تهران بانو

این شهر پیش از آنکه روی زمین باشد، زیر زمین
بود. از قرن‌های دور در تاریکی رشد می‌کرد،
زیر خاک ریشه‌هایش را می‌گسترد...*


گفته است از تهران بنویسم. دیدم که خودش چه خوب نوشته بود (+)، اما من نمی‌توانم. تهران برای من در استعاره و کنایه نمی‌آید. تهران شهر من است. همین و این جملۀ سادۀ کوچک یعنی همه چیز. تهران ماشین یزدی‌جان است که 5 سال هر روز صبح مرا برساند مدرسه. تهران ماشین بنز بزرگی است که پری‌جان پشتش رانندگی کند. تهران خیابان‌های تاریک صبح‌های دبیرستان رفتن و آقای سرویسی که با 206 دنبالم می‌آمد. تهران تجریش بزرگ است. تجریش عزیز، تجریش خشن که خنجر خاطراتش را هر بار -تو بخوان هر روز- بر دلم فرو می‌کند. تهران خیابان پهلوی است. تو بخوان ولیعصر. من یاد گرفته‌ام خیابان‌ها بیرون بیرون از خانواده نام دیگری دارند. چه می‌گفتم؟ تهران خیابان پهلوی است. هی راه بروی و نرسی. تهران پارک ملت است. صدای خندۀ کودکی‌هایم و غذا دادن به پرندگان استخرش. تهران پارک ملت است، پارک نیاوران است، پارک جمشیدیه است، و پارک لاله. تهران بازار بزرگ است که دوستش ندارم. تهران «کافه کاره» است که شده «کافه الوند»، باغ فردوس است و کافه‌های دیگر، که پشت میزشان نشسته‌ام و چای و کیک شکلاتی خورده‌ام.  تهران خیابان انقلاب است که تا ابد در من ادامه دارد. تهران دانشگاه تهران است. 7 سال خاطرۀ خوب. تهران تربیت معلم است، که وقتی می‌گویی تربیت معلم بپرسند خوارزمی؟ و وقتی می‌گویی خوارزمی بگویند کجاست؟ تهران متروی دروازه دولت، از هرجا شروع کنم به آنجا می‌رسم. بگذار به جای عنوان نوشته باشم «تهران بانو» اما تهران برایم زن نباشد. مرد هم نباشد. زمین باشد، خاک. که دخترک توی ماشین بر فرمان بکوبد و بگوید از ایران بروم؟ دلم برای خیابان‌های تهران تنگ می‌شود. هیچ کس مثل تهران مرا نمی‌شناسد. تهران فریادهای مرا شنیده است، شاهد اشک‌های من بوده است و غاری است که صدای خنده‌هایم را به خودم پس می‌دهد. تهران زخم‌های پاهایم را شناخته است و گاه نمک برشان ریخته است. تهران همان جایی است که من در خیابان‌ها و کوچه‌هایش تکه تکه شده‌ام. تکه‌ای از من کنده شده و کلمه‌ای به کوله‌بارم اضافه شده است. می‌نویسم کلمه چون چیزی جز کلمه ندارم. کلمه زندگی من است و تهران کلمۀ عزیزی است...


* عنوان و این چند خط از کتاب منظومۀ تهران است.
** برای مخاطب خاص: سحر جان، نوشتم بالاخره و حالم خوب است.
*** آشنایی که با نام :( برایم کامنت گذاشته‌ای، می‌شود خودت را معرفی کنی؟ اگر واقعا مرا می‌شناسی می‌دانی که این ابهام‌ها و ناشناس بودن‌ها آزارم می‌دهد.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (23)

از او متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم .متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم... تا او بمیرد یا من بمیرم.

خاطرات برلین (زمستان 1932 تا 1933)

تقریبا هر روز هنگام عصر، مردان اس.ای به کافه می‌آمدند. گاهی اوقات فقط پول جمع می‌کردند؛ هرکس مجبور بود چیزی بدهد. یک روز غروب نویسنده‌ای یهودی که در کافه حاضر بود، به سمت باجۀ تلفن رفت تا به پلیس خبر دهد. نازی‌ها او را به زور بیرون کشاندند و با خودشان بردند. هیچ کس از جایش جنب نخورد تا آن‌ها رفتند، طوری که اگر سکه‌ای روی زمین می‌افتاد، می‌توانستی صدایش را بشنوی.


خداحافظ برلین، کریستوفر ایشروود، ترجمۀ آرش طهماسبی، ص 288 و 289