فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (9)

پری جان چاق بود.‏ سفید و خوشگل و تپلی. با چشم‌های سبز. خوش خوراک بود. از خوردن آب هم لذت می‌برد. تمام غذاهای جدید را هم امتحان می‌کرد. بهترین رستوران‌ها می‌رفت. می‌گفت من ترجیح می‌دم ده سال زندگی کنم ولی لذتش و ببرم تا بیست سال زندگی کنم با قرص و پرهیز. پری جان شیرینی می‌خورد یزدی جان از جلوی دستش جمع می‌کرد. پری جان غذا می‌خورد یزدی جان می‌گفت بسه خانوم. پری جان دست ما نوه ها رو می‌گرفت می‌گفت بریم ناهار بیرون. ‏
پری جان خوشبخت بود. ‏بلد بود چطوری خوشبخت باشه.

شهریور 1391


جنازۀ هرمان مولر را حمل می‌کردند.

«... ما را چه به این آلمانی‌هایی که داشتند آن پایین رژه می‌رفتند یا آن بابایی که توی تابوت خوابیده بود یا کلماتی که روی پرچم‌ها نوشته شده بود. با خودم فکر کردم که ظرف چند روز باید با نود و نه درصد جمعیت دنیا ترک خویشاوندی می‌کردیم، با مردان و زنانی که زندگی‌شان را می‌کردند، زندگی‌شان را بیمه می‌کردند، نگران آیندۀ فرزندانشان بودند. شاید مردم قرون وسطی چنین احساسی داشتند که فکر می‌کردند روحشان را به شیطان فروخته‌اند. حس غریب و نیروبخش، اما ناخوشایندی بود، ولی در عین حال کمی احساس ترس می‌کردم. بله، به خودم گفتم من این کار را کردم ، تمام شد. من از دست رفتم.»


خداحافظ برلین، کریستوفر ایشروود، ترجمۀ آرش طهماسبی، ص 80

پ.ن. مرتبط: (+)


علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (22) یا کودکی که منم (11)

خوابم آرام و راحت نیست. پر است از کابوس. پر است از کابوس رفتن پدربزرگ. بارها و بارها خواب دیده‌ام که خبرم می‌کنند، هر بار به طریقی و شیوه‌ای. هیچ بارش شبیه آنچه گذشت نیست. بدتر و کوبنده‌تر است انگار. خواب یک دشت سبز بزرگ را می‌بینم. می‌دوم، می‌دوم و بر زمین به دنبال نام پدربزرگ می‌گردم. نیست. هیچ کجا نیست. روزها ولی پرم از پدربزرگ. پرم از دخترک کوچکی که شلوار یزدی‌جانش برایش سنگین بود. دو دستی دنبال خودش بر زمین می‌کشید. به پدربزرگ که می‌رسید می‌گفت «بریم تاب». و یزدی‌جانش او را می‌برد پارک، انقدر او را بر روی تاب هل می‌داد تا دخترک بگوید بسه. پرم از دخترک کوچکی که بیمارستان اجازه نمی‌داد برود ملاقات یزدی‌جانش. اینقدر دلتنگ بود که دایی‌اش ساعتی با پدربزرگ پشت یکی از پنجره‌ها قرار گذشت. دخترک یزدی‌جانش را که از توی کوچه و در آغوش دایی‌اش پشت پنجره دید، خندید و دست تکان داد. پرم از دخترک کوچکی که صبح‌ها زود بیدار می‌شد تا با یزدی‌جانش برود باغ. آن موقع‌ها محل کار پدربزرگ وسط باغ بزرگی بود. دخترک می‌رفت توی باغ. نوۀ آقای مهندس بود و هیچ کس از گل نازک‌تر بهش نمی‌گفت. توی باغ می‌چرخید. گاو‌ها و گوسفندها می‌شناختندش. سگ بزرگ باغ، که هیچ کس جرئت نداشت نزدیکش رود، رام او بود. دخترک پشتش می‌نشست یا حتی یک روز یادش هست که رفت توی اتاقک سگ و نشست پیش توله‌های تازه متولد شده‌اش. سگ دم در خانه‌اش خوابید. یکی از کارگرهای باغ آن بیرون ترسیده بود تا عاقبت پدربزرگش را صدا کردند. یزدی‌جانش که صدایش کرد، به سگ گفت کنار رود و آمد بیرون. بعد شب‌ها موقع برگشتن توی ماشین می‌خوبید. صندلی عقب دراز می‌کشید و قصۀ شب گوش می‌کرد. خانه که می‌رسیدند خودش را به خواب می‌زد تا پدربزرگ بغلش کند. یزدی‌جانش هیچ وقت بیدارش نمی‌کرد. پرم از دخترک دبستانی که پنج سال تمام، صبح به صبح یزدی‌جانش او را به مدرسه می‌رساند. روزها چنین پرم از پدربزرگ و شب‌ها در پی‌اش می‌گردم.
امروز صبح که بیدار شدم بی قراری روزهای پیش در من نبود. صبحانه‌ام را خوردم و تا ظهر کار کردم و در دلم دعا کردم که عمل جراحی دایی مادرکم خوب پیش رود. می‌نویسم دایی مادرکم و فکر می‌کنم ذره‌ای کمتر از دایی‌های خودم دوستش ندارم. او که برادر پری‌جانم است و شاگرد یزدی‌جانم بوده. اصلا او یزدی‌جانم را برای معلم خصوصی معرفی کرده است. مادرکم از بیمارستان با خبر خوب آمد که فعلا همه چیز خوب پیش رفته است. بعد از نهار نشستم کنار مادرکم. بعد از روزهای طولانی که انگار قرنی طول کشیده باشد. نشستیم و با هم یه حبه قند نگاه کردیم و من ناخن‌های دستش را درست کردم. کوتاه کردم، سوهان کشیدم. بعد مادرکم خوابش برد. دایی جان ِ پسند رفته بود. من بغض داشتم ولی بی‌تاب نبودم. ریحون‌ها و پیازچه‌ها و فلفل‌هایی را که دیروز از باغچۀ مادربزرگ چیده بودم، شستم و پهن کردم که خشک شوند. بعد نشستم به ریز ریز کردن تکه نانی که بیرون مانده و بیات شده بود. برای پرنده‌های مادرکم. می‌آیند پشت پنجرۀ بزرگ و سرتاسر روی نرده‌ها می‌نشینند. گنجشک و کبوتر و کلاغ و یک گونۀ ناشناخته که از کبوترها کوچکترند، سیاهند و خط زردی روی دمشان هست، با منقاری زرد رنگ. دعوایی هم هستند و گاهی خودشان را به شیشه می‌کوبند و ما را می‌ترسانند. چای دم کردم. عصر و غروبم ساکت به خواندن و نوشتن گذشت. و حالا اینجا نشسته‌ام. خواستم ته این نوشته بنویسم که کار فردا انجام نشده و دلم نمی‌خواهد شرمندۀ استادم شوم که خبر رسید استاد خودشان جلسۀ فردا را لغو کرده‌اند. امروز به خیر گذشت. بعد از مدت‌ها... بعد از روزهای طولانی که به گذشتن قرنی می‌مانست.

خمار صد شبه دارم (11)

هو
الذّي
نمضي
إلیه
و لانصل*

پدربزرگ اول عاشق ریاضی بود، بعد عاشق مادربزرگ شد. قصه از همانجا شروع شد. از جایی که پری‌جانم مثلثات شد 0.5 و پدرش گفت دخترانم هم باید مثل پسرانم درس بخوانند تا حداقل دیپلم بگیرند. معلم خصوصی آوردند برای مادربزرگ. چه کسی جز یزدی‌جانم؟ دو ماه بعد دخترک 17 سالۀ آن زمان مثلثات شد 19.5. پسرک 17 ساله عاشق شد و تا 82 سالگی عاشق ماند. 20 سالگی ازدواج کردند چون پدر مادربزرگ می‌گفت دخترانش را زود شوهر نمی‌دهد. شرطش هم برای خواستگاران کار کردن دخترانش بود. مادربزرگ معلم شد و پدربزرگ چندین سال هر روز با یک شاخه گل می‌رفت دنبال مادربزرگ و او را به خانه می‌رساند. بعدتر که دیگر اوضاع زمانه طوری نبود که برود، قبل از آمدن مادربزرگ خودش را برای ساعتی به خانه می‌رساند و برای مادربزرگ انار دانه می‌کرد و جایی پنهان می‌کرد که فقط مادربزرگ می‌دانست. من عاشقی دیده‌ام. من دیده‌ام که وقتی دور حیاط دوچرخه‌سواری می‌کردم، مادربزرگ باغچه آب می‌داد، پدربزرگ از خانه بیاید توی حیاط و یک تکه گُل هندوانه را بگذارد دهان مادربزرگ و بعد بگوید: «آخه پری گل هندونه رو دوست داره!». من یک بار چند خطی از نامه‌های عاشقانۀ پدربزرگ را به مادربزرگ خوانده‌ام. من دیدم که پدربزرگ بعد از رفتن مادربزرگ دیگر نخندید، دیگر بلند حرف نزد... اصلا دیگر زندگی نکرد. روزهای طولانی می‌نشست و به عکس مادربزرگ نگاه می‌کرد. من شنیدم که در ختم پدربزرگ آن زن مادرکم را در آغوش گرفت و گفت «عاشق و معشوق به هم رسیدند». من شنیدم وقتی خبر را به زن دیگر دادند گفت «یزدی‌جان موقع رفتن تنها نبوده، حتما پری‌جان کنارش بوده»....

دلم برایشان هزار بار تنگ است. دل برای موهای سپید پدربزرگ و چشمان سبز مادربزرگ تنگ است.

این هم برگه‌ای از آن دفتر مثلثات که خط هردوشان درش هست:




* امجد ناصر
پ.ن.1. (+) را یادتان هست؟ و بند اول در این متن (+)
پ.ن.2. از همه‌تان بابت تسلیت‌ها و تسلی‌هیتان متشکرم. امیدوارم هیچ کدام غم نبینید.

یازدهم مرداد 1392

تمام این هفت روز به خودم وعده دادم که به خانه باز می‌گردم و اندوهم را می‌نویسم. به خودم وعده دادم که خانه سینه‌ام را سبک می‌کند. وعده دادم که چهرۀ پدریزرگ با دستانی که از درد بر سینه گذاشته و رفته است از جلوی چشمانم کنار می‌رود. وعده‌هایم دروغ بود. کلمه‌ها از من می‌رمند. تلخم، دنیا بر سینه‌ام سنگین است و من دلم فریاد می‌خواهد...
نفس کشیدن سخت است...
درد در جانم خانه کرده...
نوشتن نمی‌توانم...


غم من لیک غمی غمناک است

پدربزرگ نازنینم رفت...

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (26)

یه روز وقتی غمگین شدم، بهم گفت حالا بدو برو تو وبلاگت بنویس. از آن روز دلم نمی‌خواهد بنویسم. حرف‌هایم کلمه نمی‌شوند. بغض می‌شوند، سر سفرۀ افطار می‌ریزند روی تخم مرغ پخته، موقع ویرایش می‌شوند تراش و هی مداد را الکی می‌تراشتند، می‌شوند ناخن و زخم سوختگی روی انگشتم را می‌کنند... انقدر که قرمزی گوشت پیدا می‌شود...
ولی من دلم می‌خواهد بنویسم که درد پیچیده به تنم. درد عشقه است انگار. دستانش را انداخته دور گردنم. انگشتان لاغری دارد، رگ‌هایش پیداست. کنار گوشم می‌خندد. بعد می‌خزد به حنجره‌ام. می‌نشیند روی صدایم. صدایم را نمی‌شناسم. درد جای من حرف می‌زند. همۀ آنچه را که یکسال نگفته بودم می‌ریزد بیرون. بعد روی سینه‌ام می‌خوابد. سینه‌ام سنگین می‌شود، نفس‌هایم سخت می‌شوند. بعد برای خ می‌نویسم که «...یه اندوه عمیق. انقدر عمیق که می‌مونه تو خودت. حتی بروزش نمی‌دی. فقط روی شونه‌ات جا‌به‌جاش می‌کنی که تا ابد راحت حملش کنی.»

هنوز زنده‌ام انگار.


پ.ن. دو روزی اینترنتم قطع بود، به زمان اون همکاری نرسیدم.