سوال پرسیده بودم. آرام و صبور توضیح داده بود. روی تخت نشسته بودم. تکیه داده بودم به دیوار و پتو را کشیده بودم روی پاهایم. از پنجره کوه می‌دیدم و جنگل و بارش برف. پرسید «تمام این مدت من، خود من، کار خطایی کردم؟»، دیگر لازم نبود فکر کنم، بی‌درنگ گفتم «نه». تمام شب قبلش فکر کرده بود. دم صبح دقیقا به همین جمله رسیده بودم. رسیده بودم به اینجا که بتوانم همۀ اجزا را هم جدا کنم. نگذارم آدم‌ها روی هم سایه بیندازند. بتوانم آنچه را بر دلم سنگینی می‌کند جدا کنم از کسی که فقط دستم به او می‌رسد، که مبادا خطای دیگری را پای او بنویسم. گفتم «نه» و چه مطمئن بودم از نه گفتنم و چه راضی‌ام از آن شب که کند گذشت و خواب به چشمانم نیامد. گفتم «نه» و دیگر این‌ها را برایش توضیح ندادم.



پ.ن. بعد از یک هفته بازگشتم به خانه و گمان می‌کنم که حس رفتن به بهشت از جنس همین حسی است که من دارم.
پ.ن.2. عنوان از شاملوست.