مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است (3)

موسی! در تو چه می‌گذشت آن زمان که زیر آن درخت کفش از پا درمی‌آوردی؟
موسی! درخت من کو؟ از کفش‌هایم خسته‌ام موسی. سرگردان جرعه‌ای روشنایی‌ام. کفش‌هایم مرا به جایی نمی‌رسانند موسی. مرا عصایی بده از صبوری‌ات.
موسی! من از مردمان خسته‌ام.
بگو مردمان را چگونه تاب آوردی موسی؟

این پست فعلا عنوان ندارد، تا شب هم قرار است کامل شود

10:07
- نصفه شب ایمیل زده که تکثیر سوالات با شماست وگرنه دوباره اینهمه راه را بیایید و سوالات را «شخصا» به فلان بخش تحویل دهید. انگار من دیوانه‌ام که یک بار دیگه با اینها حرف بزنم. خوبه دو هفته پیش شخصا سوالات را بردم همان جایی که گفتند تحویل دادم، حالا برای من جایش را عوض کردند و لابد خودشان عرضه ندارند یا IQ ندارند که دو برگه سوال را از این بخش به اون بخش تحویل دهند. حالا اصلا اینها هیچی، نصفه شب واقعا به فکر امتحان و بچه‌های مردمند؟

- باید به کسی تلفن کنم. تلفن کردن برای من در لیست کارهای سخت قرار می‌گیرد. برای همین به هر کسی که زنگ بزنم اگر تا سه بوق برندارد، خوشحال از اینکه من تلفن کردم ولی او برنداشت، گوشی را قطع می‌کنم. حالا اما باید تلفن کنم. از دیروز صبح اینقدر دست دست کرده‌ام تا الان که دیگر باید شماره را بگیرم. همین پست نوشتن هم به نظرم در راستای به تعویق انداختنش باشد.

- اینکه از خواب بیدار بشی، ببینی معلمت مشکل مالی دارد و از تو کمک خواسته چه حسی داری؟ الان صبح روز دوم است و هر بار یادش می‌افتم کسی با مشت می‌کوبد پشت سرم.

 10:47
تلفن کردم و حالا آرام‌ترم. چرا نمی‌نشینم سر کارهایم؟

- دو چارک روز من به برنامه‌ریزی کردن می‌گذرد که چگونه به کارهایم برسم. چارک سوم به اینکه حالا که به برنامه نرسیدم چه می‌توانم بکنم؟ چارک آخر به اینکه حالا که به هیچی نرسیدم حداقل از این چند ساعت لذت ببرم تا فردا.

- 18:40
امروز فقط 10 صفحه رمان عربی خواندم. هر خط را که می‌خوانم فکر می‌کنم فهمیده‌ام اما توالی وقایع را نمی‌فهمم. نمی‌توانم بفهمم چه چیز را روایت می‌کند.

20:17
در این تثریبا دو ساعت هیچ کار مثبتی نکردم جز اینکه 450 تا طناب زدم. خوبی‌اش این است که تا وقتی طناب می‌چرخد ذهنم آرام است و فقط می‌شمارد. طنابم همان هدیه‌ایست که برادرکم روی میزم گذاشته بود (+)
حالا هم دارم از خانه می‌روم بیرون.

20:43
رمان می‌خوانم و ...:

- أهو وطنک؟
- أمي دفنت هنا، و حیث تدفن الأم یکون الوطن.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (17)

انسان نه فقط تاب خواهد آورد،
بلکه استیلا خواهد یافت*

دیشب به کابوس گذشت. صبح می‌خواستم زود ازخانه بروم بیرون که زودتر بازگردم اما نتوانستم. اتاق که روشن شد تازه خوابم برد. بااین حال خودم را ساعت 8 از خانه پرت کردم بیرون. لحظۀ آخر کتابی را انداختم توی کیفم تا در مسافت طولانی‌ای که باید طی کنم حوصله‌ام سر نرود. تا ایستگاه مترو پیاده رفتم. منتظر آمدن قطار که بودم ساعت ایستگاه 8:44 بود. دیرم شده بود. ساعت خاصی با کسی، جایی قرار نداشتم و کسی، جایی منتظرم نبود. ولی دلم می‌خواست زودتر برگردم خانه. ناراحت و عصبانی بودم. انگار توی رگ‌هایم نفرت جاری باشد. از همۀ بوها و صداها ناراحت بودم نشستم توی قطار، کتاب (+) را باز کردم، سرنوشت فاکنر بود. خواندم. نفر بعد همینگوی بود. شروع نکرده بودم که رسیدم. اما اسمش را که دیده بودم و عکسش را. و یاد ج افتاده بودم سر کلاس. یک روز که همه‌شان بی‌حوصله بودند، کتاب را بستم گفتم «باشه. خودتون بگید راجع به چی یا کی می‌خواید حرف بزنید؟ فقط موضوع باید کاملا ادبیاتی باشه» ج سمت راست کلاس، کنار دیوار نشسته بود. بین آن همهمه دست بلند کرد. «برایمان از همینگوی بگویید». توی سرم صدای اکرم (+) پیچیده بود که «من کارهای همینگوی را نمی‌پسندم». بعد تصویر کتاب پیرمرد و دریا، بعد برف‌های کلیمانجارو که موقع خواندنش اینقدر کوچک بودم که نمی‌توانستم کلیمانجارو را درست بخوانم. مادرکم وسط هال دراز کشیده بود و من کنارش رمان می‌خواندم، بعد زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟ که اضطراب پنهان شدن مرد پشت صخره‌ها هنوز انگار با من است. بعد وداع با اسلحه که با دیدن کتاب اول بار فکر کرده بودم منظورم خودکشی است یعنی وداع با دیگران به وسیلۀ اسلحه، چه خوب روحیۀ همینگوی را شناخته بودم. راجع به همینگوی چه باید می‌گفتم؟ توی کیفم همشهری داستان داشتم. بخشی از ترجمۀ گاوبازی همینگوی را آورده بود، دادم دستشان گفتم بخوانید. آخر کلاس گفت «می‌شود این پیش من باشد؟» چه قدر جلسۀ بعدش راجع به همینگوی همه‌شان حرف زده بودند. ج آخرین روز کلاس برایم نوشته بود «هرکجا انسان احساس آزادی و لذت کند بهشت اوست، خوشحالم که در این جلسات احساس آزادی و لذت داشتم» سرم را که بلند کردم اینقدر پیاده راه رفته بودم که دانشگاه را رد کرده بودم. برگشتم. نمی‌دانستم ورودی دانشگاه شریف تفکیک جنسیتی است. از این مسخره‌تر ممکن است؟ نگهبان مردی که به من گفت باید از آن یکی در بروم می‌خندید. خودم را نگاه کردم، نفرت در خونم نمی‌جوشید. اما نگهبان زن ورودی بانوانش، بدخلق و عبوس و بدلباس بود. طرز حرف زدنش و اینکه گوش نمی‌کرد چه می‌گویم عصبانی‌ترم کرد. آخرش؟ راهم داد. توی دنشگاه راه می‌رفتیم و به س، ن و خ فکر می‌کردم. خانه که آمدم خ ایمیل زده بود. خانمی که باید کار اداری‌ام را انجام می‌داد صورت مهربانی داشت، عطر خوش بویی زده بود، آرام حرف می‌زد و زود راهی‌ام کرد. آمدم بیرون. دیدن صورت‌های جوان بچه‌ها حالم را بهتر کرد. صدای حوض آب و فواره‌هایش و صدای خنده‌هایی از دور... کارم تمام شده بود و اینقدر آرام شده بودم که سوار تاکسی شوم و مستقیم بروم انقلاب و فکر کنم حتما ملکان عذاب برای گذر از این روزهایم خوب است. مرد از توی آینه نگاهم کرد و گفت «پیاده نمی‌شوید؟». گفتم نه. زنی که پشت سرم نشسته بود مسیرش فرق می‌کرد. مرد گفت «شما پیاده می‌شوید ایشون را برسانم؟» سر تکان دادم. ولی مرد مسیر را ادامه داد. زن که خواست حرف بزند، گفت «هر دو را می‌رسانم» ساعت 11 صبح بود و من برای اولین بار لبخند زدم. رفتم فروشگاه خوارزمی. نام مرد را نمی‌دانم اما همیشه در برابر من صبور بوده است. امروز می‌خندید. صبورتر هم بود. نه اینکه من کار زیاد داشته باشم، او انگار حالم را فهمیده باشد، مهربان‌تر و حرف می‌زد، آهسته‌تر کلماتش را می‌گفت. بیرون که آمدم نفرت در من نمی‌جوشید. سوار مترو شدم و زندگی همینگوی را خواندم. خانه که رسیدم، کسی نبود. رای خودم چای ریختم و با بیسکوییت شکلاتی نشستم جلوی خنکای کولر. آرام بودم؟ نه. آرام هستم؟ نه. فقط روزم گذشته است و من بر نفرتم غلبه کرده‌ام. گوشی‌ام را خاموش کرده‌ام و از نوشتن راضی‌ام. حرف زدن آزارم می‌دهد. صداها مرا به جنون می‌رسانند. این روزها خوشحالم که می‌گذرند...


*جمله‌ای از فاکنر در سخنرانی‌اش هنگام دریافت جایزۀ نوبل

پیش‌درآمدی بر شعر عربی، صفحۀ 140

وقتی شکاف میان توانایی‌ها و دستاوردهای انسان عمیق‌تر می‌شود، واقعیت روزانۀ
او به صورت نوعی سقوط درمی‌آید.



پ.ن.1. امروز موندم خونه و حرف آقای ع را گذاشتم زمین که مثلا به کارهایم برسم، همه کاری کردم جز آنچه می‌خواستم. دلم از این می‌سوزد که دلم برای خوابیدن هم تنگ شده. کجاست خواب‌های بی‌دغدغۀ من؟
پ.ن.2. دلم حرف زدن می‌خواد. تند و بی‌وقفه حرف بزنم. البته جدی نگیرید آدمش نیستم. یه زمانی بودم الان نیستم. خوابم میاد.
پ.ن.3. آخر کتاب «آخرین انار دنیا» مرد وسط دریا صدا می‌زد «تو کجایی؟ تو کجایی؟ کجا؟» صدایش از سرم بیرون نمی‌رود.
پ.ن.4. سال 92 هم تمام می‌شود، نه؟ چه سال مزخرفی است امسال برایم. هر روزش سخت‌تر از روز قبل می‌گذرد.
پ.ن.5. اینم روحیۀ ادبیاتیه دیگه: حاشیه مفصل‌تر از متن!!!
چند ثانیه بعد از ارسال اضافه می‌شود: که چی من این پایین «برچسب» گذاشتم؟
چند دقیقه بعدتر: از پارسال (+) اوضاع فرقی کرده؟ من فقط خسته‌ترم.

عیناک مثل اللیلة الماطره (1)


زن برای هر سۀ ما عروسک دوخت. هر سۀ ما در یک دی ماه سرد به دنیا آمده بودیم. می‌دانم آن دو تای دیگر عروسکشان را کنار خود می‌خوابانیدند، برایش قصه می‌گفتند و نام قشنگی برایش انتخاب کرده بودند. عروسک من اما روی طبقات کتابخانه می‌نشست و با لبخند کوچکش مرا نگاه می‌کرد. بیست و هفت سال مرا نگاه کرد و لبخند زد.
عروسک من هیچ وقت اسم نداشت و هیچ وقت کنار من نخوابید. در سینۀ عروسک من اما هزار قصه است از دختری که منم. از اشک‌ها و خنده‌های کودکی که من شدم. از خشم‌ها و جنگ‌های زنی که در درون من راه می‌رود...


پ.ن. از آن سه عروسک، فقط عروسک من باقی مانده است.
* عنوان از نزار قبانی: چشمانت شب بارانی است.

بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند

بیدار شدم، لباس پوشیدم و از خانه رفتم بیرون. از هر مکثی می‌ترسیدم. از هر ثانیه‌ای که بخواهم فکر کنم. دیدم sms دارم. نام دکتر ع را دکتر ر خواندم که نوشته بود «پیش از ساعت 9 در خدمت شما هستم» و فکر کردم من که با دکتر ر قرار نداشتم. نیم ساعت بعد وقتی تصمیم گرفتم تماس بگیرم و بگویم که نمی‌رسم متوجه اشتباه خودم شدم. توی مترو کتاب خواندم. زن در گوشم می‌خوانم «some one like you» خواستم یک بار دیگر واقعا گوشم دهم که چه می‌گوید که گلویم جوشید. این هم تجربۀ جدیدی است که بغض ته گلویم مثل چشمه می‌جوشد. ایستگاه دروازه دولت. انگار همۀ راه‌های من به دروازه‌ها می‌رسند. دروازه‌ها باز می‌شوند و پشت آدمی بسته می‌شوند. صدای بسته شدن چند دروازه را پشت سرم شنیده باشم و به خودم گفته باشم «برنگرد. در بسته تماشا ندارد؟» تند  راه می‌رفتم. وقتی رسیدم به طبقۀ هم‌کف به گلدان برگ سبز وسط سالن لبخند زدم. روز قبلش که خواسته بودم سالن را ترک کنم نگاهش کرده بودم و ازش پرسیده بودم «فردا مرا چگونه خواهی دید؟» خندیده بود. امروز هم خندید. گلویم جوشید. زن کنار آسانسور ایستاده بود. از شیطنت‌های دخترش تعریف می‌کرد. چراغ داخ آسانسور خراب بود. زن گفت می‌ترسد. من یادم افتاد که لبخند بزنم. بگویم: «می‌خواهند مملکت را درست کنند!!» زن ترسش یادش رفت یا یاد ترس‌های بزرگتری افتاد. نمی‌دانم. دکتر ع در اتاقش نبود. صدایم گرفته بود. بعد از دیشب دیگر جز یکی دو جملۀ کوتاه حرف نزده بودم. چای صبحم را هم نخورده بودم. صدا نداشتم ولی در اتاق آقای ج را که زدم یا باید اشک جاری می‌شد یا حرف. سلام کردم. صبح بخیر گفتم. از اوضاعش پرسیدم و دیدم که صدایم را می‌شنوم. طبقۀ بالاتر استاد را پیدا کردم. لیوان بزرگی چای جلویش بود. یک سومش را ریخت توی فنجان و لیوان را گذاشت جلوی من. من نشستم و فکر کردم «امنیت» نباید مفهوم پیچیده‌ای باشد. خیلی زود دخترک آمد و بعد دیگری و بعد دیگری. من عجله نداشتم. نشسته بودم یک گوشه و کتابم را می‌خواندم و گاهی سر بلند می‌کردم و دربارۀ چیزهایی که می‌شنیدم حرف می‌زدم، حرف نه، نقدی، سوالی. استاد گفت برو از بچه‌های ارشدم امتحان عربی بگیر. شفاهی. دانشگاه در تمام اتاق‌ها را قفل کرده بود. بچه‌ها را نگاه کردم، از سرگردانی کلافه بودند. دو تا صندلی گذاشتم گوشۀ راهرو و شروع کردم. آن‌ها شروع کردند. تک تک از روی بیت‌ها می‌خواندند و من یک لحظه سربلند کردم و خودم را دیدم که ساعتی گذشته و من فقط و فقط به کلمات عربی گوش داده‌ام و به صدایشان. نگاهشان کرده‌ام که آمده‌اند و رفته‌اند. به همه‌شان + داده بودم با نقط ریزی بالا یا پایینش که معنی‌اش را فقط خودم می‌دانستم. رویم نمی‌شد جلوی چشمشان بگویم خوب نخوانده‌اند یا درست معنی نکرده‌اند. کارم که تمام شد. دوباره وارد اتاق شدم، زنی سمت راست در نشسته بود. سری تکان دادم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم. استاد گفت برو به کارت برس عصر بیا. گفتم راحتم. نشسته‌ام و کتاب می‌خوانم. مرد گاهی وسط حرف‌هایش صدایش را بلندتر می‌کرد و می‌گفت «بعضی‌ها...» بعضی‌ها من بودم. می‌خندیدم. آنجه که نشسته بودم، زن سمت چپم بود. رویم را برگرداندم و تازه شاختمش. معلم سال سوم دبیرستانم. چند سال بعدش هم یک سال همکار شده بودیم. گفت دنبالم گشته و پیدایم نکرده است. بغض می‌جوشید. من چه قدر زندگی کرده بودم. چه راه طولانی را آمده بودم و چه قدر پاهایم خسته بود. اما می‌خواستم زندگی کنم. من مطمئن بودم که آدم‌های زندگی‌ام به من باز می‌گردند و من می‌خواهم اینقدر زندگی کنم تا همه‌شان بیایند. تا دوباره به کوه‌هایم برسم. وقت ناهار برای خودم چای آوردم. کم کم یادم رفت برای چه آمده بودم. عجله‌ای برای رفتن نداشتم. آدم‌های آشنای دیگری آمدند. آنچه محیط من بود. محیط امن من بود. بین تمام آن کتاب‌ها و آدم‌هایی که کتاب‌ها را دوست داشتند نشسته بودم و زندگی از لای انگشتانم می‌ریخت. به دخترک گفتم بنویس «آسیب‌شناسی». گلویم جوشید. آنچه بر من گذشت آسیب بود یا صدمه؟ صدمه ناگهانی‌تر از آسیب است؟ چه قدر همه چیز از من دور بود و چه قدر دردهایم نزدیک بودند. درد را جایی حس می‌کردم که هیچ کجا نبود. مرد گفت «خسته شدم». گفتم «من هم». آمدم خانه. سر راه برای برادرکم شکلات خریدم. به اتاقم که آمدم دیدم روی میزم برایم هدیه گذاشته است. حالا بعد از خوردن چای و بیسکوییت، اینها را می‌نویسم و گلویم می‌جوشد. من اما زنده‌ام. زنده‌ام که روایت کنم...


* عنوان از خاقانی

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (16)

دهنم مزۀ زهرمار می‌ده...

گفتگوی تمدن‌ها

زن اصیل انگلیسی. در جوانی عاشق مردی هندی شده بود. با او ازواج کرده بود و از آن به بعد زندگی‌‌اش معجونی از فرهنگ هندی و انگلیسی شده بود. این از کت و دامن خوش دوخت انگلیسی‌اش و دستبند زیبای هندی‌اش معلوم بود. دخترش عاشق مردی ایرانی شده بود. از آن مردها که غیرمذهبی می‌خوانیمشان. از آن به بعد زن با فرهنگ دامادش هم زیسته بود. نوه‌اش عاشق مردی ایرانی شد. از آن مردها که مذهبی می‌خوانیمشان. وسط جشن عروسی نوه‌اش که در سالن برگزار شده بود و زنان هنگام آمدن داماد چادر به سر می‌کردند، ایستاده بود و دختر دیگرش را نگاه می‌کرد که داشت از یکی از اقوام داماد، رقص ترکی یاد می‌گرفت.

چهارم آبان 1390



مانتو-دامن مشکی تنم بود. دست ریحانه را گرفته بودم که پایمان لیز نخورد. باران می‌بارید. دیر شده بود. هوا تاریک بود. تا تجریش پیاده رفتیم. با هم، زیر باران. از دیدن دکتر ب برمی‌گشتیم. دو تایی اینقدر نشسته بودیم تا دکتر م و دکتر د هم آمده بودند. بعد راهمان جدا شد. تا آن دو راهی صاف راه رفتم و خیس شدم. سبک قدم برمی‌داشتم. بعد از آن دو راهی اما، من بودم، صدای باران و ریختن برگ‌ها و تاریکی. هیچ کس نبود. کوچه‌ها باریک و تاریک. نمی‌ترسیدم. سبک بودم. از لب جوی‌ها می‌پریدم. باد و باران لای چین‌های دامنم خانه می‌کردند. منتظر هیچ چیز نبودم. هیچ تصمیمی قرار نبود بگیرم. آخر دنیا خانه بود. گرم و روشن با طعم چای. هزاران ساعت وقت داشتم که بخوانم. آغوشم به روی دنیا باز بود. صاف راه می‌رفتم، سبک راه می‌رفتم. عجله نداشتم. پایم زخمی نبود. کیفم سنگین نبود. باد دور گردنم می‌پیچید. دختری بودم که زیر باران لبخند می‌زد و همۀ دنیا رو به رویم بود و همۀ ترس‌هایم پشت سرم....

خمار صد شبه دارم (10)

جهنم را همه می‌شناسیم
جهنم روی دو پا راه می‌رود
ولی بهشت؟
بهشت شاید تنها لبخندی باشد،
بر لب‌هایی که نام تو را زمزمه می‌کند
 و آن لحظۀ کوتاه سرگیجه‌آوری که از یاد می‌بری
که جهنمی وجود دارد...*


آن خانه که بودیم، اتاقم رو به نور بود. یک دیوار بزرگ داشت رو به جنوب. دیوار همه‌اش پنجره بود. دو پنجرۀ قدی ِ دو لتی. تحتم کنار پنجره. زمستان‌ها سوزی که از درز پنجره می‌آمد به صورتم می‌خورد و تابستان‌ها با روشنایی خورشید بیدار می‌شدم. خانه‌های آن محله هنوز بیشتر خانه بودند یا نهایتا دو طبقه داشتند. دیوارها کوتاه بود و درختان بلند. چشم که باز می‌کردم آسمان را می‌دیدم. سمت راست پنجره را اگر نگاه می‌کرد ته کوچه پیدا بود که به یک سه راهی می‌رسید و کنار سه راهی رودخانه جاری بود. راهنمایی که بودم باید سر همان سه راهی منتظر سرویس مدرسه می‌شدم ساعت 6 صبح. صبح‌های تاریک زمستان آنجا می‌ایستادم و به صدای رودخانه گوش می‌کردم. خانۀ مادربزرگ که طبقۀ پایین بود، بالکن بزرگی داشت. شاید سیزده سالم بود که از جلوی پنجرۀ اتاقم پلکانی آهنی به آن بالکن زدند. چشم‌اندزم وقتی که بر روی تخت دراز کشیده بودم راه راه شد. اما خیلی زود صدای پای پسر دایی سه ساله که از روی پله‌ها بالا می‌آمد و به کف دستان کوچکش به پنجره‌ام می‌کوبید، کدورت آن میله‌ها را از میان برد. صدای دیگری هم از آن سال‌ها در گوشم مانده. صدای آب دادن مادربزرگ باغچه را. حدود ساعت 5 و 6 عصر که من معمولا پشت میز نشسته بودم و درس می‌خواندم. با صدای آب، پنجره را باز می‌کردم و سلام می‌گفتم. سر بلند کردن مادربزرگ. می‌گفتم «سلام پریجان» و می‌شنیدم «سلام قربونت برم». صدای پدربزرگ که بلند بود و رسا. بلندی صدایم را از او دارم، چنانکه زنگ صدایم از مادربزرگ است. پدربزرگم که صدا می‌کرد «رامک؟ بیا پایین شربت آبلیمو درست کردم». بالای تختم کتابخانه بود. آن موقع کتاب‌های مادرکم کتابخانه را پر کرده بود. حالا کتاب‌های مادرکم بیشتر در کارتن بسته‌بندی شده و کتاب‌های من در همان کتابخانه است. حالا هم بالای تختم. روی به روی تخت، قاب عکسی بود بزرگ. درش تصویر آسمان شب بود. شبی ابری. ابرهای سیاه و خاکستری و گاهی سپید. و لابه‌لای ابرها پرنده ای دل به شب داده بود. این خانه که آمدیم قاب بزرگ بالای سرم بود. حالا نیست. چون مادرک می‌ترسید که شبی بر روی سرم بیافتد. قاب را برداشتم اما جلوی در اتاق به دیوار زدم. حالا هربار از در اتاق بیرون می‌روم می‌بینمش. آن شب تیرۀ ابری را و پرنده‌ای که به سوی نور فریاد می‌کشد...



*یاروسلاو سایفرت
پ.ن. این متن را نمی‌توانم تمام کنم... مرا یارای نوشتن بیش از این نیست.

چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (5)

و آخر ترم، چشمک می‌زنم که بچه‌ها هفتۀ بعد تعطیل که صدایشان بلند می‌شود. من حیران نگاهشان می‌کنم وقتی گوش می‌دهم و می‌گویند: «نه! جلسۀ بعد هم باشه. ما میایم.»

شعر، معطر، سرمه‌کشیده و خوش‌پوش می‌آید

* احساس می‌کنم که شعر این دوره حساسیت خود را در برابر زمان و مکان از دست داده، درست مانند هواپیمایی که ارتفاع‌سنجش از کار افتاده باشد. امروز شعر به یک پیردختر می‌ماند که نه خود می‌خواهد ازدواج کند و نه دیگری پا پیش می‌گذارد. شعر ما در تبعید به سر می‌برد.البته کسی تبعیدش نکرده؛ اما خود به خود تبعید شده است. (ص17)

* آیا شاعر می‌تواند با خواستۀ خود از شعر استعفا کند؟ من فکر نمی‌کنم، بلکه این مردمند که دربارۀ تو چنین تصمیمی می‌گیرند. (ص41)

* برادر من! داستان جایزۀ نوبل را از مغزتان بیرون کنید. من که اصلا به این جایزه فکر نمی‌کنم. برای اینکه این جایزه یک رشوۀ سیاسی است. (ص 45)

* جنبش‌های دینی تنها راه نجات از دیکتاتوری و نظام حکومت‌های فردی است که منطقه را در خود گرفته است. برای مثال، سقوط سادات بر دست مردان دین تنها راه نجات از اندیشۀ استبدادی فرد بود. وقتی که سادات تمام ارگان‌های قانونی را تعطیل کرد و تمام مصر را به زندان انداخت، چنین اتفاقی افتاد.
بنابراین، دین می‌تواند یک عامل مثبت در جنبش مبارزه‌طلبانۀ عرب باشد و بسیاری از انحرافات ما را تصحیح کند. به شرط اینکه این دین روشنگر باشد، با اندیشه‌های معاصر وفق داشته باشد، نوگرا باشد و بتواند با مشکلات امروز ما هماهنگ شود. اما اگر دین در پیلۀ خود باقی بماند و نخواهم از آن خارج شود و با کسی بحث کند، این دین خود به یک دیکتاتوری تبدیل خواهد شد. (ص 47)


از سخنان نزار قبانی در مصاحبه‌ای که موسی بیدج در مجموعۀ «بلقیس و عاشقانه‌های دیگر» ترجمه کرده است.

پ.ن. اینجا (+) را ببینید در باب آن خاطرۀ معروف دکتر شفیعی کدکنی. و اینجا (+) را ببینید در باب تبلیغات در برنامۀ کودکان.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (15)

وسط هال دراز کشیده‌ام. سرم چنان درد می‌کند که انگاری کسی دستش را برده توی سرم و کرۀ چشمانم را به بیرون می‌فشارد. هر حرکتی فشار درد را بیشتر می‌کند. دراز کشیده‌ام و به طرح فرش خیره شده‌ام. می‌شنوم مادرکم به برادرش می‌گوید: «این روزها زندگی به همه سخت شده، اما تو زندگی‌ات بهشتیه. زنت خیلی خوبه، خیلی خانومه. بچه‌هات بوی گل می‌دن. هر وقت روزگار بهت سخت گرفت برو باهاشون یه بستنی بخور. حالت خوب میشه.»



پ.ن. از او قبلا نوشته‌ام: (+)

گاهی در دوردست آدمی می‌گذشت...



گاهی پیش پای بوته‌ای مکث می‌کردم، جوری که برگی آدم را صدا زده باشد که: «کجا می‌روی با این شتاب؟ به خاطر گذر تصادفی تو در این هستی تصادفی‌ات در این سیارۀ پرت و مهجور است که این رنگ و برگ را بر این شاخه نشانده‌اند. حالی‌ات هست اصلا؟» می‌ایستادم و به برگ از نزدیک و با تشنگی نگاه می‌کردم.می‌دانستم که به کلی از هستی من و هر نوع ستایشی که با این نگاه و آگاهی اندک بر او نثار می‌کنم بی‌خبر است، و نه فقط این هستی یک موجود تک گذرا، که سراسر هستی این سیارۀ پرت...


درخت ارغوان (نامه‌هایی از پراگ)، پرویز دوائی، ص 71