فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (19)
پیامبر آرامترین کلمات
طاقتِ نوشتن نداشت*
میخواستم برایت بنویسم «تو را وانهادم من/ تا خود اختیار کنی...»1 بعد بنویسم از روزهایی که گذشت، از کلماتی که گفتم، از وحشتم از خواندن کلمات خودم که نمیروم سراغشان. بنویسم از آن کلمۀ اول که نوشتی، یا کلمۀ آخر، فرقی نمیکند، میخواستم برایت از کلمات بنویسم که مثل تازیانه بر شانهام مینشینند... میخواستم از درد برایت بنویسم و درمان. میخواستم کلماتم را ردیف کنم به دنبال هم و آخر هر جملهام علامت سوال بگذارم و جدی نگاهت کنم و در دل بخندم... اما حالا از همۀ اینها فقط مینویسم تو را وانهادم من... تو وانهادم من.
و من،
مونسِ آرامترین کلمات،
که دیگر طاقتِ نوشتنم نبود*
*سید علی صالحی
1. نزار قبانی، ترجمۀ موسی اسوار
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 2:39 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه