زن برای هر سۀ ما عروسک دوخت. هر سۀ ما در یک دی ماه سرد به دنیا آمده بودیم. می‌دانم آن دو تای دیگر عروسکشان را کنار خود می‌خوابانیدند، برایش قصه می‌گفتند و نام قشنگی برایش انتخاب کرده بودند. عروسک من اما روی طبقات کتابخانه می‌نشست و با لبخند کوچکش مرا نگاه می‌کرد. بیست و هفت سال مرا نگاه کرد و لبخند زد.
عروسک من هیچ وقت اسم نداشت و هیچ وقت کنار من نخوابید. در سینۀ عروسک من اما هزار قصه است از دختری که منم. از اشک‌ها و خنده‌های کودکی که من شدم. از خشم‌ها و جنگ‌های زنی که در درون من راه می‌رود...


پ.ن. از آن سه عروسک، فقط عروسک من باقی مانده است.
* عنوان از نزار قبانی: چشمانت شب بارانی است.