نجات‌دهنده در گور خفته است*


دخترک نشسته است روبه‌رویم و از دلشورۀ پنهانی، که در دل دارد، حرف می‌زند. از لیوان چای‌اش سر بلند می‌کند و می‌پرسد: «حالا با این حرف‌ها که زدم نظرتان راجع به من عوض شد؟» 

*

زن چهل و چند سال دارد. از مشکلاتش حرف می‌زند، از آدم‌های زندگی‌اش. از همه خسته است. غمگین است؛ می‌گوید: «اون موقع‌ها باید به مادرم می‌گفتم تا فکری به حالم می‌کرد» و چند جملۀ دیگر شبیه همین. هیچ کجای حرف‌هایش نمی‌گوید که باید تصمیم می‌گرفت، یا باید کاری کند برای نجات خودش. می‌گوید: «با فلانی صحبت کنید، بگویید کمتر مرا اذیت کند».

*

دست دخترک را در دست می‌گیرم و برایش می‌گویم که نظرم عوض نشده است و هر کسی خودش باید راه زندگی‌اش را انتخاب کند و خودش تصمیم بگیرد. می‌گویم هر کمکی بخواهد تا بتواند مشکلش را حل کند، انجام می‌دهد، اما اگر شش ماه بگذرد و مشکلش را حل نکرده باشد و تبدیل شده باشد به دختری که درونش بیمار و ناتوان است، آن وقت نگاهم عوض می‌شود. آن وقت فکر می‌کنم که او همه چیز داشته است برای اینکه خوب زندگی کند و اگر زندگی‌اش را حرام کند، نظرم عوض می‌شود. دیگر در نظرم آدم ارزشمندی نخواهد بود، بلکه بیمار ناتوانی است که از سر دلسوزی کمکش خواهم کرد. 

*

زن که می‌رود، آن‌ها که به حرف‌هایش گوش کرده بودند، سر تکان می‌دهند و می‌گویند: «طفلکی! چه کار می‌شود کرد برایش؟» و سکوت می‌کنند.

 

* فروغ