مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است (6)
دستۀ کاغذ
بر میز
در نخستین نگاهِ آفتاب.
کتابی مبهم و
سیگاری خاکسترشده کنارِ فنجانِ چایِ از یادرفته.
بحثی ممنوع
در ذهن.*
ساعت نشان میگوید امروز یک ساعت ترجمه کردهام، سه ساعت و چهل دقیقه راجع به اینترنت و شبکههای اجتماعی، و نیم ساعت رمان خواندهام، چهل دقیقه هم پیادهروی کردهام. حالا خستهام. بابت کارهای عقبافتادهام نگرانم و احساس پوچی میکنم. میخواهم به تک تک دقیقههای فردا بچسبم، بس که حوصلۀ هفتۀ آینده و کارها و اتفاقاتش را ندارم.
پ.ن. ممنونم از کامنتهای خوبتان. چند روزی صبر میکنم شاید کس دیگری هم اضافه شد، بعد همه را جواب میدهم. البته که چه جوابی صادقانهتر از اینکه از بودنتان خوشحالم.
*شاملو
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه