در ابتدا خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید. 
و زمین تهی و بایر بود.*

 

بعد از چند سال سراغم را گرفته بود. گمان نمی‌کردم مرا یادش باشد. برایش گفتم که در این سال‌ها هر وقت یادش افتاده‌ام، پشتکارش را تحسین کرده‌ام. پرسیدم در این سال‌ها چه کرده است و یادم آمد آن بار آخری که دیدمش. پیاده‌روی پهن خیابان ولیعصر، از آرزوهایش گفته بود.
نوشت که درسش را ادامه داده است. لبخند زدم. نوشت کارهایی در زمینۀ سینما می‌سازد. تبریک گفتم. نوشت کشاورزی می‌کند. نوشت گندم می‌کارد و برای آمدن باران دعا می‌کند. نوشت قبلا باران برایش فانتزی داشته است، ولی حالا اینطور نیست. نوشت با دوچرخه می‌رود، در خورجینش نان دارد و پنیر محلی. من بغض بودم ساکت. نوشت «دلت نخواد دختر». می‌گریستم و برایش خوشحال بودم؛ برای همین قدری که به آزوهایش رسیده است. نوشت بهار برایم عکسش را می‌فرستد. 
کاش یادش نرود.

 

* کتاب مقدس، سفر پیدایش