فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (9)
پری جان چاق بود. سفید و خوشگل و تپلی. با چشمهای سبز. خوش خوراک بود. از
خوردن آب هم لذت میبرد. تمام غذاهای جدید را هم امتحان میکرد. بهترین
رستورانها میرفت. میگفت من ترجیح میدم ده سال زندگی کنم ولی لذتش و
ببرم تا بیست سال زندگی کنم با قرص و پرهیز. پری جان شیرینی میخورد یزدی
جان از جلوی دستش جمع میکرد. پری جان غذا میخورد یزدی جان میگفت بسه
خانوم. پری جان دست ما نوه ها رو میگرفت میگفت بریم ناهار بیرون.
پری جان خوشبخت بود. بلد بود چطوری خوشبخت باشه.

پری جان خوشبخت بود. بلد بود چطوری خوشبخت باشه.
شهریور 1391

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:1 توسط رامک
|


اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه