و زرمان درست می‌گوید:

وقت؟ آدمی می‌تواند چند ساعتی اضافه از دل بیست‌وچهار ساعتش بکشد بیرون، اگر بخواهد، برای کسانی که دوستشان دارد. (+)

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (14)

بخند بر شب
بر روز، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان‌های جزیره
بر این پسربچۀ کمرو
که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم
آنگاه که پایم می‌روند و باز می‌گردند
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خنده‌ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.*


... خندیدن بلده. این برام مهم بوده همیشه. خیلی چیزها رو نشون می‌ده. کسی که خندیدن بلد نباشه خیلی سخته باهاش طرف شدن. اینو خواهرانه از من بپذیر!... انسانی که خندیدن بلد نباشه در درازمدت خندۀ آدم رو از بین می‌بره.


دوازدهم فروردین 1393

* پابلو نرودا،ترجمۀ احمد پوری

روی طاقه‌شال کهنۀ مرداب، نقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب (3)

اَلا ای لعبتِ ساقی! ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی*



سر که بلند کردم، نگاهمان به هم افتاد، دخترک چشمک زد و ناگهان دانستم پیش از هر چیزی، قلبم باید بزرگ شود... باید بزرگ‌تر شود، اینقدر بزرگ که بتواند خنده‌ها و گریه‌های همگی‌شان را در خودش جا دهد.  



* از غزلیات سنایی

روی طاقه‌شال کهنۀ مرداب، نقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب (2)

تکلَّمي... تکلَّمي...
أیَّتُها الجمیلةُ الخَرساء*


خواستم برایش بنویسم من آدم مکتوبی هستم. ننوشتم، چون آدم مکتوبی نیستم. دیدم من آدم ساکتی هستم با جملات کوتاه، لبخندهای آرام. تا آنکه یک روز پاهایم را دراز کنم و چایم را بگیرم دستم و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. مثل آن شبی که از پنجرۀ کافه شهر را نگاه می‌کردم و حرف می‌زدم و بغض زورش نمی‌رسید ساکتم کند. حرف‌هایم که تمام شد الف گفت «تو حرف زدی و چه کم پیش می‌آید که تو چنین طولانی حرف بزی». 
باید حرف بزنم انگار و نمی‌توانم. هر جمله‌ای، هر خاطره‌ای، هر نظری پیش از آنکه بر زبانم بیاید به نظرم لوس و یخ‌کرده است. زنی شبیه به عمه هتی قصه‌های جزیره، عینکش را صاف می‌کند و از من می‌پرسد «خب که چی؟» و من ساکت می‌شوم. 
اینبار فکر کردم بنشینم و بنویسم. دیدم نمی‌توانم امنیت را بنویسم، خنده را تعریف کنم، مهربانی را نشان دهم با این حال هر شب یاد آن جعبۀ زیر میز تحریرم می‌افتم و کاغذ نامه‌هایی که درش مرتب و منظم چیده شده است و وسوسه می‌شوم بروم سراغشان و بنویسم «خواستم بهت بگویم که آدم مکتوبی هستم، نگفتم چون مکتوب نیستم. من آدم سکوت‌های طولانی‌ام و تماشاهای طولانی‌تر؛ اما صبوری اگر بلد باشی یک روز حرف می‌زنم و برایت از خنده می‌گویم و امنیت و دو ستارۀ کوچک درخشان.»


* نزار قبانی: سخن بگو... ای زیبای گنگ

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (29)

فجبنٌ أن لا تختاري...
لاتوجدُ منطقةٌ وسطی
ما بینَ الجنّة و النارِ...*

 

زن آرام و خوشبخت راه می‌رود... گویی همه چیز را هنگام چرخیدن نارنج به آب سپرده باشد... زن می‌خندد... رها... بلند... زیاد...

 

* نزار قبانی: بزدلی است برنگزیدن/ که میان بهشت و جهنم منطقه‌ای نیست.

بر شانۀ من کبوتری‌ست که از دهان تو آب می‌خورد (4)

لا شکَّ ... أنتِ طیّبه
بسیطة و طیّبة...
بساطةَ الأطفال حین یلعبون*


بید عزیزم
با آنان که خجالت می‌کشند و شرم می‌کنند مهربان باش. ایشان هنوز سپر به دست نگرفته‌اند و سلاح در مشت ندارند. بهشان که سخت بگیری کاری ازشان ساخته نیست جز آنکه سری به زیر بیاندازند و نگاهشان را بزدند یا آرام بخندند و سرخ شوند. 
دنیا به آدم‌هایش سخت می‌گیرد، تو به آدم‌ها سخت نگیر. نگذار کار به جایی رسد که نگاه‌های شرمگین جایش را به خیره شدن‌های عبوس بدهد. قدر کسی را که خجالت کشیدن بلد است بدان. نگاهش را که از تو دزدید دستش را بگیر، بگذار خودش دوباره سر بالا کند. بگذار یک جایی به امنیت حضور تو مطمئن شود و بعد خودش بی خیال و رها بخندد. سخت که بگیری، نقاب بر چهره می‌زند، سپر بداخمی به دست می‌گیرد و یک جایی با تیزی حرفی تو را یا خودش را زخمی می‌کند. 
دنیا آدم‌هایش را وقیح می‌کند، تو امن باش برای آنان که هنوز شرم را بلدند.



* از نزار قبانی: بی‌شک تو پاکی/ ساده و پاک/ همچون کودکان، آن هنگام که بازی می‌کنند

روی طاقه‌شال کهنۀ مرداب، نقشه‌های بته‌جقه نقره‌دوزی می‌کند مهتاب (1)

سوال پرسیده بودم. آرام و صبور توضیح داده بود. روی تخت نشسته بودم. تکیه داده بودم به دیوار و پتو را کشیده بودم روی پاهایم. از پنجره کوه می‌دیدم و جنگل و بارش برف. پرسید «تمام این مدت من، خود من، کار خطایی کردم؟»، دیگر لازم نبود فکر کنم، بی‌درنگ گفتم «نه». تمام شب قبلش فکر کرده بود. دم صبح دقیقا به همین جمله رسیده بودم. رسیده بودم به اینجا که بتوانم همۀ اجزا را هم جدا کنم. نگذارم آدم‌ها روی هم سایه بیندازند. بتوانم آنچه را بر دلم سنگینی می‌کند جدا کنم از کسی که فقط دستم به او می‌رسد، که مبادا خطای دیگری را پای او بنویسم. گفتم «نه» و چه مطمئن بودم از نه گفتنم و چه راضی‌ام از آن شب که کند گذشت و خواب به چشمانم نیامد. گفتم «نه» و دیگر این‌ها را برایش توضیح ندادم.



پ.ن. بعد از یک هفته بازگشتم به خانه و گمان می‌کنم که حس رفتن به بهشت از جنس همین حسی است که من دارم.
پ.ن.2. عنوان از شاملوست.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (33)

عیددیدنی‌های اولین صبح سال:

 

خانم عموی مامان- عموی مامان- دخترعموی مادربزرگم- خانم دایی مامان

ظهر برمی‌گردیم منزل برای خوردن ناهار

عیدیدنی‌های عصر:

دخترعموی پریجانم- عمۀ پدر- داماد دایی مامان

شام منزل دایی مامان