علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (37)

تا امروز فکر می‌کردم که امکان نوشتن دربارۀ زندگی‌مان وجود
ندارد، مگر زمانی‌که از آن شفا پیدا کنیم؛ یعنی زمانی‌که بتوانیم 
زخم‌های قدیمی را با قلم لمس کنیم، بی‌آن‌که دوباره اندوهگین
شویم. زمان‌که بتوانیم بدون دلتنگی، بدون جنون و بی‌هیچ کینه‌ای
پشت سرمان را نگاه کنیم... ما از حافظه‌هامان شفا نمی‌یابیم.
برای همین است که می‌نویسیم...*

 

یک ساعت و نیم راه رفتم و بارها و بارها سرانجام (+) شنیدم و بارها خیابان شریعتی دید که دستم را بر دهانم گذاشتم تا بغضم باز نشود...
پنج ساعت کنار عزیزانم نشستم... چای برایم ریختند، شام برایم کشیدند و در آغوشم گرفتند...
اندکی پیش آمده‌ام خانه و بغضم را رها کرده‌ام...
دیشب فقط سه ساعت خوابیده‌ام و از شش صبح تا الان روز شلوغی داشته‌ام، اما حتی خوابم نمی‌برد...
اندوهم در خونم حل نمی‌شود... اندوهم در من شناور است... هر بار که به دستانم می‌رسد می‌شود کلمه، به گلویم که می‌رسد می‌شود بغض، به چشمانم که می‌رسد می‌شود اشک...

 

 

پ.ن. این نوشته در اصل عنوان دیگری دارد، اما دلم نیامد ذیل آن عنوان این کلمات را بنویسم... حداقل هنوز برایم زود است که این چنین اندوهی را آن‌گونه ثبت کنم...
* خاطرات تن، احلام مستغانمی، ترجمۀ رضا عامری، صفحۀ 1

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (17)

از من پرسیده بود:
«تو خوشبختی؟»

 

من همیشه بودم.‬ ‫حتی اون لحظه‌هایی که بسیار غمگین بوده‌ام‬.‫ خوشبختی توی رگ‌های منه‬. ‫بلد نیستم خوشبخت نباشم‬. 
خوشبختی برای من یعنی من باشم و زندگی‌ام و قدرت داشته باشم که برای بهتر شدنش بجنگم‬. ‫خوشبختی یعنی شب که سرم رو می‌ذارم رو بالش راضی باشم که سعی کردم بهترین کارها رو بکنم‬. ‫خوشبختی یعنی اونجایی که سعی می‌کنم اشتباهاتم رو جبران کنم‬. ‫خوشبختی یعنی وقتی به گذشته‌ام نگاه می‌کنم می‌بینم به خاطر ترس از چیزی فرار نکردم‬. خوشبختی آدم‌هایی هستند که دوستشون دارم‬‫، اون‌ها هم دوستم دارند.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (36)

دلم می‌خواهد بنویسم نمی‌توانم
انگار قلبم را در دستانم گرفته باشم و راه بروم
و
...


 

پ.ن. کلافه‌ام.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (35)

این‌چنین ساکنِ روان که منم*

 

تک‌تک لحظه‌های این روزهایم ارزش ثبت شدن دارند، اما انگار شن‌های ساحل را بخواهم محکم برای خودم نگه دارم و از لای انگشتانم فرار کنند، زمان از میان انگشتانم می‌لغزد.

آن زمان که پشت آن میز بزرگ، رو به نور، نشسته‌ام و حافظ می‌خوانم تکه کاغذی کنارم هست که بنویسم به میم زنگ بزنم، حال شین را بپرسم، یادم باشد که پنج‌شنبه صبح وقت خیاط دارم و یادم باشد که برای پنج‌شنبه شب فلان لباس را اتو کنم... و یادم می‌آید که سه‌شنبه صبح سین از سفر چندین ساله‌اش بازمی‌گردد و سه‌شنبه عصر جایی قرار دارم... حافظ می‌خوانم و ناگهان دلم فرو می‌ریزد از همۀ آنچه که بر من گذشته است...

ایستاده‌ام وسط زندگی‌ام و همه چیز و همه کس را خوب نگاه می‌کنم تا یادم بماند... یادم بماند که وسط همهمۀ تمام این شلوغی‌ها و رفت و آمدها دلم آرام گرفته است و پشتم گرم است به آدم‌های زندگی‌ام. 

* از غزلیات شمس

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (30)

ست‌هایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواند گذاشت*

 

زن نگران راه است، اما به پاهایش و دستانت اعتماد می‌کند.

 

 

* فروغ