فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (19)

پیامبر آرام‌ترین کلمات
طاقتِ نوشتن نداشت*


می‌خواستم برایت بنویسم «تو را وانهادم من/ تا خود اختیار کنی...»1 بعد بنویسم از روزهایی که گذشت، از کلماتی که گفتم، از وحشتم از خواندن کلمات خودم که نمی‌روم سراغشان. بنویسم از آن کلمۀ اول که نوشتی، یا کلمۀ آخر، فرقی نمی‌کند، می‌خواستم برایت از کلمات بنویسم که مثل تازیانه بر شانه‌‌ام می‌نشینند... می‌خواستم از درد برایت بنویسم و درمان. می‌خواستم کلماتم را ردیف کنم به دنبال هم و آخر هر جمله‌ام علامت سوال بگذارم و جدی نگاهت کنم و در دل بخندم... اما حالا از همۀ این‌ها فقط می‌نویسم تو را وانهادم من... تو وانهادم من.

و من،
مونسِ آرام‌ترین کلمات،
که دیگر طاقتِ نوشتنم نبود*

 

*سید علی صالحی
1. نزار قبانی، ترجمۀ موسی اسوار

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (18)

بلقیسُ... یا وَجَعي
و یا وجعَ القصیدةِ حینَ تلمسُها الأنامِل
هل یاتُری...
من بعد شَعرِکِ سوفَ ترتفعُ السنابل؟*

 

زهرا جانم
آنجا که خبردار شدم هیچ کس تو را نمی‌شناخت، نمی‌توانستم بگویم زهرا همان که روی آینۀ خانه‌شان نقش ماهی کشیده بود، همان که خوب می‌نویسد، همان که... بعد نزار در سرم مرثیه خواند. نام مادرت را نمی‌دانم، ولی نزار در سرم مرثیۀ بلقیس می‌خواند. نتوانستم بیایم کنارت، افتاده‌ام در دهان هیولاها انگار، اما زنی در من از آن ساعت که پیام سوسن را خوانده‌ام کز کرده است گوشه‌ای و هیچی نمی‌گوید. من آنجا نبودم، اما انگار با هر کلمۀ سوسن (+ و +) همه چیز را دیدم...
زهرا جانم
درد را نمی‌توان نوشت و اندوه تو صدای آرام اشک‌هایت مثل قطره‌ای روغن بر آب، بر همۀ روحم سایه انداخته است. کلمه ندارم زهرا جانم، فقط زنی که آن گوشه سر بر زانو گذاشته است محزون الرحمن می‌خواند. 
کلمه ندارم زهرا جانم و نمی‌توام جواب سوسن را بدهم یا به تو زنگ بزنم...

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (17)

از من پرسیده بود:
«تو خوشبختی؟»

 

من همیشه بودم.‬ ‫حتی اون لحظه‌هایی که بسیار غمگین بوده‌ام‬.‫ خوشبختی توی رگ‌های منه‬. ‫بلد نیستم خوشبخت نباشم‬. 
خوشبختی برای من یعنی من باشم و زندگی‌ام و قدرت داشته باشم که برای بهتر شدنش بجنگم‬. ‫خوشبختی یعنی شب که سرم رو می‌ذارم رو بالش راضی باشم که سعی کردم بهترین کارها رو بکنم‬. ‫خوشبختی یعنی اونجایی که سعی می‌کنم اشتباهاتم رو جبران کنم‬. ‫خوشبختی یعنی وقتی به گذشته‌ام نگاه می‌کنم می‌بینم به خاطر ترس از چیزی فرار نکردم‬. خوشبختی آدم‌هایی هستند که دوستشون دارم‬‫، اون‌ها هم دوستم دارند.

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (16)

بی‌بی صنوبرجان
سلام

ببخشید که دیر جواب نامه‌تان را می‌دهم؛ اما اینجا شب عید نیست که ننه‌سرما، کم کمک، بساطش را جمع کند و برود. اینجا مارچ است، با نظم منظم زندگی، و بادهای سردش که می‌پیچد به دامن روزهای آدم؛ ولی بی‌بی‌جان! یادم بود که، وسط همة روزمرة زندگی، دیروز کمی گندم خیس کنم برای سینِ سفرة تک‌نفره‌ام و چیزکی هم برای خودم بخرم که، به قول شما، شب عیدی خوش‌یمن باشد.

بی‌بی‌جان! باور می‌کنید دلم حتی برای چیزهایی که حرصم می‌دادند تنگ است؟ برای شلوغی خیابان‌ها، ماشین‌هایی که مورچه‌وار حرکت می‌کنند، خانه‌تکانی‌های افراطی ــ که چقدر آب هدر می‌دهد ــ  و خریدهای افراطی‌تر. خودتان تعریف می‌کردید که زمان جوانی شما، شب عید، هر کس یک دست لباس نو می‌خرید و دست‌کم تا شش ماه لباس پلوخوری‌اش بود؛ ولی حالا هر روز مغازه‌ها و فروشگاه‌ها پُر و خالی می‌شوند و مردم باز هم شب عید طمع دارند برای خرید، و این‌که همه چیز را نو کنند. رسم‌هایمان از معنا خالی نشده؟ نباید شب عید معناها را هم بازبینی و خانه‌تکانی کنیم؟ مثلاً شاید مصادیق اسراف عوض شده باشند و اسراف هنوز مذموم باشد. پس خودمان را گول نزنیم که ما اسراف نمی‌کنیم. آخ که من چقدر حرص می‌خوردم و شما می‌خندیدید که سخت نگیرم به مردم و از شادی‌شان شاد باشم. بی‌بی! باور کنید از شادی‌ها و عیدها خوشحال می‌شدم (و می‌شوم)؛ ولی نمی‌شود به‌قاعده‌تر خرج کرد و شاد بود؟ هنوز یاد آن سالی می‌افتم که مُد شده بود میوه‌ها را تزئین کنند. چقدر میوه حرام می‌شد!

بی‌بی‌جان! بنویس برایم که از نیمة بهمن دیگر شب عید است هنوز؟ اداره‌ها تق‌ولقند؟ کلاس‌ها خلوتند؟ کارها تعطیلند، که شب عید است و این طرف سال که دیگر نمی‌شود، باشد آن طرف؟ نمی‌شود از نیمة بهمن تا آخر فروردین، در کنار شادی‌هایمان، مسئولیت‌هایمان را تعطیل نکنیم؟ بد می‌گویم بی‌بی؟! حالا، من که می‌دانم، شما سر تکان می‌دهید و ریز ریز می‌خندید. قربانتان بشوم ولی، به خدا، دلم می‌گیرد از این‌همه اسرافِ آب و پول و وقت. از شستن صد بارة شیشه‌ها و برق انداختن اجناس داخل ویترین و آن وقت، زباله‌های رهاشدة سیزده‌به‌در ... بگذریم.

ما نوه‌ها که هرکداممان یک طرف دنیاییم، شما و دایی‌ها و خاله‌ها و عموها و عمه‌ها دور هم جمع شوید، ثانیه‌ها را بشمرید و آن لحظه‌ای که گاو عزیز زمین را از این شاخ به آن شاخ می‌کند، ما را دعا کنید.


دوستدار شما
رامک

 

پ.ن. این یادداشت در شمارۀ پیوستۀ شانزدهم و هفدهم مجلۀ «کومه‌شه» چاپ شده است‏.‏

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (15)

برایم نوشته بود:
«؟ ا؟ ا؟‌ ورمیداره زنگ می‌زنه، سه ربع خزعبل می‌شنوه.‬
‫من آروم شدم، کلی هم خندیدم، استرسم هم کم شد.‬
‫ولی ارزشش رو داشت؟»




نوشته‌ای «ارزشش رو داشت؟» بله داشت. اصولا هر رابطه‌ای باید کارکردی به جز آزار داشته باشد. آدمی که می‌خواهد حرف بزند اگر نزند، خفه می‌شود. متاسفانه خفگی‌اش از جنس خفقان نیست که کبود شود و نفسش تنگ شود که بقیه ببینند و بلکه بفهمند. یک نوع فروخوردن حرف. تو حرف می‌زنی؛ و من تا جایی که بتوانم نمی‌گذارم خفه شوی. 
الان که این‌ها را می‌نویسم می‌بینم که من خودم به‌شدت دچار خفگی‌ام. سال‌هاست که هر حرفی داشته‌ام فکر کرده‌ام «که چی؟» و جوابی نداشتم.
از خودت نپرس «که چی؟»، «ارزش داره؟» یا چنین سوال‌هایی. وقتی یک نفری، حالا هر کی، گوش می‌کند تو حرفت را بزن. او خودش خواسته گوش کند، تو هم بعدا به او نشان می‌دهی که قدردانی. روابط انسانی از روز اول اینقدر پیچیده نبوده. ما سختش می‌کنیم، خیلی سخت. بعد خودمان گم می‌شویم وسط کلاف سردرگمش.


فروردین 1393

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (13)

زن نباید در رابطه‌اش سرگردان و بی‌پناه شود.


16 بهمن 1392

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (12)

به اکرم عزیزم (+)
در پاسخ به پست
«روایات روزمره (28)»


یادم نیست کجا خوانده بودم «از آدمی که شکست خورده است باید ترسید». جملۀ ساده‌ای که اول فکر کردم چرت می‌گوید، در کنار آن جمله که «از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد باید ترسید». دومی معقول و منطقی به نظر می‌رسد، ولی حالا، بعد از چند سال شاید که از خواندن این دو می‌گذرد، می‌دانم آنچه درست و واقعی است اولی است.
دومی راست می‌گوید، اما امکان‌پذیر نیست. حداقلش این است که هیچ انسان سالمی نمی‌خواهد دستی‌دستی خودش را به کشتن دهد. جان آخرین چیزی است که انسان‌ها را مقهور می‌کند. جملۀ اولی واقعی است.
خودت شاید بدانی چرا، یا بعدا که فکر کنی بفهمی چرا، اما من الان دلم می‌خواهد برای تو بنویسم. صفحه را با نام تو باز کرده‌ام و لابد هر کلمه‌ای که بیاید در اعماق سیاهی‌‌هایی که نمی‌شناسیم ربطی به تو دارد. یک زمانی دانشمندان باید آمار بگیرند که هر کسی چه طیفی از کلمات را به سوی خود می‌کشد.
این روزها فوکو می‌خوانم. دقیقا به این دلیل که فقط برای خودم می‌خوانم و هیچ سود و زیانی برای هیچ کس و هیچ نقطه‌ای از زندگی‌‌ام ندارد. در کتاب مراقبت و تنبیه از تاریخ شکنجه می‌نویسد و اینکه چرا آن شکنجه‌های وحشتناک جسمی حالا تبدیل شده است به شکنجه‌های روحی. یک جایی توضیح داده بود که یکی از کارکردهای شکنجه ترساندن شاهدان بوده برای آنکه بترسند و آن خلاف را تکرار نکنند؛ اما همیشه اینطور نمی‌شده، گاهی خلافکار زنده از شکنجه جان به در می‌برده و تبدیل به قهرمان می‌شده و شکنجه درست نتیجۀ خلاف خودش رو موجب می‌شده است.
حالا خودت نگاه کن چه نوشته‌ای «اما خشم را در من تقویت می‌کند که حقت را بگیر! که الان عقب‌نشینی کن و با قوایی چندبرابر برگرد! برگرد و کنارشان بزن1».
آن روز که با الف توی حیاط بوفه چای خوردیم گفتی منتظر نامه‌ای هستی. این روزها خبر از جزییات زندگی‌ات ندارم؛ اما من می‌دانم که فارغ‌التحصیل شده‌ای. می‌دانم که کار اداری برای گرفتن مدرک نامه از گروه نمی‌خواهد و عاقبت می‌توانم حدس بزنم که مربوط به دکتری‌ات بوده است. آن روز این حدس را زدم ولی نپرسیدم ازت، چون فکر کردم نکرده آوردن کلمۀ نامه یعنی به هر دلیلی نمی‌خواستی بیشتر توضیح دهی. پست وبلاگت را که خواندم مطمئن‌تر شدم و یادم افتاد توی همان حیاط بود که گفتی «بچه‌ها دارن می‌رن سر کلاس صفت‌گل ...» و فهمیدم که دوست داشتی آنجا باشی.
حالا دوست دارم فکر کنم حدسم درست بوده است که اگر هم نباشد در ته حرفم تغییری ایجاد نمی‌شود. حرفم همان است که اول گفتم «از آدمی که شکست خورده باید ترسید».
یک بار با مامانم حرف می‌زدم گفتم اگر من بیست سالم بود و ازدواج می‌کردم و شوهرم می‌گفت فاصله‌ات را با مردها حفظ کن. گوش می‌کردم. می‌گفتم او مرد است و احتمالا سنش بیشتر است و بیشتر از من در اجتماع بوده و شاید راست می‌گوید؛ اما اگر همین الان ازدواج کنم و مرد همین حرف را بزند می‌گویم «ببین! من از 18 سالگی تا الان در اجتماع بوده‌ام. با همکلاسی و استاد و راننده تاکسی و کارمند فلان جا کلنجار رفته‌ام تا شده‌ام اینی که می‌بینی. دیگر خودم می‌دانم رابطه‌هایم را چگونه بسازم که کمتر صدمه بزنم و کمتر صدمه بخورم.»
حکایت آدم شکست‌خورده و شکنجه‌شده همین است. نمی‌ترسد و پشت اگرها و شایدها پنهان نمی‌شود. و ما آدم‌های ترسناکی شده‌ایم. آن صدا راست می‌گوید. آن صدا به تو می‌گوید زندگی تمام نمی‌شود. راه‌ها محدود نیستند و «ساختن» آن کاری است که دستان تو بلدند.
اینها شعار نیست یا دلداری. زندگی تک‌تک‌مان پر از درد بوده است. درد را می‌شناسیم. راستش منی که الان اینجا نشسته‌ام و برایت می‌نویسم نمی‌خواهم بگویم از زخم فقط جایش می‌ماند و بس. نه! منی که الان می‌نویسم فکر می‌کنم یا حس می‌کنم که درد می‌ماند و عمیق هم می‌ماند؛ اما می‌دانم که زنده‌ام. تو هم وقتی می‌نویسی «من این سرنوشتی که با دستان خودم انتخابش کرده‌ام را دوست دارم و اگر باز زمان به عقب برگردد تمام آن مسیر را دوباره نه با پا که با سر می‌آیم تا سختی‌ها و رنج هایش را از آن خودم کنم. هرچند به قول حافظ «پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم» اما هنوز چنگ زدن در رویاها برای من لذت بخش است و هرگاه یادش کنم، جوان می‌شوم.»2 زنده‌ای.
حالا از دو خط پیش مطمئن‌ترم که دردها می‌مانند، چون همین دردها خواسته‌های بعدی‌مان را محکم‌تر می‌کنند. اکرم 18 سالگی چه قدر چنگ می‌زد به مباره‌اش؟ اکرم حالا چه قدر؟ چون درد شکستت بر تو مانده و حالا می‌خواهی انتقام بگیری و سخت‌ترین انتقامی که می‌توان گرفت خندیدن است.
فکر کنم حرف‌هایم تمام شد: دیگر چه شکستی ممکن است وجود داشته باشد که از آن بترسیم و پشت اگرها و اماها پنهان شویم؟ کدام درد غیر قابل پیش‌بینی بر سر راه است؟ چاله و چاه و پای زخمی را تجربه نکرده‌ ایم که می‌گذرد؟ گیرم شکست همان گذشتن و نرسیدن است؛ اما ما گرچه به مقصدی که از آغاز در ذهن داشته‌ایم نرسیده‌ایم، راه‌های جدید و مقصدهای جدید کشف کرده‌ایم. حالا پاهای قوی‌تری برای خیر برداشتن داریم و آغوش بازتری برای در بغل کشیدن چیزها و کسان عزیزمان. دستانم را که نگاه می‌کنم، ناخن‌های سوهان‌کشیده و لاک زدۀ 6 سال پیش را ندارند؛ اما هم بهتر بلدند سیلی بزنند و هم بهتر می‌توانند مرهم شوند.
تو هم گرچه خشمگینی و زخمی، دستان قوی‌تری داری برای سیلی زدن و آن روز می‌رسد. و تو یک بار به من گفتی می‌خواهی 100 سال زندگی کنی، با همۀ رنج‌هایش و آماده‌ای که هر لحظه با اتفاقات جدید مبارزه کنی.
شاید این نامه را باید زودتر می‌نوشتم. شاید تو حالا از خشم و اندوهت رها شده باشی و هزار شاید دیگر. همان موقع که پستت را خواندم به لیلی زنگ زدم و پرسیدم که تو کجایی تا جمعه با لیلی بیایی خانۀ ما. گفت تهران نیستی. و چنان زمان گذشت که من تا الان هم مدام یادم می‌رود امروز چندشنبه است. به هر حال من دلم خواست برایت بنویسم. اینها را بنویسم و تهش اضافه کنم که دوستی یک جایی ریشه می‌کند و برای خودش می‌بالد. من اینجایم و تو آنجا؛ اما درخت رفاقتمان سر جای خودش هست. هر وقت خواستی می‌توانی زیر سایه‌اش بنشینی، کافی‌ست که بخواهی.

دوست می‌دارمت
رامک

23 مهرماه 1392


1. همان پست.
2. از پست «روایات روزمره (27)»

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (11)

فکیفَ... فکیفَ... یا أمّي
غدوتُ أباً... و لم أکبر؟*



اینکه در کودکی چه تصوری از جهان پیرامونمان و جایگاه خودمان در آن داشته‌ایم چه قدر مهم است؟ هرآنچه بوده گذشته و ما در طی سالیان شده‌ایم همینی که هستیم. بچه که هستیم دنیا حول محور ما می‌گردد. نیازها از جایی که نمی‌دانیم کجاست تامین می‌شود. اولین و آخرین پناه مادر است و چه خوب هم از پس همه چیز برمی‌آید. بزرگترین مشکل هم شاید پاره شدن کتابی یا دعوایی با بچه‌های فامیل باشد. می‌گذرد. بعد چشم باز می‌کنیم می‌بینیم بچه‌های فامیل از ما بلندتر شده‌اند. که یک جایی مادر خودش مانده است سر بر کدام آستان بگذارد و دست پدر گرچه هنوز امن است اما مثل آن زمان‌ها نمی‌تواند تو را سبک بلند کند و از چاه بگذراند. اصلا کلمۀ «استیصال» را برای همین وقت‌ها ساخته‌اند. بعد بگذاریمشان برویم جایی دور؟ که حسرت خوردنی چای با ما بر دلشان بماند؟ مایی که فقط یک پناه داریم و آن هم خودشانند؟
خودخواهی تا کجا؟ چه قدر؟ پس کی نوبت آنهاست که ما را دوست دارند؟ کی بنشینیم کنارشان بگوییم ما هستیم. ما آمدیم. در کودکی‌هامان پناه مایند و در بزرگی ما را ندارند و حاصل اینهمه دلتنگی و غربت و دوری و دوست داشتن‌هایی که در روزهای دراز انتظار کِش می‌آیند چیست؟
به خاطر همۀ این هزینه‌هاست که باید بتوانی بگویی چرا رفتی؟ چرا ماندی؟ همۀ اینها و خیلی چیزهای دیگرست که آن لحظه که بین آنجا و اینجا سرگردان می‌شوی باید یادشان باشی.
رفتی چون همه می‌رفتند؟ و این در بهترین حالت یعنی به خرد جمعی تکیه کرده بودی؛ اما کدام جمع؟ نقطۀ مشترک تو با آن جمع کجاست؟ بدون آنکه به سوالاتت جواب بدهی رفتی. بدون پاسخ نمان.
این سرگردانی‌هایت را دوست داشته باش که اتفاق خوبی‌ست که همین سوال‌ها و درگیری‌هاست که تو را نجات می‌دهد از راهی که چشم بسته می‌رفتی. می‌روی؟ آنگاه که سوال‌هایت معلوم شوند می‌توانی برایشان به دنبال جواب باشی و جواب را که یافتی آن وقت در برابر سوال یکی از آن جک و جوونا مبهوت نمی‌شوی.
خ را بارها و بارها مرور کن. بلند بلند. از رویاها و کابوس‌های شبانه‌اش بنویس. از اینکه چرا خانه‌اش را عوض می‌کند. چرا در غذا خوردنش پی حلال و حرام می‌گردد؟ چه می‌پوشد؟ کجا می‌رود؟ چرا اغلب ناهار نمی‌خورد؟ چرا بعد از همۀ این سال‌ها هنوز حس می‌کند مهمان آن سرزمین است؟ چرا دیوان حافظ اینقدر به او نزدیک است؟
این سوال‌ها بی ربط نیست. بگذار از بین جواب‌های سادۀ این سوال‌ها خ را بشناسیم تا بدانیم از زندگی چه می‌خواسته و چه می‌خواهد. تا این «ابدا» را از ته جملۀ «اصلا خاطرم نمی‌آید مطلوب چه بود، ابدا» برداری.
آن هنگام که حرف‌ها و تلخی‌ها سرریز می‌شوند منتظر هیچ چیز نمان. همین جا بنویسشان. اینجا لبخندی هست و لیوانی آب. گرچه زیاد نیست؛ اما بهانه‌ایست برای آنکه خودت باشی و تخلیه شوی وقتی تلخی‌هایت را می‌ریزی بیرون.


تیرماه 1389


*از نزار قبانی: مادرم! چگونه بزرگ‌نشده، پدر شدم؟

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (10)

به ال (+)
که نوشته‌های این روزهایش مرا نشاند
به کاویدن نامه‌هایی که روزگاری می‌نوشتم.


اول که اینها را خواندم با خودم گفتم چه خوب است که رویه رویم نیستی وگرنه چه می‌گفتم؟ با خودم گفتم حالا وقت دارم فکر کنم بعد جوابت را بدهم، اما حالا می‌بینم بعد از تمام این روزهایی که فکر کردم باز هم نمی‌دانم کدام جواب درخور نوشتن است.
می‌توانم لیستی بنویسم از ترس‌هایی که تو را برای ماندن تشویق می‌کند که مهم‌ترینشان را خودت گفته‌ای و از بین تمام آنچه گفته‌ای مهم‌ترینش خود قیاسگر توست که اصلا تو را به اینجا رسانده و اگر با او صلح نکنی نمی‌دانم به کجا خواهد کشید. که اصلا اگر این خود قیاسگرت نبود از هدر شدن این دو سال هم نمی‌ترسیدی، از نیافتن کار واهمه نداشتی، دلیلی نمی‌دیدی به کارفرما پاسخی دهی و بعدها هم خودت را مقایسه نمی‌کردی با دیگرانی که مانده بودند تا کار به سرزنش برسد برای تحمل نکردن‌‌هایت.
می‌توانم هم لیست دیگری بنویسم که تو را به خروج تشویق کند مانند اینکه یک روز بگویی اگر نمانده بودم دو سال زودتر خودم را به عزیزانم رسانده بودم.
طولانی کردن هر کدام از این فهرست‌ها بی‌فایده است. چیزی که وسط همۀ این ترس‌ها گم شده خود تویی. تویی که سعی می‌کنی فراموش کنی که چیز دیگری از زندگی می‌خواستی و راه دیگری داری می‌روی. این وسط لابد سرنوشت مقصر است. ترس‌ها را نمی‌شود انکار کرد. هر کسی در زندگی‌اش از چیزهایی می‌ترسد، اما انفاقا خوشبختی از آنجا می‌آید که  راه‌هایی را برویم که ازشان می‌ترسیم. تو خوشبختی؟ خ دو سال دیگر اگر دکتر باسوادی هم باشد که درآمد معقولی دارد، خوشبخت است؟ یادت هست نامه‌ای که برای ش نوشته بودم؟ نوشته بودم که گمان نکند که ازدواج همان نقطه‌ایست که خوشبختی از آنجا شروع می‌شود. مبادا تو هم گمان می‌کنی دکتر که شوی نقطۀ آغاز خوشبختی‌هایت است؟ می‌‌دانی ترس بزرگتر هیچ کدام از اینهایی که نوشته‌ای نیست. ترس بزرگتر ادامه دادن این راه است برای سالیان دراز. اگر همۀ ماجرا همین دو سال باقی مانده باشد بالاخره می‌گذرد، اما ترس بزرگ آنجاست که دو سال که تمام شد از ترس کار کنی، به خاطر ترست اقامت بگیری، از ترس بیکاری مرخصی نگیری، از ترس عقب افتادن از بقیه دو تا هم مقاله چاپ کنی، از ترس تمسخر دیگران سیگاری هم می‌کشی لابد. دیگر هم نمی‌گویی دلت برای جایی به اسم وطن تنگ می‌شود. سعی هم می‌کنی باور کنی خیلی هم موفقی و به خودت بقبولانی که همۀ این چیزها آنهایی بوده که خواستی. یکبار هم برایت نوشتم که اگر مقتضیات روشنفکری مهاجرت است و سیگار دود کردن و خدا را انکار کردن، مشتی انسان سنتی ِ عقب‌افتاده بودن بسیار بهتر است.
ترس را نه اینکه نفهمم که بخواهی برایم بگویی اگر می‌فهمیدی این‌ها را نمی‌نوشتی. من فقط نگران آن خ هستم که داری انکارش می‌کنی. دهانش را بسته‌ ای که نگوید این‌ها را نمی‌خواهد. به بهانۀ مصلحت‌اندیشی نمی‌گذاری راحت گریه کند، داد بزند که اصلا این‌ها و چنین آینده‌ای برای قامت او دوخته نشده. همان خ که وقتی می‌آید ایران، پنج‌شنبه، جمعه‌هایش را در طالقان می‌گذراند. همان که در کنار پمپ بنزین ولیعصر به من گفت: باهمۀ ترافیک و صف بنزین اینجا را دوست دارم. به من گفت امسال بیشتر از سال‌های قبل نمی‌خواهم برگردم. یک بار بگذار او تصمیم بگیرد. یکجا بگذار همۀ دنیا بگویند اشتباه کردی، اما خودت را که در آینه نگاه می‌کنی احساس رضایت کنی. نابودش نکن. قسم می‌خورم دو سال حتی اگر هر ساعتش را بشماری بالاخره تمام می‌شود، باسواد یا بی‌سواد، ترس بزرگ ادامۀ این روند است. من نمی‌توانم بگویم برگرد همین حالا تا دیر نشده، گرچه می‌دانم اگر چنین تصمیمی بگیری سنگ بزرگی را از سینۀ خودت بر می‌داری. من فقط می‌توانم بگویم آنکه درونت غصه می‌خورد را دریاب. یادت هم نرود روی کرۀ زمین همیشه کسانی هستند که هر تصمیمی که بگیری پا به پایت می‌ایستند، حتی اگر تصمیمت پرش از یک ارتفاع باشد، آنها آن پایین منتظرت هستند.


دی ماه 1389

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (9)

پری جان چاق بود.‏ سفید و خوشگل و تپلی. با چشم‌های سبز. خوش خوراک بود. از خوردن آب هم لذت می‌برد. تمام غذاهای جدید را هم امتحان می‌کرد. بهترین رستوران‌ها می‌رفت. می‌گفت من ترجیح می‌دم ده سال زندگی کنم ولی لذتش و ببرم تا بیست سال زندگی کنم با قرص و پرهیز. پری جان شیرینی می‌خورد یزدی جان از جلوی دستش جمع می‌کرد. پری جان غذا می‌خورد یزدی جان می‌گفت بسه خانوم. پری جان دست ما نوه ها رو می‌گرفت می‌گفت بریم ناهار بیرون. ‏
پری جان خوشبخت بود. ‏بلد بود چطوری خوشبخت باشه.

شهریور 1391


فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (8)

چه زیباست آنچه برای ما اتفاق افتاد... چه زیباست آنچه
اتفاق نیافتاد... و چه زیباست آنچه اتفاق نخواهد افتاد.*


زندگی چندگانه با چند تا زندگی موازی فرق نمی‌کنه؟

مثلا من دوست دارم جنگلبان می‌شدم. دوست دارم مربی مهدکودک باشم. دوست دارم یک زن خانه‌دار باشم. دوست دارم مسئول غذا دادن به کوسه‌های پارک آبی انگلیس باشم. دوست دارم کوله‌ام را بردارم و پیاده، اگر نه دنیا رو، ایران رو بگردم. دوست دارم همین‌طوری بشینم گوشۀ اتاق و کتابم را بخوانم، گاهی هم چیزی بنویسم.‏ همین جایی را هم که هستم دوست دارم. بسیاری از جاهایی را که نیستم هم دوست دارم.


2011.4.22
*خاطرات تَن، احلام مستغانمی

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (7)

روزی فی‌المثل قطعه‌ای ساز کرده بر پارۀ کاغذی نوشتم
که قضا را باد آن پاره کاغذ به کوچه درافکند، پیش پای
مردی که از گورستان بازمی‌آمد به شب ِ آدینه... *


گفتم مسیر را پیاده می‌روم ببینم چه می‌شود. ته ذهنم این بود که هر جا خسته شدم ماشین سوار می‌شوم. از میدان ونک راه افتادم (...) رفتم بالا. رسیدم سر میرداماد. زود رسیده بودم. فکر نمی‌کردم هوا اینقدر خوب باشد و من اینقدر راحت. لیلی هم همراهم بود. خندیدیم که ناهار بخوریم؟ نشستیم و ناهار خوردیم. (...) بعد دوباره گفتیم ما که سر حالیم چرا پیاده نرویم؟ رفتیم تا میدان محسنی. سر راه خرید کردیم و چند تا کوچۀ فرعی را هم دیدیم (...) احساس خستگی می‌کنیم. یک جا می‌نشینیم برای استراحت (...) بعد لیلی دیرش شده و می‌رود خانه. (...) حالا فکر می‌کنم خب از اینجا تا خانه چه قدر راه است مگر؟ کم نیست اما من هر وقت نخواستم/ نتوانستم ادامه دهم، (...) حتما ماشین سوار می‌شوم (...) راه می‌افتم و می‌آیم و زمان می‌گذرد و راه می‌روم و زمان می‌گذرد. هوا تاریک می‌شود. سر هر چهار راه می‌گویم از بعدی دیگر سوار می‌شوم. یکی یکی خیابان‌ها را رد می‌کنم. کم کم پستی بلندی‌های زمین آزارم می‌دهد. با خودم فکر می‌کنم من چرا با این کفش‌ها راه افتادم؟ این‌ها کفش‌های پیاده روی طولانی نبود. اصلا قصد من این نبود. (...) سوار شوم؟ حالا بگذار کمی بیشتر بروم. حالا سنگینی کیف را بر شانه‌ام حس می‌کنم. (...) راه می‌روم. و باز به خودم می‌گویم به زودی سوار می‌شوم. حالا دیگر تپش نبض را بر شقیقه‌هایم حس می‌کنم. می‌فهمم این راه اصلا آنطور که فکر می‌‌کردم پیش نمی‌رود (...) چرا سوار نمی‌شوم؟ چون به راه رفتن عادت کرده‌ام. حس می‌کنم اگر بایستم سرم گیج می‌رود. که می‌ رود. باران هم می‌بارد ولی من همچنان می‌روم و هر لحظه فکرهای بیشتری به مغزم هجوم می‌آورد. (...) کم کم تشنگی غلبه می‌کند. شیشه‌ای آب می‌خرم. من هر دو روز نصفه لیوان آب می خورم. حالا با هر قدم کمی آب می‌خورم و به زودی شیشه خالی می‌شود. معده‌ام به این حجم آب عادت ندارد و آزارم می‌دهد. (...) من همچنان راه می‌روم و به خودم می‌گویم دیگر چیزی نمانده است. تا اینجا که آمده‌ام باقی‌اش را هم می‌روم. (...) راه می‌روم و کفشم مناسب نیست، راه می‌روم و فکرهای آزاردهنده مدام بیشتر و بیشتر می‌شوند. راه می‌روم و هوا کاملا تاریک است. راه می‌روم و درد در پاهایم می‌پیچد. و من مدام به خودم می‌گویم دیگر چیزی نمانده است. هر چراغی از دور برایم حکم میدان قدس را دارد و هر بار که می‌فهمم اشتباه کرده‌ام نفس عمیق می‌کشم که اشکالی ندارد ادامه می‌دهم (...). شیب مسیر بیشتر نمی‌شود اما توانم من کمتر می‌شود. حالا مسیر را فقط می‌روم که تمام شود و دیگر یادم نیست که آن اول می‌خواستم با پیاده‌روی هوایی عوض کرده باشم. (...) می‌آیم و می‌فهمم که در طی مسیر پایم تاول زده و من باز رویش راه رفته‌ام و تاول زخمی شده اما وقت ایستادن ندارم. حالا بر روی زخم راه می‌روم. می‌رسم به میدان قدس و ناگهان احساس پوچی می‌ریزد بر دلم. که چه؟ حالا رسیدی. و تازه از اینجا تا خانه مانده (...) و این راه اتفاقا مسیر توست که گوشه کنارش را می‌شناسی و تو را به مکان امن می‌رساند. اما پاها؟ با این حال راه دیگری نیست باید بروم و لابد حیف است که این یک ذره راه باقی مانده را ماشین سوار شوم. و می‌روم اما دیگر خیلی آرام قدم بر می‌دارم. با هر قدم درد را حس می‌کنم. رامک شاداب اول راه که زیر لب ترانه هم زمزمه می‌کرد دیگر وجود ندارد. چنان خسته و زخمی‌ام که وقتی موتور سوار دقیقا از روبه رویم می‌آید و ممکن است به من بزند از جایم نمی‌توانم تکان بخورم. (...) می‌رسم خانه عاقبت اما دیگر توان خواندن صفحه‌ای کتاب یا دیدن چند دقیقه فیلم را ندارم. (...) ‏
نشسته‌ام اینجا و از ساعت 3 بعد از ظهر تا 9 شب روزی را که گذرانده‌ام روایت می‌کنم در حالی که گردنم به خاطر سنگینی کیف درد می‌کند و پاهایم را بر روی حوله گذاشه‌ام که غرق خونابه و تاول و درد است. خستگی که بر تنم مانده چه قدر بوی لذت یک بعد از ظهر پاییزی را می‌دهد؟
این روایت کاملا واقعی است و تو بگو می ارزید؟

مهرماه 1389


* شاملو
پ.ن. مدتی بخش نظرات بسته است.
پ.ن.2. نقطه‌چین‌ها روایت زندگی مخاطب نامه است. به همین سبب حذف شده است.

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (6)

می دانی ایراد اینترنت چیست؟ وقتی کسی از از پشت مانیتور بلند شد و رفت، دیگر دستت نمی‌رسد که دست دراز کنی و صورتش را که سمت دیوار گرفته برگردانی بگویی ببین من اینجام و پنجره را نشانش بدهی. هی باید صبر کنی، صبر کنی تا برگردد. وقتی هم برمی‌گردد دوباره دور شده. انگار روزنی که به دلش باز کرده بودی دوباره می‌بندد. دیوارها قد می‌کشند... عریض می‌شوند... هی باید دور دیوار بگردی، هی دست بکشی به دیوار، هی بگردی... آنجاها که ترک دارد بشناسی برای روز مبادا. که وقتی باران آمد یکراست بروی همان جا. یا تیشه بزنی خرابش کنی یا کاهگل درست کنی و آباداش. ‏
بدی دنیا اینه که انگار هیچ کس هیچ وقت نمی‌تونه اونجایی باشه که باید. بعد هی چاپار راه می‌اندازند و پستخانه می‌سازند و تلگراف می‌زنند. تلگراف می‌شود اس ام اس، تلفن می‌شود موبایل. اینترنت آمده جای همه‌شان بازی کند، اما آخرش آدم‌ها اون موقع که باید آنجا که باید نیستند.


بهار 1390

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (5)

دوست من

عاقبت نوشتی برایم؟ بالاخره یک بعد از ظهر کشدار تابستانی قلم دستت گرفتی و نوشتی؟ خوب کردی عزیز، خیلی خوب کاری کردی. چه‌قدر می‌گفتم بنویس و می‌خندیدی، شانه بالا می‌انداختی و از تلفن و موبایل و اینترنت و چت و ایمیل می‌گفتی، اما لابد لمس کاغذ و دیدن دست‌خطم بی‌تاثیر نبوده که نوشتی برایم.

اصلاً بعدازظهرهای داغ تابستان که انگار زمان هم بیرون پنجره معطل می‌ماند، زمان نوشتن است. زمان نوشتن حرف‌هایی که جایشان لابه‌لای حرف‌های روزمره نیست. همان حرف‌هایی که وقتی آدم‌ها رو در رو یا پشت تلفن با هم حرف می‌زنند، نمی‌گویندشان. همان‌هایی که بین «چه خبر؟ روزنامه را دیدی؟»ها جا می‌مانند، گم می‌شوند شاید.

می‌دانی عزیز جان، هرجا صحبت از نگفته‌ها می‌شود، آدم‌ها یاد دلگیری‌ها و گله‌گذاری‌هاشان می‌افتند، اما تو جور دیگری نگاه کن. تو از آن جرقه‌های کوچکی بنویس که در ذهنت برق می‌زند وقتی کسی می‌خندد، یا از حرکت دست دوستی بنویس که تو را تا گذشتۀ دور می‌برد. ما معمولاً نمی‌گوییم که از داشتن بعضی آدم‌ها در زندگی‌مان چه قدر خوشبختیم، یا نمی‌گوییم که با شنیدن یک آهنگ یاد کدام دوستمان می‌افتیم. تو از همین‌ها بنویس. از کتابی که می‌خوانی یا فیلمی که می‌بینی. از «هرچه می‌خواهد دل تنگت» بنویس، ولی بنویس.

نامه بنویس تا بهانه‌ای شود برای آشتی‌ات با لوازم‌التحریر، آشتی‌ات با صدای خش‌خش خودکار بر کاغذ، آشتی‌ات با دست‌خط‌ها. حالا می‌توانم قیافه‌ات را تصور کنم که برایم از مزایای ایمیل می‌گویی. راست هم می‌گویی، تو تایپ می‌کنی و هر کجا اشتباه کردی بدون خط‌خوردگی اصلاحش می‌کنی و چند دقیقه بعد نامۀ الکترونی‌ات به مقصد رسیده است، اما خودت کلاهت را قاضی کن دیدن دست‌خط یک عزیز لذت‌بخش نیست؟ انتظار رسیدن نامۀ او شیرین نیست؟ پشت خط‌خوردگی‌ها و کمرنگ، پررنگ شدن‌های قلمش هزار معنی نیست؟

عزیزم! بهانه میار! چه بنویسم، چه بنویسم مکن. نامه‌ها اگر نوشته شوند آرشیو رفاقتند و دوست داشتن‌ها.


* این نوشته در نشریۀ «چنته» چاپ شده است. برای شناختن این نشریه به (+) رجوع کنید.

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (4)

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صفرا همی برآید از انده به سر مرا1


من حرفم را یکسال پیش گفتم. رو به رویم که نشسته بودی. گفتم نرو! همین امسال دیگه نرو. نگاهت از جمله چیزهایی‌ست که از آن روز خوب در ذهنم مانده. گفتی 33 سال با 29 سال چه فرقی می‌کند؟ گفتم فرقش چند سال فرسودگی ست. پارسال همین موقع‌ها بود شاید که آن نامۀ طولانی را برایت نوشتم که مرد باش! که تو که دغدغۀ دانشمند شدن نداری آنجا چه می‌کنی؟ همین چند ماه پیش چت می‌کردیم برایت نوشتم که مصلحت تا کی؟ نوشتی واقعا تا کی؟ همین چند هفته پیش حرف می‌زدیم گفتم این راه به آنچه تو می‌خواهی نمی‌رسد. گفتم هی می‌شود دور مکرر. هی راه می‌روی تا یکجا توقف کنی و نمی‌کنی. آخرش نه چیزی که در دست داری را می‌خواهی و نه راهی که می‌روی به مقصدت می‌رساند. کلافه شدی که متهمت می‌کنم. که نمی‌کنم. که اگر می‌بینی این بار آخری می‌گویم نگذار دو سال بشود سه سال چون می‌بینم این راهی‌ست که می‌روی و من نمی‌خواهم به شیشۀ تردیدهایت تلنگر بزنم مبادا اگر آبی آرام گرفته باز هم به موج بنشیند. اما آرام نیستی. یکسال است آرام نگرفته‌ای و من می‌خواهم که اگر بتوانم راه را کمی هموار کنم. که اگر بگویی دیگر ادامه‌اش نمی‌دهی باز هم پشت نمی‌کنم که دیگر نیستم. من نوشتم برایت که خوشبختی آدم‌ها اتفاقا از آنجا می‌آید که بر ترس‌هایشان پا می‌گذارند. از چه می‌ترسی؟ از کار؟ نگذار همه چیز در ذهنت باقی بماند. پرس و جو کن. تحقیق کن. به کسی یا کسانی که دوستت دارند و دلشان برای لحظه های عمرت می‌سوزد بگو برایت اینجا تحقیق کنند. خودت هم آنجا پی‌اش را بگیر. ببین اگر راهی به دهی نمی‌برد آن وقت محکم بچسب به این دو سال. یا اصلا یک روز صبح که بیدار شدی دیگر نرو به آن آزمایشگاه. تلفن‌ها را هم جواب نده. دست‌هایت را بکن در جیبت و راه برو و نفس عمیق بکش و در دلت بگو خلاص شدم. اصلا در دلت نگو بلند داد بزن که تمام شد. برایت نوشته بودم من نگران آنی هستم که ساکت در تو نشسته که گاهی خودش را نشان می‌دهد. که اتفاقا وقتی او زبان به صحبت باز می‌کند دیگر پیچیده حرف نمی‌زند. تن صدایش هم نشان می‌دهد چه می‌خواهد بگوید. که چه قدر دلم می‌خواست لیوان آبم بهش می‌رسید و نگاهش می‌کردم و در چشمانش قسم می‌خوردم که اگر کار به سقوط هم باشد آن پایین هستند کسانی که مرهم شوند. که کاش باور می‌کردی من معنای پذیرش اجتماعی را خوب می‌دانم. چشیده‌ام که آدم‌ها نگاهت کنند و بگویند احمق! خر نشو! اما نمی‌ارزد که پای تصمیم خودت بایستی و بگویی من همینم که می‌بینید؟ بگذار مثل برگ خزان بریزند از زندگی‌ات آن‌هایی که تو را چون دکتر می‌شوی قبولت دارند. که دوست اگر دوست باشد و دوست داشتن واقعی، می‌مانند بر سر تصمیمت. برایت نگفتم و نمی‌دانی که پدر من دکترایش را نیمه کاره رها کرد و آمد. هیچ گاه هم ابراز پشیمانی نکرد. حالا حرف خودم را تحویل می‌دهی که نسل گذشته بودند؟ بودند. و اتفاقا نسل خوشبختی هم بودند که پای دلشان ایستادند از بازگشت به وطن تا انقلاب و جنگ. دل به زندگی داده بودند. ما نسل ترسویی هستیم. فرار می‌کنیم. از رویارویی با قیمت تصمیمان می‌ترسیم. از پرداخت هزینۀ باورهایمان می‌ترسیم. یک گوشه کز می‌کنیم و می‌گوییم نشد.

مبادا بگویی نمی‌فهمم چه می‌گویم یا آسان می‌گیرم یا... که پا به پای نوشتن‌هایم بغض کرده‌ام. که می‌دانم چنین تصمیماتی درد دارند. ترس دارند. اما گاهی منطق از پس نارضایتی آدمی برنمی‌آید.

شهریور 1389


1. شعر از ناصرخسرو قبادیانی
عنوان از مقدمۀ نزار قبانی بر دفتر «مئة رسالة حب»: نامه زمینی است که نویسنده همچون کودکی باپرهنه بر آن می‌دود.

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (3)

باید باد بیاید و... نمی‌دانم آیا سفر
سرآغازِ رازی از وعدۀ رجعت است؟1


می‌خواهی لعنت کنیم؟ اگر راضی می‌شوی لعنت می‌کنیم به سفر، به آنجایی که می‌روید. به اینجا که نگه‌تان نمی‌دارد. به خاک غربت که دامن‌گیر است، به چمدان‌های گوشۀ اتاق، به بلیط هواپیما، به ویزایی که بهتان می‌دهند...

تو از چه نگرانی؟ که برنگردی؟ که دلت می‌خواهد برگردی؟ خب نرو. حالا من می‌دانم به این آسانی که من می‌گویم نیست، اما تو داری بد کاری با خودت می‌کنی. سه سال دیگر کندن از آنجا سه بار سخت‌تر از الان شده است. بعد تو هی فرسودۀ مرور زمان می‌شوی و هی این تصمیم رو عقب می‌اندازی و هی گوشۀ ذهنت خاک می‌خورد. هی بین روزمرگی‌هات گمش می‌کنی. مرد باش. من نمی‌توانم جای شخص شخیص تو باشم، اما من این کاری که تو داری می‌کنی نمی‌کردم. فرسوده می‌شوی. داری خودت را فرسوده می‌کنی. تو الان از رفتنت خوشحال نیستی. تو امیدها و آرزوهایت را با آنجا گره نزدی. خیلی‌ها چنین می‌کنند مانند همۀ آن‌ها که به تو می‌گویند مغز خر خوردی، اما تو نکردی. تو به صف بنزین با انزجار نگاه نمی‌کنی. این‌بار که آمدی ایران بد وضعیتی داشت. تهران مشوش بود و تو بیش از قبل می‌خواهی بمانی، پس چرا صادقانه با خودت حرف نمی‌زنی؟
یک روز برو دربند ببین می‌تونی تصور کنی دیگه هیچ وقت آنجا نباشی؟ حالا چشمانت را ببند ببین می‌توانی کشوری که دوستش نداری را هیچ وقت نبینی؟ تو دغدغۀ دانشمند شدن نداری پس اونجا مانده‌ای چه کنی؟ نمی‌خواهم به من جواب بدهی، با خودت روراست باش. نگذار اینقدر تصمیم نگیری که دیگر وقت و اجازه برای تصمیم گرفتن نداشته باشی. جبر قبول. پیشانی‌نوشت قبول، اما تو آدمی. می‌تونای سوار آن هواپیمای لعنتی نشوی.

برای خودت بار دیگر زندگی را معنا کن. حتی اگر این بار که معنا کردی به هیچ کجای گذشته‌ات نخورد. از حالا با معنای جدیدت زندگی کن. هرچه که بود، زندگی‌ات را یکسره کن. کتاب‌هایت را بسوزان. از نو باید بنویسی.

این حرف‌ها نگذار پای اینکه من دلم از رفتن عزیزانم گرفته. در هر شرایط دیگری هم بودم همین‌ها را می‌نوشتم. اگر قبل از رفتنت وقت برای فکر کردن به این حرف‌ها نداری بعد از رفتنت فکر کن. خواهش می‌کنم نگذار دیر شود.   

طولانی شد. ببخش. امیدوارم چیزی نگفته باشم که برنجی.

اگر تا قبل از سفرت نامۀ دیگری ننوشتیم، سفرت بی‌خطر. به سلامت.

تیرماه 1388

1. شعر از سید علی صالحی (+)
پ.ن.1.
عنوان از مقدمۀ نزار قبانی بر دفتر «مئة رسالة حب»: نامه زمینی است که نویسنده همچون کودکی باپرهنه بر آن می‌دود.
پ.ن.2. قبلا گفته بودم که آنچه ذیل این عنوان می‌آید از نامه‌هایی است که پیشتر از این‌ها نوشته‌ام. آنچه خواندید و  دو نامه‌ای که بعد از این می‌آورم خطاب به دوستی است که از وطنمان سفر کرده اما دلش را جا گذاشته است.


فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (2)

از تاریخ وطنم پرسیده بود


[این‌ها که نوشتی] همۀ حجم سیاه بدبختی نیست.‏
ساسانیان، قیام مزدک، دعوت مانی، کشتار مزدکیان و مانویان، فرار ایرانیان به کشورهای شرقی به خصوص چین، حکومت دینی موبدان، حملۀ اعراب، کشتارهای وسیع، ترس تا مغز استخوان. انتخاب بین هویت دینی و ملی. حکومت‌های محلی. جنگ دائمی. استبداد خلیفۀ بغداد. محمود غزنوی که گفت «انگشت در کرده‌ام در جهان و قرمطی می‌جویم» قبل‌ترش صفاریان. جنگ برای حفظ زبانی که به آن حرف می‌زنند. کتاب‌سوزی. آدم سوزی. غارت مدام ری. سلجوقیان و کشمکش برای قدرت. جنگ دایم. نتیجه اش؟ قحطی. خوارزمشاهیان. جنگ و گریز پیوسته. جنگ یعنی سرباز. قتل. مادر داغدیده. زن بیوه. حملۀ غزها. شنیده‌ای؟ از شمال شرق. شیوۀ متفاوت کشتن. اینقدر خاک بر دهان مردم می‌ریختند تا خفه می‌شدند. «ناورد محنت است در این تنگنای خاک // محنت برای مردم و مردم برای خاک» چندی بعد حملۀ مغول. «هر کس قد او از تازیانه کوتاه‌تر است گردن بزنید» زنان به کنیزی، مردان به اسارت. قحطی. مساجد محل نگهداری اسب‌ها. قرآن زیر پای سربازان. «باد بی نیازی خداوند است که می وزد، سامان سخن گفتن نیست» فقط نیشابور را سه بار غارت کردند. «جهان چو موی زنگیان آشفته» حاکمان مغول، وزیران ایرانی. اختلاف بین شیعۀ دوازده امامی و اسماعیلی. حسن صباح و قلعۀ الموت. فدائیانش می‌کشند حتی وزیر را. فرار ایرانیان به غرب، ترکیۀ امروزی. نمونه‌اش مولوی. در نمد پیچیدن خلیفه. ضربه‌ای به پیکرۀ باورها. نابسامانی. حملۀ تیمور لنگ. جنگ بر سر قدرت میان فرزندانش. نادرشاه هم هست. با کور کردن فرزندانش. استبداد. صفویه. کشتارهای شاه عباس برای ثبات قدرت. جنگ دائمی میان جانشینانش. تسلط علمای شیعه. خفقان دیگر ادیان. کوچ شاعران و هنرمندان به هند. حملۀ محمود افغان. کشور تکه تکه می‌شود. باز هم جنگ است و خون. زندیه. اختلاف زندیه و قاجاریه. حاصلش؟ ناامنی برای مردم. کر و فر لطفعلی خان. هر شهری که مردمش به او پناه می‌دهند می شود قتلگاه آقا محمد خان. هر شهری که محاصره می‌شود نتیجه‌اش قحطی است. موش‌های جوب را هم می‌خورند. طاعون، وبا. از شهر کرمان، شهر کوران می سازد. با قاشقکی کرۀ چشم را در می آورند. بعد می شود مستقر شدن قاجاریه. اختلاف و زد و بند. چه‌ها دیده‌اند بختیاری‌ها؟ کردها؟ سر تا سر این دوره یا باید بخشی از کشور را تسلیم کنند یا از خیر همه‌اش بگذرند. روس و انگلیس و عثمانی. گاهی اسپانیا. کودتای رضا خان. باز هم قتل. اینبار از میان شاهزادگان و بزرگان دورۀ قبل. حتی نصرت‌الدوله فرمانفرما. فرار گسترده به اروپا. جنگ جهانی دوم. محمدرضا شاه. اشرف از وارد کنندگان مواد مخدر است. فساد. کمونیست. زندان و اعدام و انقلاب.
سرتاسر پیکر تاریخ وطنم زخمی است...

اسفندماه 1389


پ.ن.1. عنوان از مقدمۀ نزار قبانی بر دفتر «مئة رسالة حب»: نامه زمینی است که نویسنده همچون کودکی باپرهنه بر آن می‌دود.
پ.ن.2. مطالبی که ذیل این عنوان می‌آید از نامه‌هایی است که نوشته‌ام. با کمترین تغییر.

فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین

برایم نوشته بود «من به ضعف کلمات آگاه بودم»


ضعف کلمات یا ضعف انسان؟ با خواندن همین یک خط در ذهنم گذشت که انسان چه دارد جز کلمات؟ در خلوت خودت، در تنهایی نیمه شبت بدون کلمه چه می‌کردی؟ تقصیر کلمات نیست اگر ما پیش فرض می‌گذاریم برای خودمان و بعد به سراغشان می‌رویم.
...
من اما اینک نمی‌خواهم سراغ گذشته بروم و بگویم کدام جملاتت کاری‌تر از چکش بوده است.‏ به سراغ گذشته نمی‌روم چون به نظرم آدم‌ها با هم به یک نقطه می‌رسند. من بگویم تو چنین گفتی، تو می‌گویی تو چنین کردی، بگویم فلان شب، می‌گویی فلان روز... بعد هی می‌رویم عقب. تا کجا؟ که چه؟ من نمی‌خواهم وارد این دور باطل شوم.‏


پ.ن. عنوان از مقدمۀ نزار قبانی بر دفتر «مئة رسالة حب»: نامه زمینی است که نویسنده همچون کودکی باپرهنه بر آن می‌دود.