تمام این هفت روز به خودم وعده دادم که به خانه باز می‌گردم و اندوهم را می‌نویسم. به خودم وعده دادم که خانه سینه‌ام را سبک می‌کند. وعده دادم که چهرۀ پدریزرگ با دستانی که از درد بر سینه گذاشته و رفته است از جلوی چشمانم کنار می‌رود. وعده‌هایم دروغ بود. کلمه‌ها از من می‌رمند. تلخم، دنیا بر سینه‌ام سنگین است و من دلم فریاد می‌خواهد...
نفس کشیدن سخت است...
درد در جانم خانه کرده...
نوشتن نمی‌توانم...