خمار صد شبه دارم (8)

موهات رو باد برده
عطرش جا مونده پیشم*

کسی جایی دلش گرفته است.
کسی جایی تنهاست.
کسی که گفت «ولی روزگار به من سخت گرفته این روزها رفیق...».
کسی که اندوهش امروز کلمات را از من گرفته است.



* از ترانۀ «نگرانت می‌شم»

من به آن پنچ قطره خونی که از زیر یک جلیقۀ مشکی به پنج پله چکیده است، شهادت می‌دهم...

توجه کنید:
احتمالا همه چیز لو می‌رود.

شاید شما هم با شنیدن نام نمایشنامۀ «پلکان»(+) یاد نمایشنامۀ «داستان یک پلکان» اثر «آنتونیو بوئرو بایخو» بیافتید ولی تصویر روی بروشور شما را از اشتباه درآورده و زیرساخت داستان را  لو می‌دهد. ‏پلکانی بر ستونی از سکه که بر دسته چاقویی استوار شده است.‏
نمایش با حرکات وهمی بازیگرانی آغاز می‌شود که در کنار موسیقی تاثیرگذار به شما خوف و تیرگی را القا می‌کنند، اما شروع روایت پریشانی «آقا گل» به دلیل دزدیده شدن گاوش است. در انتهای صحنۀ اول می‌فهمیم که این دزدی و فلاکت آقاگل زیر سر «بلبل» است، و باقی صحنه‌ها هر یک حکایتی است از جنایات بلبل که پله‌ای می‌شود برای ترقی او.‏ داستان ساده است و آشنا. پس آن چیزی که شما را بر روی صندلی‌های ناراحت تئاتر شهر هوشیار و مشتاق نگه می‌داد بازی‌ها و دیالوگ‌هایی است که گاه شما را می‌خنداند و گاه عمیقا محزون می‌سازد.‏
این نمایش فقط یک بازیگر ثابت در پنج صحنۀ متوالی‌اش دارد: دانیال حکیمی. بازی خوب او، در کنار دیالوگ‌های قوی نویسنده، به خوبی رشد شخصیت بلبل را از یک تمشک‌فروش دوره‌گرد به فردی عالی‌رتبه نشان می‌دهد. باطن او گرچه همان آدم طماعی است که آنچه را که می‌خواهد به هر قیمتی به دست می‌آورد ولی ظاهر و کلامش صحنه به صحنه متناسب با موقعیتش تغییر می‌کند. ‏
باقی بازی‌ها هم خوب است و تعدد شخصیت‌ها به ایجاد تنوع و رفع خستگی تماشاگر کمک می‌کند، اما در نهایت نمایش یک نمایش مردانه است. زن‌ها در خانه‌ها هستند. از همسر آقا گل که شب او را بیدار می‌کند برای سر زدن به طلا تا زنانۀ حاج عمو و دخترانش و همسر اسکندر. تنها در دو صحنه شاهد حضور زنان هستیم؛ صحنۀ دوم و صحنۀ پنجم. این نقش‌ها کوتاه هستند و منفعل. «بمانی» که به علت نامردی بلبل خودکشی می‌کند و جایش را به محترم می‌دهد که همسر بلبل می‌شود و در صحنۀ آخر زنی است که به نظر می‌رسد عاشق شوهر خود است و مدام مثل شمع گرد او می‌چرخد. یعنی بلبل ناجوانمرد بیرون در داخل خانه‌اش اینقدر مهربان بوده که زنش چنین شیفتۀ او باشد؟ زنی که بلبل قبلا گفته بود با او ازدواج می‌کند تا خانه‌ای را که پدرش به او می‌دهد بفروشد و مغازۀ تعمیرات درچرخه برای خودش دست و پا کند. آن وقت اگر همۀ تکه‌های پازل را کنار هم بگذاریم شاید به این نتیجه برسیم که محترم کنیز بلبل شده است تا از آزار و جفای او در امان بماند.‏ بلبلی که در همان دقایق کوتاه صحنۀ پنجم هم او را نادیده می‌گیرد، به حرف‌هایش گوش نمی‌دهد و برای تقسیم کردن خلوتش هم «یحیی» را ترجیح می دهد. زندگی تنهای بلبل و شخصیت خشن او در دنیای بی‌رحم اطرافش عاری از زنانگی و محبت است. ‏این چیزی است که نمایش نمی‌گوید ولی شما می‌بینید.‏



پ.ن. عنوان جمله‌ایست از اکبر رادی

کلّ شی‌ء یمکن إخفاؤه، إلّا خطوات امرأة تتحرّک في داخلنا (24)

تو آسمون زندگی‌م ستاره بوده بی‌شمار...
ستاره‌های گمشده هر شب من هزار هزار...*

کاری را که از من می‌خواست نمی‌خواستم، نمی‌توانستم که انجام دهم. گفت «اگر تمام سعی‌ات را بکنی، می‌توانی». گفتم «از کجا می‌فهمی تمام سعی‌ام را کردم؟ اگر یک روز آمدم و گفتم من تمام سعی‌ام را کردم و نشد چه؟ قبول است؟». جواب داد «خب اگر واقعا تمام سعی‌ات را بکنی من می‌فهمم». دیگر جوابش را ندادم. آن «واقعا» تکلیف مرا روشن کرده بود. می‌شد من از شیرۀ جانم خرج کنم و او بگوید «واقعا نخواستی وگرنه می‌شد»

***
امروز از آن روز چهار سال می‌گذشت که گفت «من تمام سعی‌ام را می‌کنم، ولی اگر نشد...». باقی جمله دیگر اینجا مهم نیست. بعد آن من داشتم فکر می‌کرد چه کسی حکم می‌دهد که «واقعا نتیجۀ تمام سعی» همانی باشد که شده یا نشده. فکر کردم معیار خودش است. معیار اعتماد من است به او که روزی بگوید «ببین! این نتیجۀ تمام سعی من است.» و من در آن روز یک لحظه تعلل نکنم که چه شد و چه نشد، فقط به احترام تمام تلاشش سر خم کنم، چشمانم را ببندم و بگویم «همین خوب است.»

***
معیار فقط اعتماد است به حرف او.


* از نتایج چهار روز تنهایی تقریبا مطلق این است که ساعت 12:40 ابی برایتان «ستارۀ دنباله‌دار» بخواند، شما هم بلند بلند با او بخوانید و صدایتان تمام خانه را پر کند.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (6)

ساعدیني علی ترمیم وجهی و ترمیم لغتي
فاللغة قطارٌ لیليٌّ بطي
ینتحر فیه المسافرون من شدّة الضجر*


ساعت حوالی شش بود که از خانه رفتم بیرون. نفسم تنگ بود. بغض چنگ انداخته بود به گلویم. داخل مغازه کسی نبود. کاغذ رنگی بزرگ نداشت. نایلون جلد نازک نداشت. من آرام‌تر از همیشه حرف می‌زدم که صدایم نلزرد. آمدم بیرون. آرام راه می‌رفتم، مردد میان پیاده و سواره رفتن. ماشین که دقیق جلوی پایم ایستاد سوار شدم. راننده از من می‌خواست پولش را خرد کنم و من داخل کیف پول قرمز رنگم را نمی‌دیدم. خواستم چراغ را روشن کند. مرد از ترافیک می‌گفت، نمی‌شنیدم. راستش می‌شنیدم، نمی‌فهمیدم. وارد شهرکتاب شدم. کند و کرخت خرید کردم. پیاده آمدم خانه. آن کوچۀ دراز و تاریک را با آن سراشیبی تندش آمدم پایین و فکر کردم. با بغضم آشتی کردم. دیدم دو هفته دیگر برادرکم برمی‌گردد. یادم افتاد بهش بگویم «دیدی تمام شد؟» بعد یادم افتاد سالی که می‌رفت من منتظر چیزی بودم. قرار بود انتظارم دو سال طول بکشد، غصه که می‌خوردم برادرکم می‌گفت «ببین! این دو سال که تمام شود، هنوز من نیامده‌ام، خیلی طول می‌کشه تا من بیام». حالا می‌آید و انتظار من هم یک سال نشده تمام شده بود. آنچه منتظرش بودم دود شد و رفت آسمون. از فکر برگشتن برادرکم ستاره‌ای در قلبم روشن شد. فکر کردم اگر باشد تحمل دلتنگی آسان‌تر است. مثل آن شبی که خسته و سرمازده از مترو پیاده می‌آمدم خانه و برف رویم می‌نشست، تلفن کرد «کی می‌رسی که برایت غذای داغ بگیرم؟» و بعدش چه‌قدر به غذای بد ساندویچی دم خانه خندیده بودیم. با هم فیلم نگاه کرده بودیم و خوشحال بودیم که با دیگران به مهمانی نرفته‌ایم. یادم افتاد صبح کنکورش وقتی از در بیرون می‌رفت یک پاکت داده بود دستم. نامه‌اش را هربار که می‌خوانم خط‌ها پشت اشک‌ها کدر می‌شوند. به خانه که رسیدم رفتم سر آن کمد کوچک زیر میزم. ساعت‌ها روی زمین نشستم. آدم‌ها از لای نامه‌ها و کارت‌های تبریک و دفترها آمدند بیرون، صدای خنده‌ها و گریه‌شان پیچید توی اتاق. کسانی که الان نیستند، هستند و خودشان را به نبودن زده‌اند، هستند و دل آدمی بهشان گرم است... آرام شده بودم؟ نه. تمام آنچه آن ته خفته بود بیدار شد. انگار در دنیایم کسی یک مشت گچ را فوت کرده باشد. گچ‌ها همه جا معلق‌اند. بعد ناگهان هم چیز را رها کردم و دست خودم را گرفتم. دم گوشم زمزمه کردم که «بعدا! بعدا بهش فکر می‌کنی» و خزیدم زیر لحاف برادرک. اتاق برادرکم، تاریک و گرم، خیلی وقت‌ها پناه من بوده است از آن چیزهایی که خواسته‌ام پشت سر، در اتاق خودم، جا بگذارم.


*نزار قبانی
یاری‌ام ده تا چهره‌ام و زبانم را ترمیم کنم / زبان قطار شب‌روی کندی است / که مسافرانش از سختی خود را می‌کشند.

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (5)

انگار که منتظر خبر یا نامه‌ای باشم...

دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم/ دو تا خاتونُ دیدم/ یکی‌ش به من آب داد/ یکی‌ش به من نون داد...

وارد دفتر کارش که شد سیب سرخی دستش بود که به من تعارف کرد. لبخندم زدم، توضیح دادم که ناهار خوردم. گفت: «سیب بعدش را چی؟» نتوانستم قبول نکنم. سیب را در دستم گرفتم تا کارمان تمام شد. باید می‌رفتم کتابخانه که کتابی را تحویل دهم. از در که وارد شدم، سیب را گرفتم سمت خانم کتابدار، گفتم «تقدیم با عشق!» خندید. سیب را گرفت. کتاب را که تحویل دادم یک تکه سوهان که مرتب و منظم توی ورق بود داد به من. گفت «دو تا داشتم، یکی‌ش مال تو!» طبقۀ همکف که رسیدم، بچه‌‌ها گوشۀ سالن ایستاده بودند ، سوهان را گرفتم سمتشان گفتم «کی سوهان دوست داره؟» فاطمه بود که اول گفت «من!». گرفت و رفت سر کار.


علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (4)

در روزگار کودکی‌ام، آن زمان که فیلم‌ها را در ویدیو می‌دیدیم، فیلمی داشتم که اوایلش یادم نیست چه ضبط شده بود ولی انتهایش کارتون «پری دریایی» بود. به گمانم والت دیزنی پری دریایی‌اش را چند سال بعد ساخت یا من چند سال بعد دیدمش. بعدها کتابی به دستم رسید با ترجمه و تصویر گری فرح پهلوی. همان داستان بود. عکس‌هایش را دیدم ولی نخواستم کتاب را بخوانم، چون دلم نمی خواست با آن داستان محزون بار دیگر روبه‌رو شوم. در آن داستان پری دریایی به خواسته‌اش نمی‌رسد و با خنجری که خواهرش در ازای بخشیدن موهایش به دست آورده خودش را می‌کشد. خوب یادم هست که آخر کارتون راوی می‌گفت او به آسمان رفت و از آن پس هر بچه‌ای که کار خوب می‌کرد او می‌خندید و هر بچه‌ای که بد می‌شد گریه می‌کرد و او بیشتر می‌خندید و کمتر گریه می‌کرد. همۀ اینها را نوشتم برای همین جملۀ آخر «بیشتر می‌خندید و کمتر گریه می‌کرد». از همان روزگاران کودکی این جمله در من ماند.



پ.ن.دلم می‌خواست آن کتاب را نشانتان دهم، کمی که گشتم تصویر صفحاتش را پیدا کردم، صفحاتش را شماره‌گذاری کردم و حالا اگر دوست دارید، این هم کتاب (+ یا +)

ما از حافظه‌هامان شفا نمی‌یابیم




ما با هم دیدار کردیم...
کسانی که گفته‌اند «کوه‌ها به هم نمی‌رسند» اشتباه کرده‌اند، و آن‌هایی هم که بین کوه‌ها
پل زده‌اند، تا کوه‌ها بی آنکه خم شوند یا از بزرگی‌شاند کاسته شود با هم دست دهند... چیزی
از قانون طبیعت نمی‌دانند. کوه‌ها جز در زلزله‌ها و تکانه‌های بزرگ زمین به هم نمی‌رسند و
آنگاه هم با همدیگر دست نمی‌دهند، بلکه به زمینی واحد بدل می‌شوند.
و ما با هم دیدار کردیم...




خاطرات تن، احلام مستغانمی

علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (3)

تلفن کرده است و از برنامه‌ای که در تلویزیون دیده می‌گوید:
«...در مورد مولانا بود و اخلاق، می‌دونی مولانا شاعر بوده، شعر می‌گفته...»

[تجسم قیافۀ من با خودتون]