توجه کنید:
احتمالا همه چیز لو میرود.
شاید شما هم با شنیدن نام نمایشنامۀ «پلکان»(
+) یاد نمایشنامۀ «داستان یک پلکان» اثر
«آنتونیو بوئرو بایخو» بیافتید ولی تصویر روی بروشور شما را از اشتباه
درآورده و زیرساخت داستان را لو میدهد. پلکانی بر ستونی از سکه که بر
دسته چاقویی استوار شده است.
نمایش با حرکات وهمی بازیگرانی آغاز میشود که در کنار موسیقی تاثیرگذار به
شما خوف و تیرگی را القا میکنند، اما شروع روایت پریشانی «آقا گل» به دلیل دزدیده شدن گاوش است. در انتهای صحنۀ اول میفهمیم که این
دزدی و فلاکت آقاگل زیر سر «بلبل» است، و باقی صحنهها هر یک حکایتی است از
جنایات بلبل که پلهای میشود برای ترقی او. داستان ساده است و آشنا.
پس آن چیزی که شما را بر روی صندلیهای ناراحت تئاتر شهر هوشیار و مشتاق
نگه میداد بازیها و دیالوگهایی است که گاه شما را میخنداند و گاه عمیقا
محزون میسازد.
این نمایش فقط یک بازیگر ثابت در پنج صحنۀ متوالیاش دارد: دانیال حکیمی.
بازی خوب او، در کنار دیالوگهای قوی نویسنده، به خوبی رشد شخصیت بلبل را
از یک تمشکفروش دورهگرد به فردی عالیرتبه نشان میدهد. باطن او گرچه
همان آدم طماعی است که آنچه را که میخواهد به هر قیمتی به دست میآورد ولی
ظاهر و کلامش صحنه به صحنه متناسب با موقعیتش تغییر میکند.
باقی بازیها هم خوب است و تعدد شخصیتها به ایجاد تنوع و رفع خستگی
تماشاگر کمک میکند، اما در نهایت نمایش یک نمایش مردانه است. زنها در
خانهها هستند. از همسر آقا گل که شب او را بیدار میکند برای سر زدن به
طلا تا زنانۀ حاج عمو و دخترانش و همسر اسکندر. تنها در دو صحنه شاهد حضور
زنان هستیم؛ صحنۀ دوم و صحنۀ پنجم. این نقشها کوتاه هستند و منفعل. «بمانی»
که به علت نامردی بلبل خودکشی میکند و جایش را به محترم میدهد که همسر
بلبل میشود و در صحنۀ آخر زنی است که به نظر میرسد عاشق شوهر خود است
و مدام مثل شمع گرد او میچرخد. یعنی بلبل ناجوانمرد بیرون در داخل خانهاش
اینقدر مهربان بوده که زنش چنین شیفتۀ او باشد؟ زنی که بلبل قبلا گفته بود
با او ازدواج میکند تا خانهای را که پدرش به او میدهد بفروشد و مغازۀ
تعمیرات درچرخه برای خودش دست و پا کند. آن وقت اگر همۀ تکههای پازل را
کنار هم بگذاریم شاید به این نتیجه برسیم که محترم کنیز بلبل شده است تا از
آزار و جفای او در امان بماند. بلبلی که در همان دقایق کوتاه صحنۀ پنجم
هم او را نادیده میگیرد، به حرفهایش گوش نمیدهد و برای تقسیم کردن خلوتش
هم «یحیی» را ترجیح می دهد. زندگی تنهای بلبل و شخصیت خشن او در
دنیای بیرحم اطرافش عاری از زنانگی و محبت است. این چیزی است که نمایش
نمیگوید ولی شما میبینید.

پ.ن. عنوان جملهایست از اکبر رادی