علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (41)
و بازهم:
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
1. حالم از خودم بد است.
2. در نهادم از او (فعلا همینطور مجهول بماند) عصبانیام و جرقهای کوچک لازم است تا آتش بگیرم.
3. چند روز پیش ورق قرصها را قیچی کردم و دانه دانه ریختم در همان ماگی که برادرکم برایم خرید، که رویش عکس شازده کوچولو دارد و گلهای سرخ.
امروز قرصها را ریختم روی تخت و شمردمشان. درست 90 تا.
و شمارش معکوسم 90 روزه است. باید تاب بیاورم. راه دیگری نیست. چارهای هم ندارم.
4. در ادامۀ شمارۀ قبل، بروم دوباره ذیل عنوان «چند شب که بخوابیم زمین میشکفد؟» بنویسم. تابستان سال 91 نوشتم تا مراحل کنکور دکتری و روزهای مصاحبه را برای خودم ثبت کنم. حالا بنویسم تا روزها را بشمارم تا امتحان جامع بدهم.
5. بسیار بسیار کمتر از آنچه باید کوشیدهام، اما دلم گواهی میدهد که هنوز میتوانم رسید.
6. او که گفته بود: «ای مردان، بکوشید یا جامۀ زنان بپوشید» نگفته زنی که نکوشید جامۀ چه کسی را باید بپوشد؟
1-7) باید بروم دندانپزشکی. از شش سالگی پیشش میروم. جز برای کشیدن دندان، آن هم آن سالهای خیلی دور، دیگر اجازه نداده بودم بیحسم کند. درد را صبورانه تحمل میکردم، اما اینبار گفتم «لطفا برای یک چرخکاری کوچک هم بیحسش کنید.» خندید. گفتم «طاقت درد ندارم دیگر.» گفت «خستهای. زندگی آدم را خسته میکند».
2-7) تلفن کردم به الف که چیزی بگویم/بپرسم. گفتم فقط منتظرم که آذر برسد. گفت «بله. خیلی خستهایم»
8. فهمیدهام که نوشتن برای من ضروری است و دقایقی پیش فهمیدم که این بیست و چند روزی که ننوشتم احتمالا در ناخودآگاهم داشتم خودم را تنبیه میکردم. بس که از همه کارم عقبم.
9. (+) یادتون هست؟ عملی نشد. الان بیشتر از آن زمان پایم در گِل است.
10. در خودمقصربینی و خودزنی استادم. تا اینجا هم نوشتم که همان شمارۀ 1 را بگویم، اما این را میدانم که تمام یک ماه گذشته را من فکر کردهام. مدام، بیوقفه و بهسرعت. حالا در ذهنم و در روحم تصویر روشنی از خیلی چیزها دارم. تصویر نسبتا روشنی از خودم در نقشهای جدید. تصویر نیمهکاملی از ضعفها و قوتها. گوشه و کنار ذهنم نوشتهام که فلان چیز میتواند در درازمدت آزارم دهد و حواسم بهش باشد یا جلوی چشمم نوشتهام که تمرین کنم تا فلان رفتار را از خودم پاک کنم. اینهمه فکر کردن کار سختی است. اگر اینهمه درس و کارم عقب نبود حتما برای خودم جایزهای میخریدم. حتی الان هم میدانم که نتایجش مثبت بود و این کار واجب؛ اما گفتم که من یک ایدهآلگرای خودمقصربینم و از خودم انتظار دارم که بینهایت بار را با هم برسانم به مقصد. الان نشده است و خشمگینم و عصبی و بیحوصله و یقۀ خودم را میگیرم که آرام بگیر، خودت مقصری، باید هم خودت درستش کنی.
11. چندین و چند موضوع بود/هست که میخواستم بیایم و ازشان بنویسم. نمیدانم بتوانم یا نه، اما نتیجۀ یکی از آنها این بود: بیایید بچسبیم به آنان که دوستمان دارند. خیلی کمند، بشماریدشان؛ از میان چند میلیارد آدم روی کرۀ زمین چندتایند؟

پ.ن. ستایش خانمی که برایم کامنت گذاشتهای، کاش بگویی که مرا از کجا میشناسی. ممنونم.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه