کودکی که منم (12)

در همان حیاط که گفته بودم (+)



بر شانۀ من کبوتری‌ست که از دهان تو آب می‌خورد (1)

و حیاتُک أسفارُ و حروب
ستحبّ کثیراً و کثیراً
و تموت کثیراً و کثیراً...
و ترجعُ کالملکِ المغلوب*

می‌دانی همۀ زندگی قمار است و همۀ زندگی همین جمله‌های تکراری است که می‌شنویم و رد می‌شویم ولی بعدتر خودمان با سر به‌سنگ‌خورده برمی‌گردیم و سر بر دامن همین کلمات می‌گذاریم. می‌شود قماری نه برنده داشته باشد، نه بازنده؟ یا دو تا برنده داشته باشد و یا دو تا بازنده؟ اصلِ اصلش این است که زندگی بساط قمار است، می‌نشینیم سر بساط، بازنده-بازنده بلند می‌شویم، بساط به آراستگی خودش برجاست.
این‎ها را می‌نویسم که ننویسم که عکسش را دیدم. چشمانم جوشید و ناگهان صدای خنده‌ام را شنیدم. زیر اسمش نوشته بود «ساکن استرالیا». قمار ما برنده-برنده بود؟ عکسش را نگاه کرده بودم و خندیده بودم و اشک صورتم را خیس کرده بود. اشک از درد آمده بود و خنده از شادی اینکه زیر عکس من نوشته شده «ساکن تهران». درد از گذشته مانده است. برای اکرم (+) نوشته بودم «درد را می‌شناسیم. راستش منی که الان اینجا نشسته‌ام و برایت می‌نویسم نمی‌خواهم بگویم از زخم فقط جایش می‌ماند و بس. نه! منی که الان می‌نویسم فکر می‌کنم یا حس می‌کنم که درد می‌ماند و عمیق هم می‌ماند، اما می‌دانم که زنده‌ام»، پس درد آدمی را نمی‌کشد.
آن سال ورق‌های دستم را گذاشته بودم وسط و گفته بودم دیگر بازی نمی‌کنم. پرسیده بودم با من بلند می‌شوی؟ او مانده بود. من قمار را نیمه رها کرده بوم و سال‌ها از خودم پرسیده بودم او بُرد؟ دیدم نوشته است «ساکن استرالیا»، پس حقش را از بساط گرفته بود. صدای خندۀ خودم را که شنیدم فهمیدم قمارمان برد-برد بوده است.
گفتم که اشکم از درد بود. درد از باخت نیست. درد در من خانه کرده است که (+)...



*مصراعی از شاملو
** از نزار قبانی

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (18)

دیشب گفتم که امروز امتحان داشتم. از ساعت 5 صبح نشستم به خواندن. بعد رفتم دانشگاه. ساعت 12:15 رفتم آموزش برای گرفتن برگۀ اشتغال به تحصیل. گفتند که سیستم قطع است و بروم ساعت 1:30 بیایم. توضیح دادم که ساعت 2 امتحان دارم و شاید نتوانم دوباره سر بزنم. به هر حال کاری از دست کسی ساخته نبود. ناهار خوردم و دوباره ساعت 1:45 به آموزش رفتم. پسرک خانم مسئول پشت میز مادرش نشسته بود و در جواب اینکه «مامان کجان؟» می‌گفت «پایین». گفتم «پسر جان! اینجا طبقۀ سومه، کدوم پایین؟» نمی‌دانست. تا ساعت 2:05 پشت در منتظر بودم. می‌دانستم ساعت 3 کل آموزش تعطیل می‌شود. تا اینکه همکلاسی‌ها زنگ زدند که کجایی، امتحان را می‌خواهند شروع کنند. برگه را باید می‌گرفتم، چون فردا هم تعطیل بود و فرصتم تمام می‌شد. تکه‌ای کاغذ از پسرک گرفتم و با عجله و خشم برای مادرش یادداشت نوشتم:


ساعت 3:45، گواهی‌ام را با همین تکه کاغذ به برد زده بودند.

عیناک مثل اللیلة الماطره (1)


زن برای هر سۀ ما عروسک دوخت. هر سۀ ما در یک دی ماه سرد به دنیا آمده بودیم. می‌دانم آن دو تای دیگر عروسکشان را کنار خود می‌خوابانیدند، برایش قصه می‌گفتند و نام قشنگی برایش انتخاب کرده بودند. عروسک من اما روی طبقات کتابخانه می‌نشست و با لبخند کوچکش مرا نگاه می‌کرد. بیست و هفت سال مرا نگاه کرد و لبخند زد.
عروسک من هیچ وقت اسم نداشت و هیچ وقت کنار من نخوابید. در سینۀ عروسک من اما هزار قصه است از دختری که منم. از اشک‌ها و خنده‌های کودکی که من شدم. از خشم‌ها و جنگ‌های زنی که در درون من راه می‌رود...


پ.ن. از آن سه عروسک، فقط عروسک من باقی مانده است.
* عنوان از نزار قبانی: چشمانت شب بارانی است.

چهارم آبان 1390



مانتو-دامن مشکی تنم بود. دست ریحانه را گرفته بودم که پایمان لیز نخورد. باران می‌بارید. دیر شده بود. هوا تاریک بود. تا تجریش پیاده رفتیم. با هم، زیر باران. از دیدن دکتر ب برمی‌گشتیم. دو تایی اینقدر نشسته بودیم تا دکتر م و دکتر د هم آمده بودند. بعد راهمان جدا شد. تا آن دو راهی صاف راه رفتم و خیس شدم. سبک قدم برمی‌داشتم. بعد از آن دو راهی اما، من بودم، صدای باران و ریختن برگ‌ها و تاریکی. هیچ کس نبود. کوچه‌ها باریک و تاریک. نمی‌ترسیدم. سبک بودم. از لب جوی‌ها می‌پریدم. باد و باران لای چین‌های دامنم خانه می‌کردند. منتظر هیچ چیز نبودم. هیچ تصمیمی قرار نبود بگیرم. آخر دنیا خانه بود. گرم و روشن با طعم چای. هزاران ساعت وقت داشتم که بخوانم. آغوشم به روی دنیا باز بود. صاف راه می‌رفتم، سبک راه می‌رفتم. عجله نداشتم. پایم زخمی نبود. کیفم سنگین نبود. باد دور گردنم می‌پیچید. دختری بودم که زیر باران لبخند می‌زد و همۀ دنیا رو به رویم بود و همۀ ترس‌هایم پشت سرم....

شعر، معطر، سرمه‌کشیده و خوش‌پوش می‌آید

* احساس می‌کنم که شعر این دوره حساسیت خود را در برابر زمان و مکان از دست داده، درست مانند هواپیمایی که ارتفاع‌سنجش از کار افتاده باشد. امروز شعر به یک پیردختر می‌ماند که نه خود می‌خواهد ازدواج کند و نه دیگری پا پیش می‌گذارد. شعر ما در تبعید به سر می‌برد.البته کسی تبعیدش نکرده؛ اما خود به خود تبعید شده است. (ص17)

* آیا شاعر می‌تواند با خواستۀ خود از شعر استعفا کند؟ من فکر نمی‌کنم، بلکه این مردمند که دربارۀ تو چنین تصمیمی می‌گیرند. (ص41)

* برادر من! داستان جایزۀ نوبل را از مغزتان بیرون کنید. من که اصلا به این جایزه فکر نمی‌کنم. برای اینکه این جایزه یک رشوۀ سیاسی است. (ص 45)

* جنبش‌های دینی تنها راه نجات از دیکتاتوری و نظام حکومت‌های فردی است که منطقه را در خود گرفته است. برای مثال، سقوط سادات بر دست مردان دین تنها راه نجات از اندیشۀ استبدادی فرد بود. وقتی که سادات تمام ارگان‌های قانونی را تعطیل کرد و تمام مصر را به زندان انداخت، چنین اتفاقی افتاد.
بنابراین، دین می‌تواند یک عامل مثبت در جنبش مبارزه‌طلبانۀ عرب باشد و بسیاری از انحرافات ما را تصحیح کند. به شرط اینکه این دین روشنگر باشد، با اندیشه‌های معاصر وفق داشته باشد، نوگرا باشد و بتواند با مشکلات امروز ما هماهنگ شود. اما اگر دین در پیلۀ خود باقی بماند و نخواهم از آن خارج شود و با کسی بحث کند، این دین خود به یک دیکتاتوری تبدیل خواهد شد. (ص 47)


از سخنان نزار قبانی در مصاحبه‌ای که موسی بیدج در مجموعۀ «بلقیس و عاشقانه‌های دیگر» ترجمه کرده است.

پ.ن. اینجا (+) را ببینید در باب آن خاطرۀ معروف دکتر شفیعی کدکنی. و اینجا (+) را ببینید در باب تبلیغات در برنامۀ کودکان.

گاهی در دوردست آدمی می‌گذشت...



گاهی پیش پای بوته‌ای مکث می‌کردم، جوری که برگی آدم را صدا زده باشد که: «کجا می‌روی با این شتاب؟ به خاطر گذر تصادفی تو در این هستی تصادفی‌ات در این سیارۀ پرت و مهجور است که این رنگ و برگ را بر این شاخه نشانده‌اند. حالی‌ات هست اصلا؟» می‌ایستادم و به برگ از نزدیک و با تشنگی نگاه می‌کردم.می‌دانستم که به کلی از هستی من و هر نوع ستایشی که با این نگاه و آگاهی اندک بر او نثار می‌کنم بی‌خبر است، و نه فقط این هستی یک موجود تک گذرا، که سراسر هستی این سیارۀ پرت...


درخت ارغوان (نامه‌هایی از پراگ)، پرویز دوائی، ص 71

There's No Place Like Home



«خانه برای من، نه از باب زیبایی اتاق‌ها و اسباب و اثاثه‌اش، بلکه بیشتر از آن رو اهمیت دارد که در حکم مرکز جهان ذهنی‌ام است.»*


* استانبول، اورحان پاموک، ص125 

چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (3)

(+) در گوشم تکرار می‌شود که قطار می‌رسد به ایستگاه. رسیده‌ام و دلم نمی‌خواهد پیاده شوم. چند دقیقه‌ای در ایستگاه می‌ایستم. دیرم شده است، اما نمی‌خواهم سر کلاس بروم. نه چون بچه‌ها را دوست ندارم یا معلمی شغل محبوب من نیست. چون می‌خواهم آن طرف میز جای من باشد. من باشم که با خیال راحت سوال می‌پرسم. من باشم که برای در رفتن از تکلیف‌ها برنامه‌ریزی می‌کند. من باشم که غر می‌زند. می‌خواهم هجله نداشته باشم. می‌خواهم جایم در شلوغی بوفه باشد. خسته نباشم. عقب نباشم. دلتنگ دوستانم نباشم. در خانه نگران دانشگاه و کار، در دانشگاه نگران خانه نباشم.... دیرم شده است. توی حیاط بچه‌ها سرشان را کج می‌کنند که ما الان از کلاس آمده‌ایم و خسته‌ایم. می‌گویم ده دقیقه دیر بیایین. می‌خندند...

کلاس شروع می‌شود. صادق هدایت دوست ندارند. نمی‌گویم خب منم همین‌طور. به جایش از هنر هدایت می‌گویم و بعد برایشان شعر می‌خوانم. من ِ فراموشکار شعر را یادم می‌آید و می‌خوانم. نمی‌دانند چه قدر دوستشان دارم. نمی‌دانند که اگر دوست داشتنشان نبود دلم می‌خواست روی پله‌ها بنشینم، سرم را میان دستانم بگیرم و یک دل سیر بگریم.





پ.ن. دیشب که در میان حال خرابم دست و پا می‌زدم، دوباره به این آهنگ رسیدم و شرح حال چهارشنبه را تند تند نوشتم.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (7)



همین اندازه خسته‌ام....

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (4)

در روزگار کودکی‌ام، آن زمان که فیلم‌ها را در ویدیو می‌دیدیم، فیلمی داشتم که اوایلش یادم نیست چه ضبط شده بود ولی انتهایش کارتون «پری دریایی» بود. به گمانم والت دیزنی پری دریایی‌اش را چند سال بعد ساخت یا من چند سال بعد دیدمش. بعدها کتابی به دستم رسید با ترجمه و تصویر گری فرح پهلوی. همان داستان بود. عکس‌هایش را دیدم ولی نخواستم کتاب را بخوانم، چون دلم نمی خواست با آن داستان محزون بار دیگر روبه‌رو شوم. در آن داستان پری دریایی به خواسته‌اش نمی‌رسد و با خنجری که خواهرش در ازای بخشیدن موهایش به دست آورده خودش را می‌کشد. خوب یادم هست که آخر کارتون راوی می‌گفت او به آسمان رفت و از آن پس هر بچه‌ای که کار خوب می‌کرد او می‌خندید و هر بچه‌ای که بد می‌شد گریه می‌کرد و او بیشتر می‌خندید و کمتر گریه می‌کرد. همۀ اینها را نوشتم برای همین جملۀ آخر «بیشتر می‌خندید و کمتر گریه می‌کرد». از همان روزگاران کودکی این جمله در من ماند.



پ.ن.دلم می‌خواست آن کتاب را نشانتان دهم، کمی که گشتم تصویر صفحاتش را پیدا کردم، صفحاتش را شماره‌گذاری کردم و حالا اگر دوست دارید، این هم کتاب (+ یا +)

ما از حافظه‌هامان شفا نمی‌یابیم




ما با هم دیدار کردیم...
کسانی که گفته‌اند «کوه‌ها به هم نمی‌رسند» اشتباه کرده‌اند، و آن‌هایی هم که بین کوه‌ها
پل زده‌اند، تا کوه‌ها بی آنکه خم شوند یا از بزرگی‌شاند کاسته شود با هم دست دهند... چیزی
از قانون طبیعت نمی‌دانند. کوه‌ها جز در زلزله‌ها و تکانه‌های بزرگ زمین به هم نمی‌رسند و
آنگاه هم با همدیگر دست نمی‌دهند، بلکه به زمینی واحد بدل می‌شوند.
و ما با هم دیدار کردیم...




خاطرات تن، احلام مستغانمی

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (2)

آرامش بعد از شستن ظرف‌های مهمانی

امروز دیدمش





حاشیۀ کتاب «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام»:
اینجا ساعت 3:30، دکتر آزادیان خسته، ما خسته و راجع به تحقیق بحث می‌کنیم! 86.10.3

پ.ن: پنج سال گذشت! هه!

یک سالروز غمگین

و من چاره‌ای جز رفتن به ساحل رودخانۀ راوی نداشتم

... حتی وقتی در خلوت غرفه‌ام نشسته بودم و می‌بایستی چیزی می‌نوشتم واستنباط خود را از جهان و مافیهایش برای مولوی عبدالمحمود شرح می‌دادم باید از «گایتری» می‌نوشتم. من جهان را با شکل موزون رقصش استنباط می‌کردم و هر بار از خود می‌پرسیدم از آنجا که هر فعل ماهیتی قبل از انجام دارد آیا رقص او هم ماهیتی قبل از وجود داشته است؟ طرح تن او با کلماتی که نوشته می‌شد، می‌آمد. همان‌طور نرم و چرخان با جسمیتی که بر روی صفحۀ کاغذ مثل ستارگان می‌درخشید و با آنکه مکتوب بود گرمایش را با سر انگشتانم لمس می‌کردم. حتی صدای خروشان عبور رودخانۀ راوی هم می‌آمد.
گایتری مثل ستارۀ عابری بر صدای ضرباهنگ رود می‌گذشت و نورش کاغذ را روشن می‌کرد. در هر سطر از آن وجیزه چیزی از شکل حضورش روایت می‌گردید. هر کلمه حامل چیزی از او بود. شاید در صفحۀ کاغذ زندگی می‌کرد و من با کلمات حضورش را کشف می‌کردم. چیزهایی مثل رنگ سبز چشمانش یا که قوس و قعر اندامش ظهور می‌کرد و طوری بود که حتی اگر روزی پیر می‌شد و می‌مرد و در خاک می‌پوسید، او در آن متن می‌ماند. با رفتار هزارگانۀ اندامش. همان‌طور که بود با ساری نقره بفتی که در هنگامۀ رقص فرض قدم‌هایش می‌گردید و هالۀ سوسوی نقره‌ای ساری‌اش آن غبار آسمانی می‌نمود که در حوالی ستارۀ اوسط سحابی منتشر است. صدای پازیبش در هنگام رقص از جسمیت کلمات ساق‌عایش می‌آمد که طنطنه برمی‌داشت. شکل لب‌هایی سرخ و تراش تنی مکتوب که حتما در اوراق کهن بایگانی مدرسه قشریه خواهد ماند. روسپی مکتوبی را که آدمی مثل من، شاگرد مولوی محمود، از روی زنانگی تن او می‌نویسد. شاید حضور مکتوب گایتری در آن وجیزه، مجلس درس مولوی عبدالمحمود را بر هم بریزد. ...


رود راوی، ابوتراب خسروی

صبح جمعه، بیست و ششم آبان

سخن گفتنت قالی ایرانی است
و چشمانت دو گنجشک دمشقی
که میان دیوارها پرواز می‌کند
و قلبم همچون کبوتری بر فراز آب‌های دستانت سفر می‌کند
و دمی در سایۀ دستبندت آرام می‌گیرد
من تو را دوست دارم*





چای خوردن من و مادرکم، ساعتی پیش


* نزار قبانی

جمعه، دوازدهم آبان ماه

محبوبم
زمان، خلیفۀ زمان را از میان خواهد برد...
و سروری از آن گیس‌باف‌های بلند خواهد بود
و کلام زیبا*


میان تمام این روزها و دقایقی که صدای هیاهوشان گوش‌هامان را پر کرده است و غباری که مقابل دیده‌هامان را گرفته، می‌شود قدری تن به آفتاب نیمه‌جان پاییزی داد، چایی نوشید، شعری خواند و لبخندی خاموش بر لب نشاند که هنوز تا به آخر داستان راه درازی مانده است.




* نزار قبانی

ما به کلمه محکومیم

هرکس ماجرایی را رها کرده و به قصه‌ای دیگر رفته، مقصر است.... همۀ آن‌هایی که فکر کرده‌اند زندگی واقعی را بچسبند و خیال‌بازی و رویابافی را کنار بگذارند؛ نویسنده‌هایی که شب تا صبح کاغذ سیاه کرده‌اند و صبح کاغذها را مچاله انداخته‌اند توی سطل و رفته‌اند پیِ کاری که آب و نان داشته مقصرند. آن‌هایی که از سنگینی ِ لحظه‌های خلاقه ترسیده‌اند و وانمود کرده‌اند ما این‌کاره نبودیم، متهم‌اند. همۀ دوستانی که با هم خیال بافته بودند، قرار گذاشته بودند رمان یا فیلم مشترک بسازند، دوستی‌هایشان بعد به هم خورده یا از هم دور افتاده‌اند، دو نفرهایی که بلد بودند با هم قصه‌بافی کنند، می‌توانستند در شبی تاریک یا خیابانی خلوت خیره بمانند و یکی او بگوید و آن یکی بعدش را، همۀ آن‌هایی که خیال‌ها را ناقص دنیا آورده‌اند، مقصرند...


همشهری داستان، مهرماه 1391

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (14)


کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (16)

اسم منو از من بگیر
تشنۀ معنی منم


ده شب در اسپانیا (1)

اسپانیا
بادبزن ظریفی است
که گیسوان هوا را شانه می‌کند
و چشم سیاهی است
که نه آغازی دارد و نه پایانی

اسپانیا
کلاهی است که بر ایوان معشوق انداخته می‌شود
و گل سرخ تازه‌ایست
که از حجرۀ زنان به پرواز در می‌آید
و در میان گلبرگ‌هایش نماز و دعا می‌برد
برای سواری سرخ‌پوش از جنوب
که نیستی را در آغوش می‌کشد
و تمام دارایی‌اش
شمشیر است و غرور



*شعر از نزار قبانی است که خودم ترجمه کرده‌ام.

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (13)


چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (12)


آنجا که کلام پایان می‌گیرد: (+)

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (11)

مغنّی دف و چنگ را ساز ده
به آیین خوش نغمه آواز ده

فریب جهان قصۀ روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است

مغنّی ملولم دوتایی بزن
به یکتایی او که تایی بزن

همی‌بینم از دور گردون شگفت
ندانم کرا خاک خواهد گرفت



*اشعار از ساقی‌نامۀ حافظ

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (7 و 8)

گفت «بعد از انصراف شما تا چند سال اسمتان توی لیست بود، ما به اسم شما خیلی غذا گرفتیم و خوردیم.» خندیدم. داشتم از پنجرۀ ماشین مجسمۀ فردوسی را نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که از آن روزی که او می‌گوید نزدیک به چهار سال گذشته باشد. 

بعد از نزدیک به سه ساعت انتظار نوبت من شده بود، اما هم‌کلاسی سایق را دیدم که کلافه روی صندلی نشسته است. می‌دانستم ساعت 4 باید کجا باشد. من هم دلم می‌خواست بروم ولی دیگر برای تصمیم‌گیری‌ام دیر شده بود، اما شاید با کمی همکاری، او می‌رسید. رفتم بالا سرش گفتم «می‌خواهید به جای من بروید؟» پرسید «پس شما چه می‌کنید؟» خندیدم، شانه بالا انداختم گفتم «صبر».

خواستم از در بیایم بیرون که دیدم دخترک روی پله‌ها نشسته است. دخترک خسته است و ناامید. مدام بغض می‌کند. زدم بر شانه‌اش که چرا اینجا نشستی؟ گفت «دوباره داغ کرده‌ام». حرف زدیم. آخرش خندید. گفت «تو چرا کمکم می‌کنی؟» شانه بالا انداختم گفتم «چون به لبخند آدم‌ها اعتقاد دارم.»

ساعت چهار بود که رسیدم خانه. جایم را انداختم کنار آن پنجرۀ بزرگ و خوابیدم و با خودم فکر کردم چه اتفاق بدی ممکن است بیافتد؟ صدای خندۀ مادر و برادرک می‌گفت هیچی!

امروز تقریبا تمام روز را خوابیدم. شام هم با برادرک ساندویچ خوردیم. حالا هم می‌خواهم بروم جایم را بیاندازم کنار همان پنجرۀ بزرگ. آنجا که می‌خوابم انگار از تمام دنیا جدا می‌شوم. می‌چسبم به آسمان و آن شاخه‌هایی که به آسمان رسیده‌اند و گلدان‌های شمعدانی پشت پنجره.



چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (6)

آخرش که از در بیرون آمدیم گفت: «چه روز طولانی و خسته‌کننده و بیهوده‌ای بود»
یک ربع بعدش من برگشته بودم و به عقربه‌های ساعت نگاه می‌کردم که رسیده بودند به هشت شب و مرد لاینقطع از ارتباط اسطورۀ جمشید و شکافتن فرق امام علی (ع) صحبت می‌کرد.
من ثانیه‌ها را می‌شمردم و گاهی پوزخند می‌زدم.

روز من هنوز تمام نشده است...


چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (5)

روز سخت

روزی که تو را خاطر آنچه هستی تحقیر کنند
روزی که بخواهند نقطه ضعف تو را پیدا کنند تا آزارت دهند
روزی که کنار خیابان از تشویش ذهن و درد پا بخوای بنشینی و گریه کنی

چنین روزی
نوشتن ندارد

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (4)

می‌خواهم بنویسم یا چیزکی بخوانم تا چشمانم بسته شود و فقط چند ساعت فکر نکنم، اما کلمات از من می‌گریزند.
این نوشته باید همین جا تمام شود اما دلم می‌خواست بروم سراغ آن میز زیر تلویزیون قدیمی که در دو طبقه دارد با در شیشه‌ای، درش را باز کنم و چهارزانو بنشینم مقابلش و دست بکشم بر کتاب‌های ابوتراب خسروی و بخوانم «و از خوبی کلمات این است که چون مجموع شوند عین واقعه را....»
کلماتم مجموع نمی‌شوند.




آنچه از ابوتراب خسروی نقل کردم از حافظه است و حتما کلمات پیش و پس یا عوض شده. به گمانم مال «اسفار کاتبان»ش باشد.

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (3)

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند*


صبحم با نوشتن نامه برای ال (+) شروع شد. نوشتم دارم می‌روم دنبال آن کار اداری و مضطربم. دو ساعت بعد جواب دادند که کارم درست بشو نیست. مدرکی که لازم دارم را به من نمی‌دهند. من بحث نکردم، اصرار هم نکردم. آمدم بیرون. رفتم کتاب خریدم، از کتابخانه کتاب گرفتم که مسئول کتابخانه گفت تو چند سال پیش از من کتاب دستی گرفته‌ای و پس نیاوردی. هرچه لبخند زدم که خب چی؟ کی؟ نمی‌شود که. پایش را کرد توی یک کفش. عصبانی نشدم. گفتم من می‌نشینم تو بگرد. هر کتابی بود می‌خرم. گشت، بعد خندید گفت: لیلی را با تو اشتباه گرفتم. نگاهش کردم. خندیدم. گفتم عیب نداره. لیلی از خودمونه. بچه‌هایی که در کتابخانه بودند امتحان داشتند، نگاهم کردند که چه قدر سرخوشه. من نگاهشان کردم که چه قدر بی‌دغدغه‌اند.
آمدم بیرون یکی از استادها را دیدم. خواستم کاری برایم انجام دهد. گفت نمی‌شود. من تو را نمی‌شناسم. خندیدم. گفتم من هیچ وقت دانشجوی بدی نبودم. شانه بالا انداخت. بعد قرار شد نامم را یادداشت کند، با بی‌قیدی و اکراه گفت اسمتان را چی بنویسم؟ گفتم. سر بلند کرد. گفت من شما را می‌شناسم. چه خوب که اینجایی. خندیدم. یاد پستی افتادم که از اسمم نوشته بودم (+) و گفته بودم برایم پیام‌آور شادی‌های کوچک است.
خواستم برگردم خانه که مونا را دیدم. مونا رفیق آن منی است که شیطنت می‌کند، که کاردستی درست می‌کند، که سر کلاس بازی می‌کند. دیدنش خب بود، با او خرید رفتن بهتر.
آمدم خانه. با کیفی که 8 تا کتاب در آن بود و گردنی که سنگینی‌اش را تحمل می‌کرد. دردی که کمی رفته بود بازگشته است.
...
این پست ادامه ندارد. حالا به طرز حیرت‌آوری آرامم. انگار قرار است فردا یک روز بلند کش‌دار باشد. انگار نه انگار مدارکم ناقص است و اطلاعاتم ناقص‌تر. شاید آرامش پیش از طوفان باشد، یا شاید دوباره آدم‌های خوب دور و برم را گرفته‌اند که گرم شده‌ام به وجودشان. مثل اس.ام.اس زدن الهام یا حرف‌های زهرا، جملات نیکادل (+) و یا آن دیگرانی که دوست ندارند نامشان در وبلاگ بیاید.
این پست ادامه ندارد...
فقط برای این نوشته می‌شود تا این لحظه یادم بماند، و حس گنگ نوشتنم از چیزهایی که نوشتنی نیستند.



* از فاضل نظری

چند نوبت که بخوابیم زمین می‌شکفد؟ (2)

بریز قهوه برایم که زیستن سخت است
گرفته سخت به من، روزهای آسان را*


روزم به نگرانی برای فردا گذشت... بعد نگران‌تر شدم برای روزهای بعدترش.
نگرانی فلجم کرده، من از روزهای پیش رو می‌ترسم؟
با خودم زمزمه می‌کنم «به جهنم، یک چیزی می‌شود عاقبت!» بعد ته دلم ضربه‌ای به آبگینه می‌خورد... هشداری برای اینکه یادم بیاورد چیزی آن ته هست که دوست ندارم ترک بردارد... 



* از هادی خورشاهیان

رویاهای خاموش

از آن هنگام که دیدم، دستان شاهوار تو
آماده می‌کنند قهوۀ صبحگاهی را
آموختم احترام نخل را1



آشپزخانه‌ام بوی قورمه‌سبزی بدهد. من نشسته باشم پشت میز در انتطار صدای زنگ در که خبر از آمدن عزیزانم بدهد، و نزار ترجمه کنم.






این پست در پاسخ به دعوت نیکادل (+) نوشته شده است. کسانی که از طرف من دعوتند:
اسپند روی آتش (+). درخت ابدی (+). پیلار (+). یک مشت تمشک (+). زرمان (+). خواب‌گریز (+). روزگار گیدورایی (+). لاطائلات گنگ خوابدیده (+). لکاته (+). حدیث آرزومندی (+). مرا آفرید آنکه دوستم داشت (+). ثانیه‌های تلخ تصنیف (+)
شیوۀ بازی هم اینه که بنویسید الان دوست داشتید کجا بودید و چه می‌گردید.

1. شعر هم از نزار قبانی با ترجمۀ خودم

أوراقٌ إسبانیّة

برای خاطر «ال» که نوشت:
دلم برای نزار خونی‌ت تنگه

اسپانیا
پلی است از گریه
که بین زمین و آسمان کشیده شده است.



شعر از نزار قبانی و تصویر از شهر بارسلون

هیچ کس نمی‌داند زن‌ها چه چیز را لابه‌لای گره‌ها جا می‌گذارند

توی قصه‌ات زن مدام می‌بافت و می‌بافت. برای درخت‌ها، سنگ‌ها،
شاخه‌ها، پرنده‌ها... برای همه لباس می‌بافت و گاهی صدای خنده‌اش می‌پیچید
توی باد. زن شبیه من بود. حتی راه رفتنش و نگاه خیره و صدای عجیبش.

بهار برایم کاموا بیاور
(+)

زندگی میخی (10)

زندگی میخی (9)

خواننده‌های قدیمی اینارو یادشون میاد؟

زمستان است


این از عادت کتاب‌هاست که در چمدان جای می‌گیرند و فراموش نمی‌کنند که حالا که می‌خواهی به سفر بروی، دست های تو را صدا کنند که در دست‌هایت غایب نباشند. آن‌ها حتی می‌دانند که زمستان‌ها وقتی بخاری می‌سوزد باید در برابر تو باز باشند. هر چند که در هر صورت، حتی اگر بسته باشند، حتی اگر باز باشند و خوانده نشوند، حتی اگر حرف حرف آن‌ها خوانده شود،
زمستان سپری خواهد شد.

کتاب ویران (+)، ابوتراب خسروی، ص 163




پ.ن. هیچ کس نمی‌دونه ولی من می‌دونم که این روزها اون چیزی رو که باید بنویسم، نمی‌نویسم.


بی‌ربط: سه‌شنبه شب به روایت سوسن جعفری (+).
کار من نقد تئاتر نیست، بلد هم نیستم برای همین یک پست مجزا به آن اختصاص نمی‌دهم، اما علاوه بر آنچه سوسن نوشته است باید بگویم که دیالوگ نویسی‌اش مشکل داشت. در بسیاری موارد زبان کاملا امروزی بود و فقط با لحن کهن ادا می‌شد.

همیشه آهو نمی‌مانم

 یوزپلنگ درونم برایش کمین کرده است. من هم کنارش نشسته‌ام و زیر گلویش را نوازش می‌کنم و به صدای خِرخِرش لبخند می‌زنم. اینبار بخواهد حمله کند جلویش را نخواهم گرفت. ظرفیت هر دویمان خیلی وقت است پر شده و حوصله‌مان هم از حماقت سر رفته است.


پس از نوزده سال

شیرینی خوردن دو نفرۀ من و یگانه خواب گریز (+)



متن روی تخته سیاه:

مراسم چای‌نوشی
به مناسبت آزادی رامک D:
شهر کتاب مرکزی
1390/7/5

صحنه‌های یک زندگی





پ.ن. همچنان مدتی نیستم.

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا

اینک مادربزرگ پیری هستم با صدها داستان. داستان‌های خودم، داستان‌های آدم‌ها، قصه‌هایشان، دردهایمان.
باید کسی باشد که من همه را برایش روایت کنم. کسی که از سپیدی موهایم حدس بزند چه قدر بار این سال‌ها سنگین بوده‌است.
مادربزرگ چاق مهربانی که پاستیل کوچکی از دست نوه‌اش می‌گیرد، می‌خندد، بعد مهربان نگاهش می‌کند و می‌گوید «پیر شی مادر».





پ.ن.1. دخترک می‌گفت ارزش زندگی هر کس به حرف‌ها و داستان‌هایی که می‌داند تا در پیری تعریف کند و من فکر می‌کنم چند صد داستان دیگر کافی است؟
پ.ن.2. عنوان از «نزار قبانی»: همه چیز را می‌توان پنهان کرد مگر گام‌های زنی که در درون ما راه می‌رود.

میم مثل مادر

...
دستانت
میراث شعرند
بیست قرن است که ادامه دارد
...
دستانت
دو کتاب نماز است پیش رویم
و شمع است
و روغن است
و سقف است
و خانه است
و سایه‌ای مدام.
...
از آن هنگام که دیدم
دستانت همچون دو شهریار
قهوۀ صبحگاهی‌ام را آماده می‌کنند
آموختم احترام نخل را
...
ای بانویی که دستانت
فرهنگ مرا ساخت
...
بگذار بر آینۀ دستانت بوسه زنم

نزار قبانی

پ.ن. چندین ماه است می‌خواهم برایش از خودش بنویسم، نمی‌شود، نمی توانم. فقط می توانم نگاهش کنم و دوستش داشته باشم.

آیین کتاب و دوستی

هر دو خیلی گرفتاریم، اما یک سنت شش ساله می گوید که ما بالاخره چند ساعتی از زندگی مرخصی می گیریم و می رویم میان کتاب ها.
از در مصلی که وارد می شوم تا برسم به غرفه های ناشران عربی فکر می کنم بعضی چیزها را نمی شود توصیف کرد، یکی از آنها دوستی ماست که در آیینۀ دیگران می بینمش وقتی لبخند استاد وقتی بعد از ماه ها ما را دوباره با هم روی پله ها می بیند و می گوید "بالاخره باز هم باهمید؟ چه خوب؟". یاد حرف دوستی می افتم که می گفت "وقتی شما دو تا با هم هستید احساس امنیت می کنم". دخترک کامنت گذاشته که "نگویید آن روزها که همیشه با هم بودید دیگر برنمی گردد، می خواهم با هم ببینمتان." استاد دیگری موقع دودلی هایم برای انتخاب دانشگاه گفت: "همین جا بمان پیش دوستت"
از دور می بینمش که شال صورتی بر سر کرده و چشم به راه است تا من برسم و کسی جایی منتظرم است.1

می بینیم و می خندیم و می خریم. از کتاب های "دانیل استیل" که به عربی ترجمه شده، عکس می گیریم. (صحنۀ بسیار شادی آوری بود). به ناشران عمومی چندان کاری نداریم جز اینکه از جلویشان رد شویم و ببینیم که کتاب تازه ندارند و سر تکان دهیم. مدت هاست که به این نتیجه رسیده ایم که هر کداممان که کتابی را داشته باشد دیگری از خریدنش معاف است. برای همین وقتی از "میراث مکتوب" خرید می کند می گوید "خب دیگه. تو داری، من نمی خرمش"
مگر می شود همینطوری خشک و خالی کتاب بخریم و برویم؟ می رویم به رستورانی در همان نزدیکی و شام مفصلی می خوریم. (من که از صبح ساعت 7 تا آن موقع که هشت شب بود جز آب چیزی نخورده بودم)

روز دوشنبه می روم دانشگاه. نه به خاطر کتابخانه و استاد و چه و چه. فقط به خاطر دیدن آنها که چند ماه است ندیدمشان. ناهار را با هم در بوفه می خوریم. دیگران می روند و من می مانم و او (+). من کتاب می خوانم و او می رود سر کلاس. بعد از انجام کارهایمان می رویم نمایشگاه. اینبار هم نیت اصلی با هم بودن است. باز هم از سالن ناشران عربی شروع می کنیم. لحظات بسیار شیرینی بود آن چند دقیقه حرف با مرد مهربان سوری و عربی حرف زدن هایمان. بعد از آن هم یک ماجرای کوچک مضحکی داشتیم با گشت ارشاد و بعد ناشران داخلی و باز دیدن که چه قدر وضع نشر خراب است و اینکه بالاخره فهمیدیم انتشارات "اساطیر" شرکت نکرده است. بعد با خستگی هایمان روی چمن ها می نشینیم و بستنی می خوریم و همه چیز را مسخره می کنیم و رها و سرخوش می خندیم. در دلم خوشحالم از اینکه آدم هایی را می شناسم که خندیدن بلدند. 

و حاصل این دو روز برای من مجموعه آثار نجیب محفوظ (9 جلد) و مجموعه آثار نزار قبانی (9 جلد) بود.


1. اشاره به نام کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" از "آنا گاوالدا"
2. از نمایشگاه رفتن های من: (+) و (+) و (+)

عادت های نوشتن

من عادت نبشتن نداشته ام هرگز، سخن را
چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه
مرا روی دگر می دهد.
مقالات شمس

روزگار کودکی ام به کشیدن نقاشی گذشت، نوجوانی ام به نوشتن و جوانی ام به خواندن می گذرد. قلم ها و کاغذها مونس همیشگی ام بوده اند. هم اکنون هم بیش از سی خودکار و روان نویس کنار دستم است. تایپ کردن برایم هنوز غریب است و همچنان ناب ترین نوشته هایم بر کاغذها می نشینند.
نوشتن برای من با موسیقی و چای پیوند دارد. ساعت ها، بلکه روزها به چیزی می اندیشم. کلماتم را گاهی موقع پریدن از جوی انتخاب می کنم، گاهی در تاکسی وقتی سرم را به شیشه تکیه داده ام. در ذهنم مدام می نویسم و پاک می کنم. و بالاخره یک زمانی با چای و موسیقی قلم به دست می گیرم و می نویسم. از آغاز تا پایان نه کلمه ای را خط می زنم و نه برای فکر کردن متوقف می شوم و چه بسیار کاغذهایی که بلافاصله بعد از رنگین شدن مهمان سطل زباله شده اند.
کم می نویسم. از هر صد متن نوشته شدۀ ذهنم، ده تایشان مرقوم می شود و از آن ده تا شاید، گاهی پای یکی شان به اینجا برسد. خودم بر این باورم که آنهایی که نوشته نمی شوند بهتر و عمیق تر از آنهایند که نوشته می شوند و آنها که تایپ نمی شوند بهتر از آنچه شما می خوانید.
اغلب نوشته های وبلاگ ناگهانی اند. در یک لحظه می نویسمشان و فقط یکبار برای جلوگیری از غلط های احتمالی می خوانمشان و ثبت می شوند.
عزیزترین نوشته ها برایم اما هیچ یک از اینها که گفتم نیست، بلکه نامه هاییست که می نویسم. چه آنها که عاقبت به دست مخاطبش می رسد، چه آنها که نمی رسد. هم اکنون هم دو تا پاکت نامه روی میزم است. که آدرس گیرنده و نویسنده اش هم نوشته شده است اما هیچ گاه پست نشده. مقصدشان: آلمان و کاشان.
نامه ها هم همچون دیگر نوشته ها، آنها که بر کاغذ است و بوی قلم می دهد عزیرتر است. چه بنویسم، چه برایم بنویسند.

طعم این پست هم داغی چای و نوایش (+) که نوای غالب این روزهای من است.

پ.ن.1. این متن پاسخی بود به دعوت پور پدر (+)
پ.ن.2. طبق قوانین من باید پنج نفر را به بازی دعوت کنم.
الی پلی (+)، خاتون خاموش (+)، می سم (+)

سپردن یعنی رفتن؛ طی کردن

رهی ...
درازتر ز غم ِ مستمند ِ سوخته دل
کشیده تر ز شب ِ دردمند ِ خسته جگر

شعر از فرخی سیستانی


پ.ن. نمی دانم چگونه با جستجوی "زندگی تمام شده است" اینجا رسیده ای ولی بدان اینجا با تمام دردهایش زندگی تمام نشده است و راه همچنان ادامه دارد.

بوی ماه مهر

در آغاز خزان
احساس ناآشنای ایمنی و خطر بر من چیره می شود...
بیم دارم که نزدیک آیی..
بیم دارم که به دوردست روی...
بر تمدن مرمر بیم از ناخن هایم دارد...
بر مینیاتورهای صدف شامی بیم از احساساتم دارم...
بیم دارم موج تقدیر مرا با خودش ببرد...


نزاز قبانی

در آغاز هیچ نبود

جملات همه چیز را به دنبال می کشند. توقف صف بلند کلمات ممکن نبود،
و تو خود کلمه بودی.

کتاب ویران

این روزها

این روزها بعد از ساعت ها بی خوابی هنوز هم اینقدر کار دارم برای انجام دادن که دلم نمی آید بروم دراز بکشم و دستم را دراز کنم و چراغ را خاموش. نتیجه اش می شود:

ته ته دلم تنگ است برای آن زمان ها که ساعت ها فقط از خودم و افکارم می نوشتم. آن شب ها که ساعت هشت در مقابل چشمان متعجب اهل خانه به همه شب به خیر می گفتم. آن وقت ها همیشه کاغذ و قلم بالای سرم نبود که نیمه شب در خواب یاد چیزی بیفتم و همان موقع یادداشت کنم. 

و من می دانم یک روزی می آید که دلم برای این روزهای داغ تیرماه 1389 تنگ می شود.
برای همین با همۀ خستگی ها و گردن دردهای حاصل پشت میز نشستن های زیاد این روزهایم را دوست دارم.

از نامه ها و خاطره ها

خوشبخت زنی که به خود و قلبش اطمینان دارد، آنچنانکه میل به زندگی بهتر به دامش نمی اندازد  و ترس از زندگی بدتر به آزمایش بختش نمی کشاند. بلکه همچون کشتی استواری امواج خشمگین را می شکافد و همچنان به راه خود می رود.
از طوفان بیم و از باد مساعد شادی دروغین نشان نمی دهد.
از کینۀ دشمنان نمی هراسد و نیازی به مرحمت دوستان ندارد. نه در برار اینان و نه در برابر آنان سر تعظیم فرو نمی آورد.
خوشبخت زنی که اینچنین به خود اطمینان دارد.
اما
خوشبخت تر مردی که چنین زنی را دوست دارد.



پ.ن. مطمئن نیستم ولی گویا متن از "اسپنسر" است.
پ.ن. توضیح عنوان: این متن بخشی از نامه ایست که بانویی سالخورده برایم نوشته است.

هم اکنون...

گاهی چنان دلتنگ می شوی که می خواهی از رویاهایت بیرون بکشی اش و اگر نمی توانی در آغوشش بگیری، حداقل نگاهش کنی، بی چشم بر هم زدنی...