10:07
- نصفه شب ایمیل زده که تکثیر سوالات با شماست وگرنه دوباره اینهمه راه را بیایید و سوالات را «شخصا» به فلان بخش تحویل دهید. انگار من دیوانهام که یک بار دیگه با اینها حرف بزنم. خوبه دو هفته پیش شخصا سوالات را بردم همان جایی که گفتند تحویل دادم، حالا برای من جایش را عوض کردند و لابد خودشان عرضه ندارند یا IQ ندارند که دو برگه سوال را از این بخش به اون بخش تحویل دهند. حالا اصلا اینها هیچی، نصفه شب واقعا به فکر امتحان و بچههای مردمند؟
- باید به کسی تلفن کنم. تلفن کردن برای من در لیست کارهای سخت قرار میگیرد. برای همین به هر کسی که زنگ بزنم اگر تا سه بوق برندارد، خوشحال از اینکه من تلفن کردم ولی او برنداشت، گوشی را قطع میکنم. حالا اما باید تلفن کنم. از دیروز صبح اینقدر دست دست کردهام تا الان که دیگر باید شماره را بگیرم. همین پست نوشتن هم به نظرم در راستای به تعویق انداختنش باشد.
- اینکه از خواب بیدار بشی، ببینی معلمت مشکل مالی دارد و از تو کمک خواسته چه حسی داری؟ الان صبح روز دوم است و هر بار یادش میافتم کسی با مشت میکوبد پشت سرم.
10:47
تلفن کردم و حالا آرامترم. چرا نمینشینم سر کارهایم؟
- دو چارک روز من به برنامهریزی کردن میگذرد که چگونه به کارهایم برسم. چارک سوم به اینکه حالا که به برنامه نرسیدم چه میتوانم بکنم؟ چارک آخر به اینکه حالا که به هیچی نرسیدم حداقل از این چند ساعت لذت ببرم تا فردا.
- 18:40
امروز فقط 10 صفحه رمان عربی خواندم. هر خط را که میخوانم فکر میکنم فهمیدهام اما توالی وقایع را نمیفهمم. نمیتوانم بفهمم چه چیز را روایت میکند.
20:17
در این تثریبا دو ساعت هیچ کار مثبتی نکردم جز اینکه 450 تا طناب زدم. خوبیاش این است که تا وقتی طناب میچرخد ذهنم آرام است و فقط میشمارد. طنابم همان هدیهایست که برادرکم روی میزم گذاشته بود (
+)
حالا هم دارم از خانه میروم بیرون.
20:43
رمان میخوانم و ...:
- أهو وطنک؟
- أمي دفنت هنا، و حیث تدفن الأم یکون الوطن.