علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (35)
اینچنین ساکنِ روان که منم*
تکتک لحظههای این روزهایم ارزش ثبت شدن دارند، اما انگار شنهای ساحل را بخواهم محکم برای خودم نگه دارم و از لای انگشتانم فرار کنند، زمان از میان انگشتانم میلغزد.
آن زمان که پشت آن میز بزرگ، رو به نور، نشستهام و حافظ میخوانم تکه کاغذی کنارم هست که بنویسم به میم زنگ بزنم، حال شین را بپرسم، یادم باشد که پنجشنبه صبح وقت خیاط دارم و یادم باشد که برای پنجشنبه شب فلان لباس را اتو کنم... و یادم میآید که سهشنبه صبح سین از سفر چندین سالهاش بازمیگردد و سهشنبه عصر جایی قرار دارم... حافظ میخوانم و ناگهان دلم فرو میریزد از همۀ آنچه که بر من گذشته است...
ایستادهام وسط زندگیام و همه چیز و همه کس را خوب نگاه میکنم تا یادم بماند... یادم بماند که وسط همهمۀ تمام این شلوغیها و رفت و آمدها دلم آرام گرفته است و پشتم گرم است به آدمهای زندگیام.

* از غزلیات شمس
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه