماد. من آن طرف‌تر نشسته بودم و چیزی می‌خواندم دربارۀ نابینا شدن کمال الملک. او حرف می‌زد و خاطراتم مثل چشمه در مغزم می‌جوشید. دلم نمی‌خواست با او حرف بزنم. دلم نمی‌خواست نگاهش کنم و بگویم این‌ها آبروداری نیست، حیله است و دروغ. تجربه‌اش کرده‌ام. شاخه‌ای رفته بود در چشم کمال الملک، ولی تیزی‌اش داشت قلب مرا می‌آزرد. صدای پدرم را شنیدم که گفت «این‌ها تقلب و حقه‌بازیه». خندیدم. بلند و شرربار. نگاهشان نکردم. لیوان چایم را برداشتم و رفتم.


*سید علی صالحی

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (19)

پیامبر آرام‌ترین کلمات
طاقتِ نوشتن نداشت*


می‌خواستم برایت بنویسم «تو را وانهادم من/ تا خود اختیار کنی...»1 بعد بنویسم از روزهایی که گذشت، از کلماتی که گفتم، از وحشتم از خواندن کلمات خودم که نمی‌روم سراغشان. بنویسم از آن کلمۀ اول که نوشتی، یا کلمۀ آخر، فرقی نمی‌کند، می‌خواستم برایت از کلمات بنویسم که مثل تازیانه بر شانه‌‌ام می‌نشینند... می‌خواستم از درد برایت بنویسم و درمان. می‌خواستم کلماتم را ردیف کنم به دنبال هم و آخر هر جمله‌ام علامت سوال بگذارم و جدی نگاهت کنم و در دل بخندم... اما حالا از همۀ این‌ها فقط می‌نویسم تو را وانهادم من... تو وانهادم من.

و من،
مونسِ آرام‌ترین کلمات،
که دیگر طاقتِ نوشتنم نبود*

 

*سید علی صالحی
1. نزار قبانی، ترجمۀ موسی اسوار

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (51)

ما همه
از حضورِ دیگری آمده‌ایم،
آمده‌ایم از حوالیِ امید و آدمی
آوازی بشنویم و برویم.
نرفتیم هم،
نرفتیم!
مهم
همین حوالی امید و آدمی‌ست.*

 

نوشتم برایش «دلم برایت تنگ شده». شاید دو سال می‌شد که ندیده بودمش. جواب داد: «من هم دلم برات تنگ شده، چند روز پیش دوباره یادت افتاده بودم... آدم جالبی هستی، دنیای دور از دسترسی داری، انگار همه چیز توی یه کلبه وسط یه جزیره است که دورش رو اقیانوس‌ها فرا گرفتن» پنج ماه پیش چند بار خواستیم قراری بگذاریم و نشد. نوشتم «فردا شاید آن طرف‌ها سری زدم»

صبح بعد از تحویل دادن نمره‌ها بهش زنگ زدم، گفت تا ظهر کلاس دارد و تا ظهر خیلی مانده بود. به اکرم و فاطمه و ستایش زنگ زدم، همه‌شان تا ظهر گرفتار بودند. ایستاده بودم کنار خیابان منتظر تاکسی. فکر می‌کردم بروم کتابخانه یا خانه؟ درد پیچیده بود به پاهایم و تا قلبم بالا می‌آمد. انتخابم خانه بود. به مادرک زنگ زدم که «می‌آیی وسط راه جایی قرار بگذاریم که خریدی که می‌خواهی انجام دهیم؟» مادرک جای دیگری رفته بود. در مترو نشسته بودم که دیدم دخترک نوشته است «خب من بتونم الان بیام چی؟» چند دقیقه بعد نوشته بود «نیام؟ بیام؟ خوبی؟» و چند دقیقه بعدتر «رامک کجایی؟» هیچ کدام را ندیده بودم. سر بلند کردم، بر دیوار نوشته بود «ایستگاه انقلاب اسلامی». جواب دادم «بیا. منم میام». بیست دقیقه بعد در بوفۀ دانشکده نشسته بودیم، چای می‌خوردیم و حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. یک ساعتی گذشته بود که سارا آمد و سارا که می‌رفت، از دور لیلی را دیدم. می‌دانستم نباید دانشگاه باشد. در جواب «تو اینجا چی کار می‌کنی؟» گفت که در خانه بوده و حس کرده بیاید دانشگاه بهتر است. حالا سه تایی نشسته بودیم، بعد نگار آمد، که بار اول بود که می‌دیدمش، بعد اکرم و بعد مریم. شهرزاد آمد و رفت. دخترک می‌گفت «می‌خواهم آینده‌ام شبیه شما شود» ما می‌خندیدیم که مواظب آرزوهایت باش. دخترک خجالت می‌کشید مرا به نام صدا کند. می‌گفت تعریف مرا از لیلی شنیده است. می‌خندیدم که «آخه این از من تعریف نکنه کی تعریف بکنه؟» برایش از شیطنت‌های آن سال‌های دورمان گفتیم. از آن روزی که سر کلاس زبان انگلیسی استاد کلافه گفته بود «خانمِ رامک خانوم always laughing and speaking». هفت هشت سال بعد استاد را در جلسه‌ای دیدم. سلام که کردم مرا شناخت. پرسید «هنوز هم همانقدر می‌خندی؟» نشسته بودیم آن گوشه و دستمان برای هم رو بود. اگر اشاره‌ی می‌رفت که کسی داستان پشتش را نمی‌دانست چیزی نمی‌پرسید. لیلی می‌پرسید «چرا در این شش ماه جیک نزدی؟» و سمیرا در آغوشم می‌گرفت که «چه بزرگ شده‌ای». از ترس‌ها و اشتباهاتمان می‌گفتیم و گاهی بر شانۀ دخترک می‌زدیم که «هنوز هم می‌خواهی ما آینده‌ات باشیم؟» از استادهایمان گفتیم و اشتباهاتشان. از مردمانی که در زندگی‌مان آمده و رفته بودند. از رنج‌هایمان می‌گفتیم و می‌خندیدیم. به دخترک گفتم «خیلی کتاب بخوان، اما زندگی هم بکن. آخرش چیزی که ما را می‌سازد تجربۀ زیستی‌مان است» و سمیرا ادامه داد «عده‌ای می‌روند تجربه می‌کنند و برای ما کتاب می‌نویسند، ما کتاب‌ها را می‌خوانیم به جای اینکه خودمان تجربه کنیم». بعد سمیرا رفت و فاطمه آمد و آنقدر نشستیم تا پرسیدم «هدف چیه الان؟ اینکه انقدر بنشینیم تا بیرونمان کنند؟»

ماه‌ها از آخرین باری که گوشه‌ای نشسته بودیم می‌گذشت. هر کدام ماجراها از سر گذرانده بودیم. نگاهمان که می‌کردی دیگر آن دخترکان شش هفت سال پیش نبودیم که همۀ دنیا پیش رویمان بودیم. حالا پاهایمان بر زمین بود و زندگی در دستمان، اینقدر که وقتی اکرم گفت «ما آیندۀ این مملکتیم» بگویم «اشتباه نکن. ما حالای این مملکتیم». راه درازی آمده بودیم، اما از داشتن هم خوشحال بودیم و همین برای اینکه کمی از خستگی‌هامان را زمین بگذاریم بس است.

 

*سید علی صالحی

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (50)

ما نباید بمیریم
رویاها بی‌مادر می‌شوند*

 

ساعت یازده و پنج دقیقۀ صبح نشسته بودم بر صندلی ایستگاه مفتح، منتظر لیلی بودم و رمان می‌خواندم. صبح من چندین ساعت قبل شروع شده بود، وقتی ساعت سه بامداد بیدار شده بودم. آرام به کارهایم رسیده بودم و چند ساعتی با نیکو حرف زده بودم. گاهی از حرص خوردن‌هایش نزدیک بود بلند بلند بخندم، از شادی‌های کوچکش شاد شده بودم و در آخر نوشته بودم «معجزه همینه، همین که آرام گرفته‌ای». نشسته بودم و به نیکو فکر می‌کردم. چند دقیقه بعد لیلی را در آغوش گرفته بودم و در گوشش می‌گفتم که «چند روز است تو را ندیده‌ام؟» بعد در چشمانش نگاه کردم و حساب کردیم: بیش از صد روز.

برویم گردش. چندین بار باب همایون را بالا و پایین کنیم. برویم جلوی کاخ، از جلوی بازار رد شویم و باز راه رفته را برگردیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و تعجب کنیم که چطور هم‌زمان و بی‌خبر از هم عین القضات می‌خوانیم.
بعد ناهار را در چلوکبابی مسلم، چلو و ماهیچه، بخوریم. بخندیم. دوغ نخورده را برداریم که به کسی بدهیم و هیچ کس از دست ما دوغ نگیرد. آن جوان نظامی خنده‌اش بگیرد و با لیلی بگوییم که چه لبخند قشنگی دارد. در آخر دوغ نصیب نگهبانی شود که نیمی از غذایش را خورده است. بعد دوباره راه برویم و حرف بزنیم. جلوی ساختمان وزارت امور خارجه عکس بگیریم و لیلی بگوید «یادت هست می‌خواستیم برویم لیختن اشتاین؟» اطراف ساختمان‌ها راه برویم. لیلی از کارش بگوید و حواسش باشد که من روی سنگفرش‌های ناهموار راه نروم تا پایم درد نگیرد. بیاییم تا میدان و بپرسم «لیلی! یادت هست آن روزی را که از میدان انقلاب تا میدان بهارستان پیاده رفتیم؟» و بگوید «آن روز هر دوی ما مادربزرگ و پدربزرگ داشتیم». و یادم بیاید آن روزی را که دوست داشتم بی‌بهانه برای مادربزرگ هدیه‌ای بگیرم و هرچه فکر می‌کردم مادربزرگ همه چیز داشت. برایش عروسک خریدم. آن روز هم با لیلی بودم. مادربزرگ که عروسک را دید خندید و گفت «هیچ وقت هیچ کس برایم عروسک نخریده بود». باز هم راه برویم تا برسیم به چهارراه ولیعصر و در زیرگذر گم بشویم و بخندیم که اینجا را قطعا برای ما نساخته‌اند. برویم تا کافه هنر، مرد بپرسد «هات چاکلت با خامه یا بی خامه؟» لیلی جای من بگوید «بی خامه». نگاهم کند و بگوید «باشه. با خامه بخور». بگویم که روز یکشنبه پدرش را دیدم. ایستاده بودم وسط مجلس ختم و آن دور پیرمرد را دیدم. دیدم هنوز، بعد از همۀ آنچه گذشته، پیرمرد را دوست دارم. بخشیدمش. او را به پدرش بخشیدم. این‌ها را تعریف کنم و ببینم که اشک به چشمان لیلی آمده است. یک ساعت بعد چای بخوریم با کیک شکلاتی و بخندیم که «وه! امروز چه قدر خوردیم!». از آنجا بریم کتابفروشی افق. برای هم کادوی تولد بخریم. به ترجمه‌های بد نزار بدوبیراه بگوییم. بیاییم بیرون و همدیگر را در آغوش بگیریم و تولد هم را تبریک بگوییم. بریم تا متروی انقلاب. در راه فقط دربارۀ ترجمۀ یک جملۀ عربی حرف بزنیم. جمله را بالا و پایین کنیم. همان جمله که صبح، فقط چند دقیقه بعد از دیدن لیلی، وقتی پرسید «این روزها کجا بودی آخه؟»، برایش نقل کردم «تعلمت الکثیر و غاب عنی الکثیر»1 چند ایستگاه بعد لیلی پیاده شود. شعف در دلم باشد. زنگ بزنم به مادرک که من می‌روم پیش دایی‌ها. بنشینم کف خانۀ دایی و پاهای خسته‌ام را دراز کنم. دایی در ماگ صورتی رنگ برایم قهوه بیاورد. مادرک و برادرکم با کیک خامه‌ای بیایند و من غر بزنم که کیک باید شکلاتی باشد. سربه‌سر دایی‌ها بگذارم. شام بخوریم و بعد بروم پتوی قرمز را بکشم رویم و روی مبل بخوابم و پیش از خواب بشنوم که زن دایی می‌گوید «تو هم همه‌ش خستگی‌ت رو میاری اینجا». لبخند بزنم و بریده بریده بگویم «همین که میام ببینید چه قدر دوستتان دارم.» و جواب را نشنوم...
شب برگردم خانه و قبل از آنکه به خواب روم عکس دونفریمان را برای نیکو بفرستم.

 


*عنوان دفتر شعری از سید علی صالحی.
1. از رمان «موسم الهجرة الی الشمال» از طیب الصالح: بسیار آموختم و بسیار از کفم رفت.