یادم نیست کجا خوانده بودم «از آدمی که شکست خورده است
باید ترسید». جملۀ سادهای که اول فکر کردم چرت میگوید، در کنار آن جمله
که «از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد باید ترسید». دومی معقول و
منطقی به نظر میرسد، ولی حالا، بعد از چند سال شاید که از خواندن این دو
میگذرد، میدانم آنچه درست و واقعی است اولی است.
دومی راست میگوید، اما امکانپذیر نیست. حداقلش این است که هیچ انسان
سالمی نمیخواهد دستیدستی خودش را به کشتن دهد. جان آخرین چیزی است که
انسانها را مقهور میکند. جملۀ اولی واقعی است.
خودت شاید بدانی چرا، یا
بعدا که فکر کنی بفهمی چرا، اما من الان دلم میخواهد برای تو بنویسم.
صفحه را با نام تو باز کردهام و لابد هر کلمهای که بیاید در اعماق سیاهیهایی که نمیشناسیم ربطی به تو دارد. یک زمانی دانشمندان باید آمار بگیرند
که هر کسی چه طیفی از کلمات را به سوی خود میکشد.
این روزها فوکو میخوانم. دقیقا به این دلیل که فقط
برای خودم میخوانم و هیچ سود و زیانی برای هیچ کس و هیچ نقطهای از زندگیام ندارد. در کتاب مراقبت و تنبیه از تاریخ شکنجه مینویسد و اینکه چرا آن
شکنجههای وحشتناک جسمی حالا تبدیل شده است به شکنجههای روحی. یک جایی
توضیح داده بود که یکی از کارکردهای شکنجه ترساندن شاهدان بوده برای آنکه
بترسند و آن خلاف را تکرار نکنند؛ اما همیشه اینطور نمیشده، گاهی خلافکار
زنده از شکنجه جان به در میبرده و تبدیل به قهرمان میشده و شکنجه درست
نتیجۀ خلاف خودش رو موجب میشده است.
حالا خودت نگاه کن چه نوشتهای «اما خشم را در من تقویت میکند که حقت را بگیر! که الان عقبنشینی کن و با
قوایی چندبرابر برگرد! برگرد و کنارشان بزن1».
آن
روز که با الف توی حیاط بوفه چای خوردیم گفتی منتظر نامهای هستی. این روزها
خبر از جزییات زندگیات ندارم؛ اما من میدانم که فارغالتحصیل شدهای. میدانم که کار اداری برای گرفتن مدرک نامه از گروه نمیخواهد و عاقبت میتوانم حدس بزنم که مربوط به دکتریات بوده است. آن روز این حدس را زدم ولی
نپرسیدم ازت، چون فکر کردم نکرده آوردن کلمۀ نامه یعنی به هر دلیلی نمیخواستی بیشتر توضیح دهی. پست وبلاگت را که خواندم مطمئنتر شدم و یادم
افتاد توی همان حیاط بود که گفتی «بچهها دارن میرن سر کلاس صفتگل ...»
و فهمیدم که دوست داشتی آنجا باشی.
حالا دوست دارم فکر کنم حدسم درست بوده است که اگر هم
نباشد در ته حرفم تغییری ایجاد نمیشود. حرفم همان است که اول گفتم «از
آدمی که شکست خورده باید ترسید».
یک بار با
مامانم حرف میزدم گفتم اگر من بیست سالم بود و ازدواج میکردم و شوهرم میگفت فاصلهات را با مردها حفظ کن. گوش میکردم. میگفتم او مرد است و احتمالا
سنش بیشتر است و بیشتر از من در اجتماع بوده و شاید راست میگوید؛ اما اگر
همین الان ازدواج کنم و مرد همین حرف را بزند میگویم «ببین! من از 18 سالگی
تا الان در اجتماع بودهام. با همکلاسی و استاد و راننده تاکسی و کارمند
فلان جا کلنجار رفتهام تا شدهام اینی که میبینی. دیگر خودم میدانم
رابطههایم را چگونه بسازم که کمتر صدمه بزنم و کمتر صدمه بخورم.»
حکایت آدم شکستخورده و شکنجهشده همین است. نمیترسد و پشت اگرها و شایدها پنهان نمیشود. و
ما آدمهای ترسناکی شدهایم. آن صدا راست میگوید. آن صدا به تو میگوید
زندگی تمام نمیشود. راهها محدود نیستند و «ساختن» آن کاری است که دستان تو
بلدند.
اینها شعار نیست یا دلداری. زندگی تکتکمان پر از
درد بوده است. درد را میشناسیم. راستش منی که الان اینجا نشستهام و برایت
مینویسم نمیخواهم بگویم از زخم فقط جایش میماند و بس. نه! منی که الان
مینویسم فکر میکنم یا حس میکنم که درد میماند و عمیق هم میماند؛ اما
میدانم که زندهام. تو هم وقتی مینویسی «من این
سرنوشتی که با دستان خودم انتخابش کردهام را دوست دارم و اگر باز زمان به
عقب
برگردد تمام آن مسیر را دوباره نه با پا که با سر میآیم تا سختیها و رنج
هایش را
از آن خودم کنم. هرچند به قول حافظ «پیر و خستهدل و ناتوان شدم» اما هنوز
چنگ زدن
در رویاها برای من لذت بخش است و هرگاه یادش کنم، جوان میشوم.»2 زندهای.
حالا
از دو خط پیش مطمئنترم که دردها میمانند، چون همین دردها خواستههای
بعدیمان را محکمتر میکنند. اکرم 18 سالگی چه قدر چنگ میزد به مبارهاش؟
اکرم حالا چه قدر؟ چون درد شکستت بر تو مانده و حالا میخواهی انتقام بگیری
و سختترین انتقامی که میتوان گرفت خندیدن است.
فکر کنم حرفهایم تمام شد: دیگر چه شکستی ممکن است
وجود داشته باشد که از آن بترسیم و پشت اگرها و اماها پنهان شویم؟ کدام درد
غیر قابل پیشبینی بر سر راه است؟ چاله و چاه و پای زخمی را تجربه نکرده
ایم که میگذرد؟ گیرم شکست همان گذشتن و نرسیدن است؛ اما ما گرچه به مقصدی
که از آغاز در ذهن داشتهایم نرسیدهایم، راههای جدید و مقصدهای جدید
کشف کردهایم. حالا پاهای قویتری برای خیر برداشتن داریم و آغوش بازتری
برای در بغل کشیدن چیزها و کسان عزیزمان. دستانم را که نگاه میکنم، ناخنهای سوهانکشیده و لاک زدۀ 6 سال پیش را ندارند؛ اما هم بهتر بلدند سیلی
بزنند و هم بهتر میتوانند مرهم شوند.
تو هم گرچه خشمگینی و زخمی، دستان قویتری داری
برای سیلی زدن و آن روز میرسد. و تو یک بار به من گفتی میخواهی 100 سال
زندگی کنی، با همۀ رنجهایش و آمادهای که هر لحظه با اتفاقات جدید
مبارزه کنی.
شاید این نامه را باید زودتر مینوشتم. شاید تو حالا
از خشم و اندوهت رها شده باشی و هزار شاید دیگر. همان موقع که پستت را
خواندم به لیلی زنگ زدم و پرسیدم که تو کجایی تا جمعه با لیلی بیایی خانۀ
ما. گفت تهران نیستی. و چنان زمان گذشت که من تا الان هم مدام یادم میرود
امروز چندشنبه است. به هر حال من دلم خواست برایت بنویسم. اینها را بنویسم و
تهش اضافه کنم که دوستی یک جایی ریشه میکند و برای خودش میبالد. من
اینجایم و تو آنجا؛ اما درخت رفاقتمان سر جای خودش هست. هر وقت خواستی میتوانی زیر سایهاش بنشینی، کافیست که بخواهی.
دوست میدارمت
رامک