گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم*
1. دخترکِ ششساله داشت از آن طرف سالن میآمد پیش من تا بشقاب شیرینیای را که دوست داشت از من بگیرد. وسط سالن رسیده بود که مادربزرگش چیزی دربارۀ او تعریف کرد. همه خندیدند. دخترک پریشان شد. برگشت و پشت پدرش سنگر گرفت. اشاره کردم که بیا شیرینیات را بگیر. سر بالا انداخت که نمیخواهد. به زنان اطرافم نگاه کردم که خندهشان تمام شده بود و رفته بودند سراغ حرف دیگری. به مادرکم، که کنارم نشسته بود، گفتم که همه باید از دخترک عذرخواهی کنند. از همهشان خشمگین بودم که شیرینی را به کام دخترک زهر کرده بودند.
ظرف را برداشتم. کنار دخترک زانو زدم و گفتم که اگر دوست دارد شیرینیاش را کنار پدرش بخورد من به خواست او احترام میگذارم و اصرار نمیکنم که بیاید پیش من، ولی دوستش دارم و اگر بخواهد کنارم بنشیند خوشحال میشوم. دخترک نگاهم میکرد، ولی مادرش، همبازی کودکیِ خودم، مدام میگفت که چرا خودم را اذیت میکنم؟ یا به دخترک میگفت که تشکر کند، یا چرا خودش ظرف را از من نگرفته است.
2. رفته بودم به نمایشگاه زیورآلات دستساز در خانۀ یکی از اقوام. یکی از دوستانشان نیز با دخترک سه یا چهارسالهاش آمد. دخترک را که دیدم بیاختیار، بلند، گفتم «چهقدر خوشگله». مادرش دخترک را صدا کرد که بیا به خاله بوس بده. دخترک را نگاه میکردم و فکر میکردم که چهقدر بوسیدن یک غریبه برایش دشوار خواهد بود. دخترک به اصرار مادرش آمده بود نزدیک. نشستم جلوی پایش و تشکر کردم که آمده و پرسیدم خودش میداند که چهقدر قشنگ است؟ دخترک خندید. اسمش را پرسیدم. نگفت. پرسیدم میشود او را ببوسم؟ سرش را به چپ و راست تکان داد که یعنی نه. لبخند زدم و بلند شدم و رفتم سراغ دیدنیها. موقع خداحافظی دیدم دخترک گوشۀ پالتویم را میکشد. خم شدم. گونهام را بوسید.
3. صمیمیترین دوست سالهای دبیرستانم را بعد از چند سال پیدا کردم. خبردار شدم دخترکش دو سال دارد. روزی که قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم برای دخترکش عروسکی خریدم. چند روز بعد با دوستم صحبت میکردم که گفت عروسک را جایی گذاشته و به دخترکش گفته «با این بازی نکن، خراب میشه، خاله رامک خریده». برایش توضیح دادم که عروسک را برای دخترکش خریدم که بازی کند. به شوخی گفتم به تو چه که برای اموال بچه تصمیم میگیری. اصلا مگه خاله رامک مرده؟ عروسک خراب شد، یکی دیگه میخره. چرا خون به جگر بچه میکنی؟
4. کنار پله برقی مترو ایستادهام که کسی پالتویم را میکشد. نگاه میکنم. دخترکی چهارساله است. سر میگردانم به دنبال مادرش. میفهمم آن زن جوانی است که جلوتر روی پله با موبایلش صحبت میکند و به دخترک اشاره میکند که بیا. دست دخترک را میگیرم. مردد است، دستش را کمی فشار میدهم و میگویم «نترس، با هم میرویم». قدم کوچکش را همگام با من میگذارد روی پله و لبخند میزند.
5. دخترک پانزدهساله است. دوست دارد لباسهای اسپرت بپوشد و موهایش را کوتاه کند. دوست ندارد لاک بزند یا با آهنگی برقصد. در هر مجلسی که دور هم جمع میشویم مادرش از او میگوید و تفاوتش با دیگران و اصرار میکند که برقصد.
6. مرد چندان بلند نیست و اضافه وزن هم دارد، ولی هربار نامزدمش را میبیند به او میگوید که «تو چرا اینقدر کوتاهی؟» یا «چهقدر چاق شدی!». دختر بعد از مدتی دوست ندارد خودش را در آینه نگاه کند.
7. بیستوهشت سالهام که شکست میخورم. فقط یک روز از شکستنم گذشته و بعد از روزها بیداری و بدحالی خوابم برده که دوستم زنگ میزند، بیدارم میکند که شرح ماجرا را از وبلاگت حذف کن. میگویم برایم مهم نیست چه کسانی میخوانند، آشنایند یا غریبه و خداحافظی میکنیم. یکی دو روز بعد او را میبینم. نمیپرسد چه شده، چه چیز اذیتم میکند، چه کار الان از دستش ساخته است... نشسته روبهرویم و تمام تلاشش را میکند تا قانعم کند که در وبلاگ ننویسم و به کسی هم نگویم که چه شده. میگویم که با او موافق نیستم، ولی خستهام برای بحث کردن. ماجراهای دیگری اتفاق میافتد تا شب به او زنگ میزنم و میگویم که فرد دیگری هم عین حرفهای او را به من زده است. به وضوح از موفقیتش خوشحال میشود.
به او گفتهام که ازش دلخور نیستم، ولی از رفتار آن روزش خوشم نیامده است، هر زمان که یاد رفتار آن روزهایش میافتم، دست محکمی را میبینم که بر دهانم گذاشته بود تا حرف نزنم. تا چند روز پیش که به خودش گفتم او از همانهایی است که اگر من زنی بودم که کتکخورده و زخمی از خانۀ شوهر بیرون میآمد، تلاش میکرد راضیام کند به زندگی برگردم و برای حفظ آبرو ماجرا را به کسی نگویم.
همۀ ما بر سر اینکه کتک زدن خشونت است، اسید پاشیدن خشونت است، داد زدن خشونت است... توافق داریم، اما وقتی حرف از خشونت میشود کمتر کسی از ما یاد اتفاقاتی که روایت کردم میافتد؛ و همهمان گاهی میپرسیم که چرا زنی خشونت را تحمل میکند؟ چرا اجازه میدهد با اون خشن رفتار کنند؟ و خود ما یادمان میرود که چه محکم دستمان را جلوی دهن دخترکانمان نگه داشتهایم که نگویند دوست ندارند بهشان بخندیم، دوست ندارند غریبهها را ببوسند، دوست ندارند دامن بپوشند، دوست ندارند وسط شلوغی مترو رها شوند یا عروسکشان ازشان گرفته شود، ظاهرشان تحقیر شود و... .
حواسمان نیست که با خردهرفتارهایمان اعتمادبهنفس دخترکانمان را از بین میبریم، عادتشان میدهیم به تحمل بیجا، به تحمل دخالت دیگران در اموراتی که اصلا بهشان مربوط نیست، عادتشان میدهیم به سکوت و فرو دادن خشمشان و ناتوانشان میکنیم از انتقال تجربهشان و این گردونۀ معیوب همچنان به گشتن ادامه میدهد. بعد میرویم سینما «هیس... دخترها فریاد نمیزنند» را تشویق میکنیم.
*مولانا