علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (49)
...ولکن الأروع منه هي هذه الحرائق التّی
یترکها علی دفاترنا، و ذلک الرماد الذّی
یبقی منه علی أصابعنا...*
سومین روزی است که نشستهام میان برگههایشان. اتاق پر از واژه و بیست و پنج صدم و یک نمره است. کلماتشان را دقیق میخوانم، ولی همزمان بیشمار کلمه در ذهنم کنار هم چیده میشوند برای نوشتن چیزهایی که باید بنویسم. مثلا بنویسم از اواخر اردیبهشت 1388، سر خیابان ادوارد براون، با اکرم (+) ایستاده بودیم. از ترسهایم برایش میگفتم. گفت به خاطر ترس خودت حق نداری دیگران را از حقشان محروم کنی. جملهاش این نبود، ولی معنایش همین بود که نوشتم. آن روز و آن جمله، از صحنههایی است که هرگاه به اکرم فکر کنم پیش چشمم میآید. نگذاشته بود آدم بزدل نامردی شوم. دو هفته پیش، با الف همانجا ایستاده بودیم. الف چیزی پرسید. جوابش را دادم. گفت «خیلی شجاعت میخواهد گفتن چنین چیزی» برایش گفتم که نمیترسم، دیگر نمیترسم. انگار رها شده باشم. چند دقیقه قبلترش وسط راهروی طبقۀ اول دانشکده نگاهش کرده بودم و گفته بودم که وقتی در ستایش کسی چیزی مینویسیم بهتر است برای انجام آن کار آماده شویم. گفته بود آیندۀ آکادمیکت؟ نگاهش کرده بودم و یادم نیست چه جوابی دادم، ولی در دل به همۀ آینده خندیده بودم. یک ساعت قبلترش گفته بودم میروم دانشگاه تهران تا کسی را پیش از امتحانش در آغوش بگیرم. یک ساعت قبل از آن وسط اتاق پژوهشکده ایستاده بودم و عصبانیت دخترک را نگاه میکردم و میخندیدم. پرسیده بود چرا میخندی؟ و قبلترش مرد پرسیده بود: میخندی این روزها؟ سر که تکان دادم گفت: خندههایت غنیمت است.
شب که به خانه برگشتم میدانستم تنها انتقامی که از زندگی میتوان گرفت خندیدن است.
مثلا بنویسم از اواسط آذر، میخواستم چیزی را برای مادرکم تعریف کنم، نمیتوانستم. خنده امان گفتن نمیداد. مادرکم ایستاده بود و نگاهم میکرد و من بارها و بارها شروع کردم و فقط صدای خندهام اتاق را پر میکرد. دلم درد گرفته بود که نشستم روی زمین. چند لحظه بعد که سیل خنده رفته بود، سر بلند کردم، در چشمان مادرکم اشک دیدم. گفت: چه خوب میخندی. آن لحظه دلم میخواست بگریم. برای همۀ روزهای ماههای قبلش که آزاد و رها نخندیده بودم.
یا بنویسم از دیروز صبح، در ماشین مادرک تعریف میکرد که فلانی گفته است به رامک بگویید نترسد، درد ندارد. گفتم «چرت گفته، میشود درد نداشته باشد؟» مادرک گفت «نه». گفتم «میخواستید بگویید رامک عادت داره» مادرک گفت «گفتم». ساکت شده بودیم. بعد ادامه داد «دیدم که قوی بودی. حالا یادت بماند که این اول راهه، ضعیف باشی، زیر دست و پا له میشوی»
یا بنویسم از آخرین جلسهای که سر کلاس رفتم. نگاهشان کردم، هر سی و هفت نفرشان را. خواستم دو دقیقه به حرفهایم گوش دهند. گفتم نصیحتشان نمیکنم. گفتم ده سال پیش خودم ترم اول بودم. گفتم ده سال که بگذرد، میرسید همین جایی که من ایستادهام. بعضی معلم شدهاید، بعضی مهندس ماندهاید، بعضی تاجر... بعضی اینجایید، بعضی جاهای دیگه. گفتم ده سال یعنی خیلی راه بروید و راه رفتن و تصمیم گرفتن رنج دارد. رنج بکشید، اما نترسید. از تصمیم گرفتن نترسید، خودتان را جایی معطل نکنید. از درد گریه کنید، فریاد بکشید، حق شماست ولی دوباره بلند شوید و ادامه بدید. گفتم احترام خودتان را حفظ کنید، به خاطر ترس توی هیچ رابطهای نمانید، به خاطر ترس معطل نمانید. گفتم اون لحظهای که فکر میکنید الان است که دنیا تمام شود فقط چند لحظه صبر کنید، میبینید که زندهاید. گفتم یادتان هست از تاریخ شکنجه برایتان گفتم؟ هیچ کس از درد شکنجه نمرده است، از ترس درد منفعل نشوید. زخمی میشوید، درد میکشید ولی زخمها خوب میشوند، فقط جایشان میماند. گفتم عزیزانمان را از دست دادهایم یا دیدهایم که دیگران عزادار شدهاند، دوام آوردیم، دوام آوردند... دوام میآورید. دنیا تمام نمیشود، فقط نترسید...
دیدم که اشک از گوشۀ چشمان دخترک ریخت روی صورتش. دیدم که از جایشان بلند شدهاند و دست میزنند. همه که رفتند آن دو خترک ساکت شیرین آمد نزدیک. گفت نمیدانم چطور بگویم، اما ممنون که گفتید، شنیدن و دانستنش خیلی مهم بود.
مثلا بیایم بنویسم آدمی که خندیدن بلد نباشد نه به درد خودش میخورد، نه به درد دیگری.
بیایم بنویسم بیایید فقط یک روز به اندازۀ حرف زدنمان عمل کنیم. قول میدهم از فردایش دیگر حرف نزنیم. گیرم من پای تلفن بگویم من نمیخواهم نظریه بدهم، نمیخواهم بگویم حرفهایم درست است، اصلا نمیخواهم زیاد حرف بزنم و آن دیگری گفته باشد پس زبان برای چیست؟ یا پرسیده باشد شما به چه درد جامعه میخوری؟
*نزار قبانی، دیوان 100 رسالة حب؛ اما باشوهکتر از آن، آتشی است که بر دفترهایمان، و خاکستری است که بر انگشتانمان به جا میگذارد.
پ.ن. «رهایی از ترس: به بهانۀ اولین سالگرد طلاقم» (+) با نخهای نامرئی به آنچه نوشتم ربط دارد. حوصله داشتید بخوانید، اما سعی نکنید آن نخهای نامرئی را پیدا کنید.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه