گاهی پیش پای بوته‌ای مکث می‌کردم، جوری که برگی آدم را صدا زده باشد که: «کجا می‌روی با این شتاب؟ به خاطر گذر تصادفی تو در این هستی تصادفی‌ات در این سیارۀ پرت و مهجور است که این رنگ و برگ را بر این شاخه نشانده‌اند. حالی‌ات هست اصلا؟» می‌ایستادم و به برگ از نزدیک و با تشنگی نگاه می‌کردم.می‌دانستم که به کلی از هستی من و هر نوع ستایشی که با این نگاه و آگاهی اندک بر او نثار می‌کنم بی‌خبر است، و نه فقط این هستی یک موجود تک گذرا، که سراسر هستی این سیارۀ پرت...


درخت ارغوان (نامه‌هایی از پراگ)، پرویز دوائی، ص 71