و ال برایم مینویسد:
پرسیدی زمان باز کردن چمدانهایمان کی میرسد؟
عزیز من!
کسی که با چمدان آمده باشد هیچ وقت زمان چمدان باز کردنش نمیرسد. زن، اگر زن باشد یک تنه، یک جان میآید تمام قد و بی چمدان. حال که با چمدان آمدهایم رفتنمان، رفتن است. این دست است که به چمدان است نه چمدان به دست.
برای تو آرزویم روزیست که دستت همان گلهایی باشد که دست شخصیتهای نقاشیهای مورد علاقهمان است، یکی تو باشی و یکی تن تو بی چمدان با دامنت پر از پروانههای یاسی رنگ (+)

پ.ن.1. عکس را من اضافه کردهام، از آنهایی است که دوست میداریم.
پ.ن.2. (+)
نظرخواهی
یکم در آرشیوم گشتم و خودم این چند تا پست را انتخاب کردم:
خمار صد شبه دارم (4)
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
خمار صد شبه دارم (10)
چهارم آبان 1390
علی دفتر سأجمع کلّ تاریخي (6)
کلّ شیء یمکن إخفاه إلّا خطوات إمرأة تتحرّک في داخلنا (17)
کلّ شیء یمکن إخفاه إلّا خطوات إمرأة تتحرک في داخلنا (15)
کلّ شیء یمکن إخفاه إلّا خطوات إمرأة تتحرّک في داخلنا (14)
حالا هر کدام را که بیشتر رای بیاورد میخوانم. اگر پست محبوب شما در بین اینها نبود، بهم بگویید. حتی اگر نخوانم (شاید هم همان رای آورد اصلا)، دوست دارم بدانم.
لازمه تاکید و تایید کنم که نظرتون رو دوست دارم بدونم و برام مهمه؟
متشکرم
چهارصد و بیست و هفت
فلانی گر دلی داری تو باش اینجا که من رفتم...
پ.ن. اصل شعر اینطوری نیست و تصرف در کلمۀ فلانی از من است.
اندوه من بر آرزوییست که اینک از یاد من رفته است
حرف؟
دلم میخواست راهبهای بودم در کوهستانها
ورد میخواندم و دعا
همسرم مسیح بود و لازم نبود برای دوست داشتنش منتظر باشم
جایی میان ابرها حتما به انتظار سفر روحانی من نشسته بود
و انسان برایم واژهای بود گناه آلود
که توقع دوستی از او نمیرفت
و شب تا سحر برای آمرزیده شدنش نیایش میکردم
نگاهم در نگاه ابنای بشر اگر گره میخورد نه طرح هوسی بود، نه انتظار محبتی که مدتها پیش از این چشم بر روی همه شان بسته بودم
گاه شاید خودم را در آینه میدیدم
و فکر میکردم چه قدر پیر شدهام
اما ناقوس کلیسا یادم میآورد که چرا
شاید برای کودکان فقیر ده شال میبافتم
و برای بیماران سوپ میپختم
و دل نگران ندانستنها نبودم
زیرا که باور کرده بودم قرار نیست بدانم مگر او بخواهد
و او یکبار آمده بود زمین و انسانها به صلیبش کشیده بودند
و گمان میکردم مریمی در من زندگی میکند که روزی خواهد زایید
عاقبت شاید یک روز دل به راه جاده میدادم
میرفتم و آن شب راهبان دیگر برای آمرزشم شمع روشن میکردند.
پ.ن. این خطها در جواب دوستی تایپ شده است که در صفحۀ چت برایم نوشت: حرف بزن!
به کجا چنین شتابان؟
از هفتۀ آخر اسفند ماه جز همان چند روز عیددیدنی تا امروز تقریبا از خانه بیرون نرفته بودم. همین دو، سه ساعت پیش از کنار مانتو فروشیهای میدان هفت تیر گذشتم و از چیزی که دیدم هیچ خوشم نیامد. مانتوهای پشت ویترین را تن مانکنهایی کرده بودند با اندام مردانه. این اتفاق از کی افتاده است؟ تازگی دارد یا من تازه دیدهام؟
به اسم دین و اسلام بخشی از بدن زنانه سانسور شده است؟ اسلام گفته است حجاب؟ باشد. مانتوی اسلامی تن مانکن کنید. چرا زنانگی را منکر میشوید. هیچ روح زنانهای در بدن مردانه خانه کرده؟ زنده مانده؟ اینهمه عمل جراحی و دکتر و مشاوره و دارو برای بازسازی جسم مردانهای که روان زنانه دارد، برای چیه؟ این انکار به چی منجر میشه؟ بازمیگردیم به چین کهن که بدن دختربچههایش را با پارچه محکم و دردناک میبست تا در بزرگی هیکلی مردانه پیدا کنند؟ که از رشد پاهای کوچک دختربچههایش جلوگیری میکرد و راه رفتن کلاغوار زنانش را نشانی از عفت و پاکدامنی میدانست؛ که نمیتوانند بدوند و یک روز از خانه فرار کنند؟ (میدانید که ریشۀ کفش سیندرلای دوست داشتنیمان همین است؟)
من از ته داستان نمیترسم. ته داستان بار دیگر میشود سیندرلا، ولی من از هزینۀ این گذر میترسم. خیلی هم میترسم. از نگاه مردانش. از چند دستگی زنانش: آنها که از بدنشان خجالت میکشند، آنها که از آن طرف بوم میافتند و به طرز وقیحانهای عصیان میکنند، آنها که گیج میشوند در این میان.
من اما نمیگویم که جار و جنجال کنیم. هزینه بپردازیم، ناسزا بگوییم، متهم کنیم. نباید روزگار را به خودمان و دیگران تلختر از آنچه هست کنیم. فقط از کنار چنین چیزهایی راحت نگذرید. نگذارید در نگاهتان عادی شود. هر بار به خودتان بگویید: «این ماجرا عادی نیست، این همۀ ماجرا نیست، همه چیز به یک مانکن ختم نمیشود»
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
تا به شتاب میدوی عمر منی که میروی
از کفم و منت شده دست به دامن این مکن1
من نمیخواستم چیزی بنویسم. میخواستم بی سر و صدا ته زمستان به اول بهار پیوند بخورد و بگذرد، بس که حس تازه شدن ندارم. انگار هنوز کرختی زمستان با من است. خرس درونم از خواب بیدار نشده و بوی غرغر از خودم به مشامم میرسد. اما آقای بهروز (+) فراخوان دادند که:
"رفقای خوب مجازی! اگه اهلش هستین تا همین فردا شب همه یه بهاریه بنویسیم (حالا هر چند تا خط که شد) و بذاریم تو وبلاگامون یا تو همین پلاس یا هر جا که بشه خوندش. بعدش هم هر کی یه عیدی به انتخاب خودش پیوست کنه به بهاریهش و تقدیمش کنه به همه دوستان مجازی. عیدی به سلیقه خودتون میتونه موسیقی، عکس و حتی پول نو باشه. باید خلاقیت به خرج بدیم یه کم خب حقیقت اینه که خیلی بیشتر از احوال دوستان مجازی با خبریم تا آدمای دنیای واقعیمون. پس باید حواسمون به هم باشه و یه کاری کنیم که با وجود این پراکندگی جغرافیایی لحظاتی حس کنیم کنار هم هستیم و به فکر همیم."
برای همین نشستهام جلوی صفحۀ سفید و برایتان اعتراف میکنم که برای اولین بار میخواهم فهرستی از خواستنیهایم تهیه کنم و بچسبانم در آن دفتر قرمز رنگم و بعد بدوم به دنبالش. راستش نیمۀ دوم سال نود به کرختی گذشت و هیچ خوب نبود. فهمیدم من آدمش نیستم. نمیدانم چگونه توضیحش بدهم. من آدم آرامی هستم که باید بدوم. آرامشم با کرختی در تضاد است و این را از روزهایی که گذشت فهمیدم.
باید سال دیگر، سال بهتری باشد از آنچه گذشت. این را به خودم قول میدهم.
چون هر بار این (+) را گوش میدهم فکر میکنم ریتم زندگیام چنین است، و انگار زندگی مرا روایت میکند، با همۀ فراز و نشیبش، آن را به شما هدیه میکنم.
دلتون خوش، سرتون سلامت
1. شعر و آنچه در عنوان آمده از «حسین منزوی» است.
2. آنان که تا الان بهاریه نوشتهاند: لکاته، یک مشت تمشک، روزگار گیدورایی،
هرکس دیگر نیز در این دعوت شرکت کند و به من بگوید نامش را اضافه خواهم کرد.
+ Pillar، بیربط نامه، تایپیست فیلسوف
به شور قطرههای اشک سامان جراحت کن
من خوابم برد. بعدش حفرهای روی دیوارم بود که دستم را دراز میکردم تا بستۀ کاغذهای درونش را بردارم. میدیدم روی کاغذها چه نوشته شده. نثر من بود با همان عنوانهای عربی طولانی. اما کاغذها از دستم لیز میخوردند. وحشتزده هر کدام را که میگرفتم تند تند میخواندم. تاریخشان مال آینده بود و چه اندوهگین نوشته بودم. بعدش داشتم فرار میکردم. لباس زنان کرد تنم بود و از چیزی فرار میکردم. از پلهها بالا میرفتم و فکر میکردم دیگر تمام شد آن طرف پل که برسم جایم امن است و همان موقع پلهها زیر پایم خراب شد. بعدش سیاهی بود. یک سیاهی عمیق و نمیدانم چه قدر گذشت که چشم باز کردم. بیدار که شدم صدای مادرکم از آشپزخانه میآمد. خواستم لبخند بزنم. نشد. با خودم فکر کردم این سنگینی از کجاست؟ و مثل ریزش آبشار همه چیز با سر و صدایش یادم آمدم. بعد فکر کردم آن حرفها را هم در کابوس شنیدم؟ آن لحظهها چرا اینقدر بوی واقعیت میدهند؟ و یادم آمد. همان جا بود که بغض چنبره زد روی گلویم.
حالا طعم دهانم مخلوطی از خون و اشک است که دیشب تمام مدت داشتم لبم را میجویدم و حاصل دندان چیست جز زخم؟
پیرزنی چروکیده در من راه میرود و زیر لب میخواند «نفرین بر دهانی که بیموقع باز شود» دخترک درونم یک گوشه نشسته و نگاهم میکنم. خسته است از بس از دیشب توضیح داده که نمیخواسته بگوید. حتی نمیخواسته بشنود. چند بار گفت که بگذریم. صدایش در نیامد. کمی آن طرفتر عزیزالسلطنه نشسته است و نمک بر زخم دخترک میپاشد.
من نگفته بودم چه قدر خودسرزنشگرم؟ گیرم نگفته بودم اما گفته بودم که
«اندوه در من حل میشود، خشمم یک جا تمام میشود، قهر نمیدانم، طعنه نمیزنم، ناسزا نمیگویم، فال خوب میزنم و دیر نگران میشوم. خندیده بودم که اینها ترس ندارند گرچه سهمگین به نظر میرسند. چشمک زده بودم که اینها را جدی نگیر، به لبخندی زائل میشوند. گفته بودم آنچه زخم میزند سکوتم است، آنچه بیرحم است واژگانیست که در من راه میرود و بر زبان نمیآید...» (+)
و من تمام یک ساعت آخر ساکت نشسته بودم.
تو گفتی زیاد فکر نکنم. من فکر نمیکنم. نه اینکه نخواهم. نمیتوانم. من فقط برای دخترک آزردهای که درونم نشسته لالایی (+) میخوانم.
راستش من باز هم نتوانستم همه چیز را بنویسم. من خسته میشوم از نوشتن، از گفتن. خسته میشوم از بس پیرزن چروکیده میپرسد «خب که چی؟» خسته میشوم از بس تلاش میکنم همه چیز را آرام نگه دارم. خسته میشوم وقتی آدمها رفتار آرام و منطقیام را میگذارند پای بیاحساسی، بیدغدغگی. (+)
پ.ن. عنوان مصراعی از دکتر محمدرضا ترکی
همیشه آهو نمیمانم

آنچه از ذهن من میگذرد با کمی سانسور
بس است دیگر. هم شما خسته شدید، هم من.
پ.ن. چون این نوشته رشتۀ تداعیهای ذهن من است، نه ویرایش میشود و نه پاراگراف بندی.
توضیح واضحات: هرجا کلمۀ رابطه در این نوشته دیده میشود، شامل همۀ روابط انسانیمیشود.
چهرهایست کودکانه با تبسمی گداخته
جملۀ آغازینم اشتباه است. همۀ آن بیست و چند سالمان با هم گذشت. از زمانی که تازه یاد گرفته بود که انگشتانش را مشت کند و محل تمرینش موهای من بود تا آن روزهای بازی فوتبال. من دروازهبان میشدم و او همیشه مواظب بود توپ اصلا به نزدیکیهای دروازه هم نرسد. آن زمانها که من در ظرفهای پلاستیکیام غذا درست میکردم و او مثلا از شکارش برمیگشت. آن روزی که در باغ دید ماری نزدیک من است و نمیدانست پیش من بماند یا برود و کسی را خبر کند.
پایش را با قیر سوزانده بود، اخم کرده و گوشۀ اتاق نشسته بود. گفته بود نمی ذارم کسی زخم رو ببینه. رفتم جلو گفتم حتی من؟ و اینقدر سر به سر هم گذاشتیم تا صدای خندهمان همۀ خانه که نه، همۀ خانوادهمان را پر کرد.
بزرگ که شدیم مرا "مامان بزرگ" صدا میکرد. من میخندیدم.
بزرگ تر که شدیم برای هم غر میزدیم. دیگری فقط سر تکان میداد.
...
و یک سال و نیم پیش رفت. خیلی کم سراغ هم را گرفتیم تا وقتی خبردار شد پریجانمان دیگر نیست، دوباره مثل همان بچگیها گفت با کسی حرف نمیزند. نمیخواست زخمش را کسی ببیند. گوشهای برای خودم نشسته بودم که مادرش گوشی را داد دستم. گفت "تو زنگ بزن. با تو حرف میزنه" حرف زد. هیچ کدام گریه نکردیم. حرف زدیم و دیگری فقط سر تکان میداد.
دیشب آمد...
پ.ن.2. عنوان مصراعی است از دکتر محمدرضا ترکی (+)
پ.ن.3. از تمام دوستانی که برای پست قبل کامنت گذاشتند ممنونم
نذری روز تاسوعا
هر سال موقع برداشتن در دیگها، تعداد صلواتها بیشتر میشود برای آنان که نیستند.
پ.ن. پست مرتبط قدیمی (+)
صندلی داغ
به یاران رفته درودی فرست
از معشوقم مپرس... چه بسا که نامش فراموشی است...
نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش غربت است...1
وقتی آمدی تنها برایم چند خاطرۀ خاک گرفته بودی. آرام آرام آشناتر شدی. خلال چای نوشیدنهایمان، هنگام پیمودن خیابان مطهری، آب انار خوردن، شاهنامه خریدن، تماشا کردن عکسها، منتظر ماندن پشت در زورخانه، تماشا کردن سریال شبانه و یخ کردنهایمان و کشیدن پتو روی پایمان، تا آنجا که توانستیم با نگاهمان با هم حرف بزنیم.
نیمه شب در فرودگاه وقتی در آغوشم گرفتی عمویم بودی که میرفتی و صبح سر میز صبحانه جای صدایت خیلی خالی بود که با لهجهات بگویی «به! سلام خانوووم».
پ.ن.1. عنوان آخرین مصراع ساقینامۀ حافظ است.
1. قسمتی از شعر غادة السمان، ترجمۀ عبدالحسین فرزاد
پس از نوزده سال
شیرینی خوردن دو نفرۀ من و یگانه خواب گریز (+)

مراسم چاینوشی
به مناسبت آزادی رامک D:
شهر کتاب مرکزی
1390/7/5
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
آن را نمیگشودم
اگر میدانستم که آن چوب، کبریت است
آتشش نمیزدم1
به راستی از نوشتن چه سود؟ حاصل چه خواهد بود وقتی کلمات در من میمانند بس که درازند و پیچ در پیچ. کلماتم نوشته نمیشوند، بلکه همچون ماری از دهانم بیرون نیامده دور گردم حلقه میشوند و مار حلقه را آنقدر تنگ میکند که صدا تبدیل میشود به نالهای و بعد ناله نیز خاموش میگردد.
نوشتن حتی دیگر مرهم نیست که زخم فریاد میزند من آن ِ تو شدهام و زخم میخندد و اشک خون پالوده نیست که آب نمکی است بر روی زخم.
حتما خموشی بهتر است وقتی نمیدانی آن کسی که باید، آن را میخواند یا نه، میداند یا نه، میفهمد یا نه.
پ.ن.1. عنوان مصراعی است از خاقانی.
پ.ن.2. نظرات را جواب میدهم.
1. چند خطی است از شعر «أعنف حبّ عشتُه» از نزار قبانی که خودم ترجمه کردهام.
سفر از دوست جدا کرد مرا // گم شود از دو جهان نام سفر
حُسن که برادر مهین است در خود
نگریست. خود را عظیم
خوش دید، بشاشتی درو پیدا شد. تبسمی بکرد، چندین
هزار ملک مقرب ازو پدید آمدند. عشق که برادر میانیست با
حسن انسی داشت، نظر از وی نمیتوانست گرفت. ملازم
خدمتش میبود.... شوری درو افتاد، مضطرب شد. خواست
حرکتی کرد، حزن که برادر کهین بود درو آویخت2
غزال
عزیزم
رفاقت و دوست داشتن منوط به سابقه نیست. میشود کسی را
دهها سال دید و رفیق ندانست اما میشود فقط چند جلسه با تو همکلاس بود و رفیق شد
و پیاده از شهید بهشتی تا ونک راه رفت و خاطره روی خاطره ریخت و حالا از رفتنت دلتنگ
شد. نه! رفاقت به سابقه نیست و خاطره ساختن به صرف حضور. یادت هست ما رفتیم به آن
جلسه و تو به خاطر امتحان ماندی در خانه؟ برایت بارها اس ام اس فرستادیم. نبودی
اما خاطرهها ساخته میشوند. حالا هم جایت در دلهای ما امن است. قسم به همان لحظه
که بعد از تمام شدن تئاتر یکدیگر را در آغوش گرفتیم.
غزال عزیزم
تو عکاس خوبی هستی. لازم نیست منظرۀ پیش رویت فوق
العاده باشد تا عکسی که میگیری زیبا شود. من مطمئنم تو بلدی بهترین عکس را بگیری.
منظره؟ بگذار هرچه که میخواهد باشد.
1. عنوان از
فرخی سیستانی
2. از کتاب «فی حقیقة العشق» از شهاب الدین سهروردی
چون مرهمی صدای تو با درد من یکیست
خبر رفتنش ناگهانی بود. یک هفته مانده به پروازش خبردار شدیم. به روی خودم نیاوردم. هنوز هم نمیدانم وقتی خبر رفتن کسی را میشنوم چه بگویم. برای همین سکوت میکنم و دیگر از شوخیهایش خندهام نمیگیرد.
سکوت مرا میگزید که آهنگی برایم فرستاد، بینام، بینشانه. نام فایلش بود 444. نوشته بود به جای همۀ آنچه هیچ وقت نزدم. پاسخش چه بوده باشد جز سکوت؟
فردای شبی که میرفت نوبت یکی از سختترین امتحانت دوران تحصیلم بود. همه آنجا جمع بودند و من تنها در تاریکی خانه نشسته بودم و مخزنالاسرار میخواندم و بغضم را فرو میدادم. یک جایی کتاب را بستم. بی آنکه به آشفتگی ظاهرم اهمیت بدهم آژانس گرفتم و رفتم خانهشان. یک ساعتی نشستم بعد فکر کردم که چه؟ یک ساعت بیشتر دیدن کسی که دارد برای همیشه میرود چه فایده دارد؟
موقع خداحافظی دستبندی گذاشت کف دستم. گفت یادگاری، لبخند که نبود، زهرخندی زدم گفتم برای درشکه؟ گفت: «تو فقط گریه نکن. الان وقتش نیست.» راست میگفت. هنوز وقتش نبود. فردای آن روز پدربزرگ بستری میشد برای عمل جراحی مغز، تودۀ بزرگی که نمیدانستیم چیست.
آمدم خانه. دستبند را گذاشتم جایی که نبینم. چهارزانو نشستم روی تخت و مخزنالاسرار روی پایم. تا صبح بی وقفه خواندم. 444 تا صبح مینواخت.
سه سال گذشت. 444 را کمتر گوش میکردم. تا یک روز ظهر که هارد کامپیوترم سوخت و همه چیز از بین رفت، 444 نیز. دنبالش نگشتم هیچ وقت. چه میگفتم؟ از که میپرسیدم؟
دو سال دیگر هم گذشت. دستبند را هیچ وقت به دست نکردم. 444 هم که نبود. تنها عکس پنج نفریمان را گذاشتم در کتابخانه. هر روز میدیدم که در عکس میخندیم و از تعداد خودمان کم میشود. در این پنج سال یکی دیگرمان هم رفته بود و قرار بود ماه دیگر سومین نفر هم برود.
هفتۀ گذشته عکس را نیز برداشتم.
چند شب پیش دوستی در جواب سوالم که حالش را پرسیده بودم آهنگی برایم فرستاد. گوش کردم. نه یکبار، نه دو بار، ساعتهای طولانی. یک شب تا صبح نشستم پشت میز. پایاننامه نوشتم و 444 دوباره مینواخت. من فهمیده بودم حالم دوستم هیچ خوش نیست.
حالا 444 دوباره هست. با نام و نشان خودش و خاطرات دراز دامن.
کاش یکی به من بگوید کی وقتش میرسد؟ کی باید پشت سر مسافرانمان بگرییم؟
پ.ن.1. 444 (+)
پ.ن.2. عنوان از شاملو
آدم
تا آنکه یک شب از آنچه در سرم میگذشت برایش گفتم، اس.ام.اس فرستاد که "حق با تست، اما من از او می خواهم قدر دانی کنم." متحیر پرسیدم "چرا؟" جواب داد: "این فرد باعث شد من چیزهایی یاد بگیرم در برخورد با آدمها" در جوابش نوشتم "برو بابا!" و پاسخش یکبار دیگر به من نشان داد چه قدر خوشبختم که چنین آدمهایی را میشناسم. نوشته بود: "به خدا! یاد گرفتم بیتفاوت بودن بدترین کاره، یاد گرفتم کسی رو بلاتکلیف نگه ندارم، یاد گرفتم از هیچ کس بهتر نیستم"
می شناسمش، به دوستی و یگانگی
به اولین باری که از در کلاس آمد تو. سر تا پایش را نگاه کردم. بهش برخورد. آمد جلو که "چته؟"
به آن روزی که روی تخت من نشسته بودیم و دعوا می کردیم. بد و بیراه گفتیم و داد زدیم. بعد از یک جایی به بعد خندیدیم و همه چیز تمام شد. دیگر هیج کدام آن خطا را تکرار نکردیم که کار به آنجا برسد.
بعد از اعلام رتبه هایمان به اصرار مادرانمان رفتیم پیش مشاور. خودم را به یاد می آورم کنارش با لاک قرمز و کفش قرمز و شال قرمز. نشسته ام روی صندلی و می خندم.
بعد از تقریبا دو سال که از او بی خبر بوده ام می آید خانه مان و جایی در ته وجودم ستاره ای روشن می شود.
با هم رفته ایم مهمانی و موقع برگشتن راه را گم کرده ایم. عاقبت ماشین را کناری پارک می کند و فقط می خندیم.
برنامه ریزی اشتباه بوده و باید کنار خیابان دو ساعتی بمانم. خبردار که می شود می آید دنبالم. می گوید اینطوری دو ساعت در ماشین نشسته ای. بعد که من پیاده می شوم، برمی گردد خانه.
شب های زیادی که در طی این سال ها در کنار هم صبح کرده ایم. شب های خنده، شب های اضطراب، شب های غم. شب های حرف.
آن دسته از اخلاق هایمان که با هم در تضاد است. او آدم کارهای یهویی است و من آدم برنامه ریزی. تقابلش اما برایمان شده است تفریح. دست انداختن آن دیگری گاهی. کوتاه آمدن و تطابق.
تلفن می کنم و کاری که انجام داده ام را برایش تعریف می کنم. هیچ کس دیگر جز او نمی داند. می پرسم "سرزنشم می کنی؟" و می دانم پشت آن "نه" ای که می گوید 9 سال شناخت وجود دارد.
محبتش هر لحظه برایم تازه است. مثل وقتی دخترک مدام آهنگ ها را عوض می کند و من عقب ماشین نشسته ام، می گوید: "نکن. اینطوری رامک سر درد می گیره". آهنگ یا فیلم هایی که دوست دارم را به دستم می رساند و خوب می داند چه دوست دارم.
خوشحالی اش از شادی ها و موفقیت هایم. عصبانی شدنش از کسانی که مرا می آزارند.
خستگی هایش برای اینکه هر جا که باشیم می گوید "من تو را می رسانم"
صداقت و بی آلایشی بی نظیرش...
دیشب آن بالا ایستاده بودم و خوشحال بودم که در چنان شبی که آشفتگی درونم دیگر در ظاهرم هم آشکارست کنارم ایستاده.
پ.ن. من نمی دانم آدم های عزیز و خوب زندگی ام که کم هم نیستند صلت کدام قصیده اند؟
برای ثبت و برای مخاطب مشخص: بر سینه، داغ واقعه، نقش الحجر بماند
رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
از ماشین که پیاده می شوم مدتی جلوی ساختمان می ایستم و نگاه می کنم. تقریبا سه سال از آن دو راهی و انتخاب می گذرد. خیلی چیزها سریع از جلوی چشمم رد می شود. حرف ها و صداها و نگاه ها... همه شان را رها می کنم. اولین نفرم که وارد سالن می شوم. سحر که می آید ته دلم فکر می کنم برق چشمانش صورتش را روشن کرده. این را به خودش نمی گویم. معرفی که می کند "ایشون هم مامانی من" آن مار چنبره زده شروع می کند به نیش زدن و راه گلویم تنگ می شود. روز دفاع من مامانی من نیست و چه قدر هم آرزو داشت... می نشینم تا سارا می آید و دیگران.
سحر حرف می زند. نگاهش می کنم و با سارا حرف می زنم. گاهی می خندیم. به حرف زدن سحر که وقتی ما را نگاه می کند صمیمی و عامیانه می شود و وقتی به استادها، رسمی و خشک. به "عجب" گفتنش وقتی ایراد می گرفتند. یک نفر هم ته ذهنم نشسته و می پرسد: سال 83 هیچ به سال نود فکر می کردی؟
جلسۀ دفاع تمام می شود. سارا می گوید برویم با هم بیرون؟ ونک؟ می گویم برویم ناهار؟ و چهارتایی می رویم. من، سارا، سحر و سیاوش.
باقی روز به آرامی می گذرد. به ناهار خوردن و حرف زدن. به نگرانی های سارا برای آزمون دکتری. به مقدمات عروسی آن دو. به خاطره هامان از استادها. به عکس گرفتن. به تلاش سارا برای آنکه دستش به صابون برسد. به غنج رفتن دلم وقتی سحر می گوید "دلم برای شما دو تا تنگ شده بود".
بعد آن دو می روند و من و سارا می رویم تجریش. بستنی و آب پرتقال در فضای باغ فردوس. می خندیم به اینکه تنها ما دو نفر سیگار نمی کشیم. گاهی لازم نیست حرف بزنیم، نگاه دیگری را که دنبال می کنیم می فهمیم چه می خواهد بگوید.
پیاده روی در هوای بهاری. خریدن کیف و مانتوی نخی. تردید بین رنگ زرد و نارنجی. خنده وقتی مرد جوان از ما کمک می خواهد برای خریدش.
قبل از سوار شدن به اتوبوس می گوید "سبک شدم" می بوسمش به خاطر آنکه گفت همۀ آنچه را که بود.
پیاده برمی گردم خانه. و فکر می کنم به آدم هایی که ندیدنشان باعث نمی شود بینمان دره ایجاد شود. کمی ترک دلتنگی که به لبخندی هم می آید. فکر می کنم چند نفر روی کرۀ زمین هستند که در جواب "راه رو داریم درست می ریم؟" به من بگویند "تو در این راه گستاخ تری". چند نفر هستند که وقتی به روز دفاعم فکر می کنم بی هیچ سوالی حضورشان را می شمارم؟ یا حضورم را می شمارند؟ چند نفر اس ام اس می زنند که
"غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد / که مونس دل و آرام جان و دفع غمی"
چند نفر می شوند سحر، سارا، سیاوش؟
می رسم خانه و می فهمم که حق با سیاوش است آنجا که گفت: ما دیگر نمی توانیم دوست پیدا کنیم.
بیست و هفتم فروردین ماه 1390
پ.ن. پست مرتبط (+)
خشت و آینه
دکتر شدن چه آسان!
آدم شدن چه مشکل!
تو ای پری کجایی؟
دور تا دور سالن بزرگ خانۀ مادربزرگ نشسته بودیم. خستگی اندوه مثل غبار بر سر و روی همه مان نشسته بود. بغض های سنگینی که منتظر بهانه بودند و باید می آمد وگرنه نفس ها تنگ می شد. صبحش مادربزرگ را به مادرش، زمین سپرده بودیم.
من که دست دایی را گرفته بودم گفته بودم "من پریجانم را نداده ام ها..." و صدای بسیاری که "نه. نباید". چون فکر می کردند چهرۀ کسی که تصادف کرده است دیدن ندارد.
دخترک کنار من نشسته بود که مادرش اشاره کرد نگذارم ببیند. سرش را چسباندم بر سینه ام و دستم را گذاشتم بر چشمانش. بغضش باز شده بود اما من فرصت گریستن نداشتم. نمی خواستم اشک پرده ای شود برای ندیدن. و تصویر آخرش برای من صورتی است به غایت زیبا و آرام. مادربزرگ که از جمله زنان زیبای عصر خودش بود، حالا خوابیده بود.
نگاهی به اطراف اتاق می اندازم و چشمانم را می بندم. صدای پیرمرد را می شنوم که می گوید بیایید ببینیم حافظ چه می گوید. پوزخندی می نشیند گوشۀ لبم. تصویر مادربزرگ جلوی چشمم و فکر می کنم حافظ چه دارد بگوید؟ و صدای پیرمرد می شود همان بهانۀ ناگزیر وقتی می خواند:
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش
...
پ.ن. (+)
یکهزار و سیصد و هشتاد و نه و یک
نیست ز نامده خبر وز دم رفته حاصلی
حاصل وقت نگر تا دم رفته ننگری
عمر پُلی ست رخنه سر، حادثه سیل پل شکن
کوش که نارسیده سیل از پل رخنه بگذری
هشتاد و نه با درد فقدان شروع شد. با دلتنگی ادامه یافت. تابستانش تردید بود و پاییزش سردرگمی و زمستانش زخم ِ بر زخم. روزهایی که راه رفتم، راه رفتم تا سر نخ گمشده هایم را پیدا کنم. حاصلش پاهای تاول زده. آن روزی که از خانه آمدم بیرون و یک جا ایستادم. یادم نمی آمد کجا می خواستم بروم. وسط میدان تجریش ایستادم و بغض کردم. آن شب که به دخترک گفتم "ببین! این میدان را ببین! دور تا دورش برای من خاطره است. که دلم برای خودم می سوزد وقتی خوب فکر می کنم". روزهای طوفان کردن خشمم. اینقدر زدم بر میز که کف دستانم ورم کرد. انگشتانم خم نمی شد. از درد ریه هایم برایتان نوشتم....
هر کس داستان تلخی های خودش را دارد. با اینهمه دلم رضا نمی دهد بگویم سال خوبی نبود. چگونه سیصد و شصت و پنج روز از عمرم را بگویم خوب نبود؟
خوب بود چون
مادربزرگ را به خاک می سپاردیم نشستم روی زمین. الله اکبر که گفتند سر بلند کردم. دور تا دورم کسانی ایستاده بودند که می توانستم بی دغدغه سر بر شانه هایشان بگذارم و بگریم. دیدم در روزهای درد تنها نیستم. عزیز بودند. عزیز بودم.
شب های تابستان تا نزدیکی های صبح با دوستانم می خندیدم. هر کدام یک گوشۀ ایران بودیم. چت می کردیم و بحث. نت می گذاشتیم و خنده.
پاییز و زمستان مادرم را طور دیگری شناختم. انگار مدتی گمش کرده باشم و دوباره بیابمش.
چیزها دیدم از محبت:
برادرکم تلفن کرد. صدایم را شنید. گفتم "بیا دیگر." سوار قطار شد. آمد.
زنی که وسط همۀ گرفتاری هایش بشقابی غذا گذاشت جلویم و گفت "بخور و بگو" و من چه بی پروا از همه چیز حرف زدم. موقع خداحافظی بعد از تمام این بیست و چند سال در آغوشش گرفتم گفتم که دوستش دارم و گریستیم.
دوستی که از آن سر دنیا یک شب تا صبح می نشیند و من چه بسیار برایش گریستم.
یک پست نوشتم و سرازیر شدن کامنت ها و اس ام اس های تک تک شما.
آدم های تازه ای شناختم. مثل باد، مثل ابر، مثل خاک. مثل (+)، (+)، (+) و بسیاری دیگر
دوباره یاد گرفتم که برای علاقه هایم گام بردارم. یاد گرفتم بایستم و نه بگویم. یاد گرفتم پای آری گفتن هایم بیشتر بایستم. یاد گرفتم برای خندیدن لازم نیست همه چیز عالی باشد. کافی است خندیدن بلد باشی.
یاد گرفتم بسیاری چیزها را بفرستم جهنم برای بودن در کنار خانواده ام، فامیلم، دوستانم. بیش از پیش فهمیدم مهم نیست آدم ها چه می کنند من باید با بنیادهای عاطفی و اخلاقی خودم زندگی کنم. که خطاهای دیگران مجوز نیست که من هم خطا کنم.
بسیار گفتم "دوستت دارم." و بیش از گذشته آدم ها را در آغوش کشیدم.
سال خوبی بود چون به من یاد داد باید از زمین دل بکنم و بر زمین دل بدهم.
حالا از پس تمام اینها نشسته ام اینجا و رامک را در آغوش گرفته ام و به ترانه ای گوش می دهم که می گوید "من با انگشتان سردم آتش روشن می کنم" (+) و فکر می کنم دستانم هرچه قدر سرد من آتش قبیله را روشن نگه خواهم داشت. قبیلۀ عشق، قبیلۀ دوستی، قبیلۀ مهر. پاهایم هر قدر خسته خواهم رفت به سوی آنچه قلبم ندا می دهد.
روزگارتان پر برکت و احوالتان متبرک
تو مرگ دلم را ببین و برو
خسته ام از آدم هایی که نه تاب دوری ام را دارند و نه طاقت نزدیکی.
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
دوم: آرام به هم نزدیک می شوید. در حد یک سلام و احوالپرسی ساده. اینقدر که وقتی می پرسد "خوبی؟" می دانید که منتظر جواب واقعی نیست و این یک سوال صرفا مودبانه است. اما ته دلت لبخند می زنی و تقریبا همیشه می گویی "مرسی"
سوم: زمان گذشته است. حالا "خوبی؟" معنا دارد. گاهی در جواب می گویید "نه" و زمان هایی که می گوید "نه" برایتان مهم است. پای درد دلش می نشینید. بعدتر از او می پرسید که بهتر شده است؟ او را بیشتر و بهتر می شناسید. احساس صمیمیت می کنید. رابطه تان را دوست دارید. به تارخچۀ دوستی تان که فکر می کنید لبخند می زنید. گاهی سوتفاهم یا دلخوری هست اما با هم حرف می زنید.
چهارم: بی توجهی می بینید. گرفتار روزمرگی هم هستید. کمتر وقت صرف هم می کنید. نمی فهمید چه چیزی غلط است اما می دانید چیزی سر جایش نیست... زمان می گذرد. بی تفاوتی و سکوت کار خودش را می کند.
پنجم: به یک جایی می رسید که "خوبی؟" نه یک سوال صرفا مودبانه است و نه یک سوال مهربانانه. جواب دلتان را قورت می دهید، حرف هایی مثل "به تو چه؟" مثل "مگر برایت مهم است؟" بعد می گویید "مرسی، ممنون، بله"
ششم: چه فکر می کنید؟
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
ماه های اول دانشجویی سر کلاس هایی که حوصله مان سر می رفت بر روی کاغذ "دادابازی" بازی می کردیم. این اسم را مونا رویش گذاشته بود، برگرفته از سبک "دادائیسم". روش بازی هم این بود که اولین نفر یک جمله می نوشت و بقیه به ترتیب متن را ادامه می دادند. برای آنکه مشخص باشد هر کس چه نوشته هر کدام یک رنگ خودکار انتخاب می کردیم. برای انجام این بازی که 5-6 نفری انجام می شد همگی بر روی یک نیمکت می نشستیم. حالا تصور کنید که نصف کلاس خالی ست اما ما شش نفری بر سر یک نیمکت نشسته ایم.
متنی که در ادامه می آید یکی از این بازی هاست که نزد من باقی مانده. علت انتخابش هم این بود که از هیچ کدام از استادها و دانشجوها نامی در آن نیامده است. نمونه های دیگر پر از چنین اسم هایی ست.
نوسندگان:
رنگ قرمز: رامک / سیاه: مونا / آبی کمرنگ: مریم / سبز: نفیسه / آبی تیره: سحر / خاکستری: لیلی
نوشته شده در آبان ماه 1383
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست // که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دو ماه گذشته هر لحظۀ شب و روزش برایم کابوس بود. شب هایی که مثل جغد بیدار نشستم از ترس خواب های آشفته ای که از آنچه بودم آشفته ترم می کرد. روزهایی که با نوشیدن چای صبحانه بغضم را می بلعیدم. دقیقه های خنده ای که درد ریه هایم را یادم می آورد. دردی که هنوز با من است و عاملش هیچ ربطی به هیچ ویروسی ندارد. ساعات ناتوانی حتی از نوشتن به خاطر لرزش دست...
اینها را دلم نمی خواست بنویسم اما باید می
دانستید تا بتوانم حرف اصلی ام را بگویم که "دلم با شما نیست". شمایی که
در این دو ماه یک لحظۀ حالم را ندانستند.
بودند چند نفری که حالم را پرسیدند اما خوب می دانستم که حال من بهانه است تا من
بپرسم تو چطوری و چه خبر تا بروند سر درد دل خودشان.
آنها که نبودند یا وقتی بودند فقط در مورد دغدغه های خودشان حرف زدند.
آنها که هربار دیدمشان یا اخم هایشان از چیزی درهم بود یا از من گله کردند که مثلا
چرا برای پست من کامنت نگذاشتی؟ چرا اسم مرا آنجا ننوشته ای؟ چرا فلانی نیست؟ که هر دوستی باید خودش حواسش به
چیزهایی باشد. جواب های آرامی که دادمش جواب دلم نبود، باید می گفتم خود تو برای
من ِ دوست چه کردی؟ مگر من برایت ننوشتم که از بعضی موضوع ها مدتی با من حرف نزن؟
دفعۀ آخری که دیدمت از چه برایم گفتی؟
آنها که گفتند وبلاگ می نویسند تا آدم ها در شادی هایشان تشویقشان کنند و در غم ها
همدردی. اما هیچ رد پایی از خودشان در هیچ کجا نیست. نه اینکه منتظر کامنتی از
ایشان باشم که چنان در نظرم پیش پا افتاده و بیهوده است چنین انتظاری که تقریبا
برای هر پستشان چیزی نوشته ام اما تا به امروز چیزی نگفته ام. الان هم نوشتم تا
بگویم چه قدر فقط توقع دارید؟ یکبار بپرسید خودتان برای دیگری چه کرده اید؟
آنها که هربار مرا دیدند گفتند دلم برایت تنگ شده بود و من نگاهشان کردم چون باید
می گفتم: خب! می خواستی سراغم را بگیری.
آنها که عاقبت برای من نوشتند "مشکل این است که تو ادبیات خواندی، مشکل این
است که باهوشی، مشکل این است که باید صریح حرف می زدی" و در آخر هم که خواست
با من حرف بزند نوشت " با آدم جدیدی آشنا شده ام. از او برایت بگویم؟"
آنها که نفهمیدند آن یکشنبه ای که داشتند مرا در مورد پایان نامه ام نصیحت می
کردند من حواسم به اس ام اس هایم بود و با هر کدامش چاقویی بر دلم فرو می رفت.
کدامتان که پشت آن میز با من نشسته بودید فهمیدید که من آن روز کلاس نرفتم؟ می
دانید کجا رفتم و بر من چه گذشت؟
دوستتان دارم اما دلم با هیچ کدامتان نیست که نفهمیدید "خوبم" هایم شد
"بد نیستم" و "بد نیستم" ها شد "ممنون". چند نفرتان جملۀ "هیچ کاری نمی کنم، می
خورم و می خوابم" را گذاشتید پای تنبلی کردن هایم؟
برای دوستی در نظر من کار خاصی نباید کرد، اصلا کاری نمی شود کرد. فقط می توان بود.
و این "بودن" به نسبت هر کس تعریف متفاوتی دارد. و همین بودن های ساده و
دلگرمی های کوچک است که پشت آدم را به زندگی گرم می کند.
حالا دیگر نپرسید که چه شده؟ چرا؟ چه می توانم بکنم؟ الان برای این سوال ها دیر است. حال بسیار خسته ام. نوشتم تا بدانید چرا جواب تلفنم را نمی دهم، اس ام اس نمی زنم، نمی خواهم ببینمتان، یا سراغتان را نمی گیرم. گاهی که این پشت نشسته ام می بینم چراغ حضورتان سبز می شود، زرد می شد، قرمز می شود و بعد می روید و من تمام مدت فقط نگاهتان می کنم. مثل تمام این دو ماه که همه چیز را نگاه کردم.
بیشترتان بارها به من گفته اید که خیلی صبورم. اما هیچ کدامتان یک لحظه فکر کردید که در مقابل خودتان چه قدر صبوری کرده ام؟پ.ن.1. لازم به توضیح نیست که از دوستان مجازی ام که فقط وبلاگ را می خوانند توقعی نداشته ام و حواسم هست که چندتایتان با کامنت های خصوصی تان کنارم بودید که فقط نوشتید فهمیده اید چیزی سر جایش نیست. و من از صمیم قلب سپاسگزارم.
پ.ن.2. آنچه بر من گذشت به هیچ ماجرای عاطفی و عاشقانه ای مربوط نبود.
دستانت بسان دو اسبند که در اشک های من تن می شویند
دوست عزیز، راستی که قلب آدمی چیست.
من، تویی را که دوست دارم و دلبسته اش
هستم می گذارم ومی روم وخوشحالم...
آخر مگر آشنایی های دیگرم را هم سرنوشت
برای آن دستچین نکرده بود که به دل مثل
منی رنج برساند؟
پ.ن.1. عنوان مصراعی ست از نزار قبانی.
پ.ن.2. نوشتۀ اول متن برگرفته از کتاب "رنج های ورتر جوان" است.
عنوان هم می خواد؟
"بسه دیگه"، "تمومش کن"
"بزرگ شو لطفا"
"برو بابا"
جملاتی است که این روزها مثل لقمه های نجویدۀ بدطعمی قورتشان می دهم.
پ.ن.1. مدت هاست که فهمیدم جملاتی مثل "بفهم" یا "گوش کن" برای اغلب مخاطبان خالی از معناست.
پ.ن.2. احساس می کنم نوشتن یادم رفته.
نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش غربت است...
قریب شده ایم.
غریب می شویم؟
پ.ن. عنوان مصراعی است از غادة السمان
عادت های نوشتن
من عادت نبشتن نداشته ام هرگز، سخن را
چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه
مرا روی دگر می دهد.
مقالات شمس
روزگار کودکی ام به کشیدن نقاشی گذشت، نوجوانی ام به نوشتن و جوانی ام به خواندن می گذرد. قلم ها و کاغذها مونس همیشگی ام بوده اند. هم اکنون هم بیش از سی خودکار و روان نویس کنار دستم است. تایپ کردن برایم هنوز غریب است و همچنان ناب ترین نوشته هایم بر کاغذها می نشینند.
نوشتن برای من با موسیقی و چای پیوند دارد. ساعت ها، بلکه روزها به چیزی می اندیشم. کلماتم را گاهی موقع پریدن از جوی انتخاب می کنم، گاهی در تاکسی وقتی سرم را به شیشه تکیه داده ام. در ذهنم مدام می نویسم و پاک می کنم. و بالاخره یک زمانی با چای و موسیقی قلم به دست می گیرم و می نویسم. از آغاز تا پایان نه کلمه ای را خط می زنم و نه برای فکر کردن متوقف می شوم و چه بسیار کاغذهایی که بلافاصله بعد از رنگین شدن مهمان سطل زباله شده اند.
کم می نویسم. از هر صد متن نوشته شدۀ ذهنم، ده تایشان مرقوم می شود و از آن ده تا شاید، گاهی پای یکی شان به اینجا برسد. خودم بر این باورم که آنهایی که نوشته نمی شوند بهتر و عمیق تر از آنهایند که نوشته می شوند و آنها که تایپ نمی شوند بهتر از آنچه شما می خوانید.
اغلب نوشته های وبلاگ ناگهانی اند. در یک لحظه می نویسمشان و فقط یکبار برای جلوگیری از غلط های احتمالی می خوانمشان و ثبت می شوند.
عزیزترین نوشته ها برایم اما هیچ یک از اینها که گفتم نیست، بلکه نامه هاییست که می نویسم. چه آنها که عاقبت به دست مخاطبش می رسد، چه آنها که نمی رسد. هم اکنون هم دو تا پاکت نامه روی میزم است. که آدرس گیرنده و نویسنده اش هم نوشته شده است اما هیچ گاه پست نشده. مقصدشان: آلمان و کاشان.
نامه ها هم همچون دیگر نوشته ها، آنها که بر کاغذ است و بوی قلم می دهد عزیرتر است. چه بنویسم، چه برایم بنویسند.

پ.ن.2. طبق قوانین من باید پنج نفر را به بازی دعوت کنم.
الی پلی (+)، خاتون خاموش (+)، می سم (+)
مَثّلت عینیک فی حشایَ جراحةً
مُهریست بر دلم،
تعهدی بر شانه ام
و مِهری در دستانم.
حرف هایت دوای آخر است:
داغ.
عنوان مصراعی ست از متنبی.
بیامیخت با جان تو مهر من
می بینم در تمام روزهای گذشته در کنار سکوتم ایستاده است. می بینم آرام آمده و بشقاب میوه ای که برایم درست کرده گذاشته کنارم و رفته است. می بینم حتی وقتی دلخور بوده هر وقت خواسته از خانه برود بیرون آرام در اتاق را گشوده و خداحافظی کرده. می بینم که هر وقت خواسته چای بنوشد پرسیده "برایت بریزم؟" می بینم هنوز وقتی می خواهیم از خیابان رد شویم، دستم را در دست می گیرد و خودش می رود سمت ماشین می ایستد. می بینم که هنوز که هنوز است دست مشت شده ام در یک دستش جا می شود، به همان نسبت قلبم هم. می بینم که شب هایی که تا صبح بیدارم، صبح می پرسد چرا بیدار بوده ام؟ و در چشمانم نگاه می کند مبادا از غم بوده باشد. می بینم روزهاست که از کنارش آرام گذشته ام. انگار همیشه بوده و خواهد بود. قدر بودنش را ندانسته ام. خوب نگاهش نکرده ام. بخیه های روی سینه اش را فراموش کردم. قرص هایی راکه می خورد ندیدم.
برای تمام آنچه دیدم و ندیدم، یا دیدم و نفهمیدم یک سلام و لبخند کم است. او را در آغوش می گیرم و می بوسم. و دنیا را رها می کنم تا بایستد به احترام پدر.
مهر ماه ۱۳۸۹
پ.ن. عنوان مصراعی از شاهنامه
حَسبی
چندین جلسه نامم را نمی خواند و من از شرم جایی می نشینم که چشمم به چشمش نیفتد. دیگر رویم نمی شود بروم سوال های متفرقه ام را هم بپرسم.
اینبار قبل از سوال می پرسد "جواب می دهی؟" و من که دور نشسته ام بلند می گویم: "بله"
پشت میز نشسته و چیزی می نویسد. سلام می کنم و می روم داخل. سر بلند می کند. مرا که می بیند می خندد: "فراری بزرگ!" می خندم. می گویم "سر کلاس بودم." جمله اش چیزی را در دلم جا به جا می کند "علم را از هر کجا که بود دریاب. اول و آخر نداره. همین که اینجا نشستم یعنی بیا بپرس." و در جواب "چشم" ِ من، دعایم می کند و دلم روشن می شود.
من هنوز شاگردی کردن می آموزم.
پ.ن. حسبی: بس است مرا
درس معلم ار بود زمزمۀ محبتی
ساعت ۱۱ صبح سه شنبه است. نشسته ام مقابلت و به عادت همیشگی ام چشم در چشمت دوخته ام. می گویم "روزهای زوج وقتم پر است. یکشنبه عصر باید جایی باشم. پنج شنبه و جمعه ام خالی نیست" می گویی "پس امروز ساعتی بمان" و جواب من که "تا دو ساعت دیگر جایی قرار دارم. و بعد از آنجا هم منزل دوستی مهمانم" و از جا برمی خیزم که بروم. پا درد امانم را بریده، نفس در سینه حبس می کنم که آه نکشم. حضور درد عجیب نیست وقتی تمام روزهایم را راه می روم. وقتی از میدان ونک پیاده می روم چهار راه پارک وی. یا از انقلاب می روم پیچ شمران و در آخر از میدان ونک پیاده می روم میدان تجریش. راه می روم تا در هر قدم، گامی بکوبم بر سر فکری یا صدایی که بر مغزم مشت می کوبد. اینها را که نمی دانی، اما در جواب "خب دیگه من بروم" با لحن مهربانی دستور می دهی که "بشین ببینم داری با خودت چه می کنی" و می نشینم و می گویم و ساکت که می شوم، لبخند می زنی و با یک جمله آتش شتاب را در وجودم خاموش می کنی. قدم به خیابان که می گذارم مضطر نیستم.
یک ماه از آن روزها گذشته است، پشت پنجره هوا تاریک شده و باران می بارد. من و تو روی میز بزرگ خم شده ایم. مداد قرمز در دست تو و بنفش در دست من، کاغذها را خط خطی می کنیم. حرف، حرف توست که هم به سن بزرگتری و هم به سواد. اما یکجا نظم ذهنی ام با حرفت نمی خواند. کوتاه نمی آیم. انگار هیچ کدام نمی فهمیم حرف دیگری بر سر چیست که می گویی "ببین بابا جان" و من همان طور که سرم پایین است بی اختیار پاسخ می دهم "جان ِ بابا جان؟" و خودم متعجب سر بلند می کنم به دیدنت که لبخند می زنی. و نگاهت نگاه آن پیرمردی ست که در روزگار جوانی دیوار به دیوار هم خانه خریدید و در روزگار پیری تو می شوی استاد نوه اش که منم.
خدا حفظت کند پیرمرد
جهاندار داند که من چون بُدم
شاید تمام قصه همین باشد که من حرف زیاد زدم، تو کم شنیدی
حالا نه صدایم به خشم بلند است، نه به قهر روی برمی گردانم و نه دلم از نگرانی شور می زند...
حالا خودم در حصار سکوتم اسیرم. واژه ها نه خط می شوند و نه صوت. و زمان هیچ گاه مثل این روزها از لای انگشتانم در نرفته است...
گواهی همی داد دل
بهار 86
که باید "قرار" را بیاموزم و "وصال" را باور کنم...
به جای همۀ کامنت هایی که برایت ننوشتم
خیال نکن سکوت آدم ها از سر نفهمیدن و بی تفاوتی است که وقتی صبح دیدم نوشته ای که "گوشیم خاموشه" فهمیدم چیزی شده. اما در اون لحظه نمی توانستم واکنشی نشان دهم. وبلاگت را هم الان خواندم. چه بگویم؟ که چیزی نمی دانم. می دانم شرایط کلی ات آسان نیست. می دانی که باید صبر کنی. می دانم که صبر تلخ است و تو باید تحمل کنی و می دانم که تحمل کردن آدم را خسته می کند و آدم خسته خودش را از یاد می برد و کسی که خودش را از یاد برد ضعیف می شود و کسی که ضعیف شد، آسیب پذیر می گردد.
خانم سین عزیز
من نمی ترسم از اینکه به خاطر عفونت تب کنی که نهایتش سرم است و درد جسم و دارو و آمپول. من از کدورت روحت می ترسم. از اینکه صدای خنده هایت بلند نباشد. از اینکه روی صدای سه تارت خاک بنشیند. اشک هایت هیچ کدام از ما را که دوستت داریم خوشحال نمی کند اما گاهی به روی خودمان نمی آوریم که جدی شان نگیری. که باور کنی می گذرد. همان طور که همۀ سال های گذشتۀ عمرت گذشته.
خانم سین عزیز
روزی هیچ کس آب زلال نیست که روزی انسان خونابه است. پس هر قهقهه ای هق هق گریه نشسته و پشت هر اشکی می توان لبخند زد.
عزیزم
نمی دانم اینک چه چیز تو را آزرده است، کدام موضوع مشوشت کرده اما می دانم از رفتن خسته ای و می خواهی بنشینی زیر سرپناهی، کنار جویی و چند غزل شیرین بخوانی و عاشقی کنی. می دانم. می فهمم. اما اینجا منزل نیست. اینجا که ایستاده ای هنوز راه است. نمی شود بنشینی، نمی شود پاهایت را در آبی خنک سرخوشانه تکان دهی اما می شود بلند بلند غزل بخوانی، می شود صدایت لابه لای این باد بیابانی بپیچد. و اصلا عاشقی کردن به راه رفتن است.
نترس بانو
بگذار کاخ رویایت سنگ باران روزگار شود
دستان تو
انگشتان کشیده ات
می سازند
نه یکبار
نه ده بار
بارها و بارها
فقط نشین، برو خانم، برو عزیز، برو رفیق
تصمیم نیمه شبی
سرچشمه های جاویدان
وسط غوغا و هیاهو نشسته ام و دیگران به خنده و شوخی مشغولند. لبخندی بر لب دارم از شادی هایشان. سرم پایین است و آرام و با حوصله ساندویچ درست می کنم. حواسم به حرف ها و صداها نیست. یک جور خوبی فقط دارم ساندویچ درست می کنم. انگار که مهمترین کاریست که در این لحظه در دنیا انجام می شود. دستانم از حرکت باز می مانند وقتی صدایت را درست پشت گوشم می شنوم که "رامک سلام". و من پرت می شوم به عقب. از تونل درازی می گذرم. از تمام کودکی و نوجوانی ام. از تمام خنده ها و گریه هایمان. و می فهمم "همه" من و تو بودیم که سال های سال فکر می کردیم دیگر برای چنین جمع شدن هایی بزرگ شده ایم. حالا امشب آمده ایم و تو درست پشت سرم ایستاده ای به انتظار پاسخی. که می گویم: "اصلا فکرش را نکن جلوی پای تو بلند شوم." می خندی. اما دلم طاقت نمی آورد. بلند می شوم و نگاهت می کنم. می خواهم ببینم همبازی کودکی های من چه شکلی شده؟ رفیق نوجوانی هایم هنوز نفس می کشد؟ در دهانم می چرخد که بگویم "کجا بودیم اینهمه سال؟" که می گویی "رامک! زمان درازی همدیگر رو ندیدیم." هیچ نمی گویم. سکوت می کنم که داری نگاهم می کنی و باز می گویی "رامک..."
باقی آن شب به خنده می گذرد و بازی. به کودکی کردن من و تو که بزرگترین بچه های آن گروهیم و کوچکترهایی که هیچ نمی دانند از سال هایی که تو موهای مرا می کشیدی و من دفترت را پرت می کردم. از آن شبی که با هم "قصه های من و بابام" را خریدیم. آن شبی که من ترسیده بودم و تو می گفتی "من هستم". دوچرخه سواری و آدم برفی ساختن. توپ بازی و بازی فکری و مشق نوشتن و هی قد کشیدن.
هفت، هشت سال است همدیگر را ندیده ایم اما خنده هایمان بوی غربت نمی دهد که سرچشمه اش در جایی ست دور. یک جور خوبی از آمدنم راضی ام. امشب یک جور خوبی بوی کودکی مان را می دهد...
پانزده شهریور
برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
به عادت همیشه اول رهایش کردم. گفتم خودش با خودش کنار می آید. وقتی حتی خوابش نبرد، برایش چای ریختم. سر بلند کرد با لبخندی، چای را نوشید، و دوباره سر بر زانو گذارد. برایش کتاب خواندم. تمام مدت به جای کلمات به صدایم گوش کرد که سعی می کردم آرام و شمرده بخوانم یعنی "چیزی نشده است که". بعد لبخند زد و دوباره سر بر زانو گذارد. برایش از ارزش های خودش گفتم، از معیار و صبر و آرامش و منطق و هزار مفهوم قشنگ دیگر. لبخند می زد. بعضی جاها هم سر تکان می داد که یعنی "کجای کاری؟!".
سکوت کردم. هرچه بلد بودم انجام داده بودم و گفتنی ها را گفته بودم که بلند شود، دستی به موهایش بکشد، بخندد و بگوید: "ای بابا! یک چیزی گفتیم و شنفتیم و گذشت". بلند که نشد فهمیدم برایش نگذشته است. که طعم زهر دارد حرف هایی را بشنوی که مال تو نیستند. هشدارت بدهند برای آنچه حتی به مرزهایش نزدیک نشده ای...
دخترک زیر لب زمزمه می کند "همۀ اینها را خودم گفتم. مگر نگفتم؟"
و من از نوشتن هم سیر می شوم و تنها آهی می ماند بر دلم.
تا که محال را رسم کنم
اتفاقا چنین چیزهایی نوشته نمی شوند، بس که سر و ته ندارند، چون که حکایت خود خود زندگی اند بی هیچ حذف و تکراری....
تنها بعد تمام سه نقطه ها می شود نوشت که: "کار دل می کنم، نه گل"
اگرچه باده فرح بخش و باد گلبیزست
اما حال من هیچ تناسبی با اینها ندارد... من حالم خوش نیست. بغض ناجوری در گلوبم نشسته است که مجال باز شدن ندارد. چیزهایی دارد آزارم می دهد که گفتنی نیستند.
.........
.............
................
من فقط ابنها را می نویسم و به دلم می گویم آرام. خواهش می کنم آرام. عزیزم آرام. دلکم آرام. این هم می گذرد. آرام که بگیری سهل تر می گذرد. تو را به خدا آرام. بی تابی برای چه؟ برای که؟ آرام بگیر لعنتی...
شب صحبت غنیمت دان
بعضی روزها باید بگذاری کلاهت را باد بردارد و با خود ببرد جایی دور. بی هیچ نقابی خودت باشی. به لطیفه های تکراری دوستانت بخندی، به لنز دوربین بخندی، به آن گربۀ لوس بخندی... باید بتوانی بی هیچ شرمی ادا دربیاوری، چشمک بزنی، پای بکوبی، دست افشانی کنی و چنان مشغول خداحافظی با دوستی شوی که هی چراغ عابر پیاده سبز شود و هی قرمز شود و بعد بلند بلند بخندی به تمام احساس حماقتی که سرریز می شود بر روحت.
باید نترسی که دارند از تو فیلم می گیرند و بی حساب و کتاب بوسه ای بفرستی به آنکه آن طرف دوربین است و یک لحظه هم فکر کنی دو سال بعد اگر فیلم را ببینی چه قدر چروک بر چهرهاش نشسته؟
باید دسته جمعی با رنگ ها بازی کنید. شال زرد، مانتوی قرمز، شال یاسی، مانتوی مشکی، شال صورتی، مانتوی سفید.
باید به آن رهگذری که می گوید: "چه قدر این لباس و رنگ سفیدش به شما می آید!" لبخند بزنی، تشکر کنی و بگذاری باد کلاهت را با خودش ببرد،
یک جای دور...
خیلی دور
سوم تیر ماه
یکهزار و سیصد و هشتاد و نه
این روزها
این روزها بعد از ساعت ها بی خوابی هنوز هم اینقدر کار دارم برای انجام دادن که دلم نمی آید بروم دراز بکشم و دستم را دراز کنم و چراغ را خاموش. نتیجه اش می شود:

ته ته دلم تنگ است برای آن زمان ها که ساعت ها فقط از خودم و افکارم می نوشتم. آن شب ها که ساعت هشت در مقابل چشمان متعجب اهل خانه به همه شب به خیر می گفتم. آن وقت ها همیشه کاغذ و قلم بالای سرم نبود که نیمه شب در خواب یاد چیزی بیفتم و همان موقع یادداشت کنم.
و من می دانم یک روزی می آید که دلم برای این روزهای داغ تیرماه 1389 تنگ می شود.
برای همین با همۀ خستگی ها و گردن دردهای حاصل پشت میز نشستن های زیاد این روزهایم را دوست دارم.
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
اما
آدم ها باید مواظب باشند که آن سنگ صبورشان خودش ترک برنداشته باشد. سنگ ترک برداشته سر آدمی را که شکست، خودش هم می شکند. سنگ شکسته لبه های تیزی دارد که دست و پا را هم از زخم بی نصیب نمی گذارد.
آدم ها باید مواظب باشند غرهایشان بوی نا ندهد. درد ِ دلشان هم باید طراوت داشته باشد. درد تکراری را با جملات تکراری، تکرار نکنید.
آدم ها باید یاد بگیرند که گاهی در جواب "خوبی؟" بگوید "بله. خوبم" و جواب همیشگی شان "ای. بد نیستم" یا "از تو چه پنهون خوب نیستم" نباشد.
آدم ها باید بدانند که جواب "دوستم داری؟" اگر "بله" باشد به این معنا نیست که جواب "از من دلخوری؟"، "خیر" است. سوالی را بپرسید که باید. اینها با هم فرق دارند.
آدم ها بدانید طرف مقابلتان در هر جایگاهی که هست "ظرفیت مشخصی" دارد. لبریزش نکنید.
آدم ها که اینجا را می خوانید من که لبریز بشوم جل و پلاسم را جمع می کنم می روم. می روم درون غاری که دیگر دستتان به من نمی رسد که حتی توضیحی بخواهید.
سکوت پر هیاهو
کتابت مرا بدست می گیرد؛
و نمی گذارد که از کتابت با مکتوب باشم.*
باید همه چیز را بنویسم. همۀ این روزها را. باید بنویسم چه تصمیماتی گرفته ام و چه می اندیشم و چرا چنین می کنم. حتی اگر نه اینجا حداقل بر کاغذی برای خویشتن ِ خودم. حتی از چیزهای کوچک. مثل کلاغی که چند ساعت پیش گفتند بالش شکسته و در حیاط افتاده. گفتند و چایشان را نوشیدند و من از وسط مهمانی برخاستم مبادا گربه های محل شام مفصلی داشته باشند. یا از حرف های آن دوست قدیمی که بعد از ماه ها سکوت لب گشود و حرف زد. ساعت ها. گفت و گفت و گریست و وداع کرد و رفت. حالا من مانده ام و حرف هایی که کاش نشنیده بودم، بس که مسئولیتشان سنگین است. از ترس هایم، تردیدهایم، دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها وخستگی هایم. باید یک بار با صدای بلند بنویسم که از بعضی آدم ها خسته ام، که اصلا...
و به اینجا که می رسم بی حوصلگی خودش را تحمیل می کند. لغات فرار می کنند، اندیش ام پرشان می شود که گفتن دارد مگر؟
به جای همۀ اینها سکوت را می نویسم. سکوت را زندگی می کنم و به جای هر توضیحی سکوت می کنم و تو نمی فهمی چه چیزهایی دانسته ام و نگفته ام....
* تمهیدات عین القضات
یا لهف نفسک
آن روز هم تنها بودم. من و موسیقی آرام و بخار چای و کتاب هایی که دور و برم چیده بودم که تو زنگ زدی. نمی دانم چرا خلاف قاعده رفتار کردم. اصلا تلفن آن سر خانه بود. خودم را رساندم ببینم کیست. نامت را که دیدم، کسالت بر سرم آوار شد که وای بازهم تویی. خواستم جوابت را ندهم اما به حرمت کس دیگری که برایم عزیز است سلامت کردم. جوابی سرسری دادی، مهم هم نیست برایم. هر یک کلمه که کمتر با تو حرف بزنم برایم خوشایندتر است. نمی دانم چه شد که دلم برایت سوخت، خواستم خشک و خالی تلفن را قطع نکرده باشم که آن جمله را گفتم. تبریکی ساده، بی هیچ حاشیه ای و تو اشتباه همیشگی ات را تکرار کردی. سرزنش من!
نمی خواستم پاسخگوی درشتی کردن هایت باشم. سعی کردم صدایت را نشنوم. رفتم در عالم خودم که مصراع اول "تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد" چه بود؟ بعد فکر کردم چرا یاد این شعر افتادم؟ و همین طور زنجیر تداعی ها را گرفته بودم مبادا به صدای تو برگردم. وسط خانه ایستاده بودم، بلاتکلیف. فقط منتظر بودم ساکت شوی، نمی شدی. یکجا دیگر بلندی صدایت و تیزی طعنه هایت مرا برگرداند به تو، به تمام سال های قبل، به تمام لحظه های تلخی که برایم ساخته ای.
حالا به جای اینکه گل های قالی را نگاه کنم داشتم از پنجره به درختان خیابان نگاه می کردم و چیزی نمی دیدم جز درخت دوست نداشتن تو که چه خوب آبش داده بودی. خوب گوش کردم که چه می گویی. نم سردی لا به لای موهایم نشست یعنی داشتم خشمگین می شدم، از نفس های عمیقی که می کشیدم نفهمیدی، بس که مشغول گفتن بودی. اینقدر تکرار کردی تا از خشم رگ های گردنم به درد آمد. لبخند زدم. مرا به اوج خشمم رسانده بودی.
حرمت بزرگتر بودنت بود که فقط یک جمله گفتم "ما عزادار بودیم". سه بار تکرارش کردم. خوب می دانم با همین جمله چه ها گفتم و چه ها شنیدی. می دانی بهتر از هر کسی صدایم را می شناسم و متحیرم که چگونه در حرف زدن با آدم ها می تواند چنین تغییر کند بی اختیار خودم. آن جمله را گفتم ولی صدایم روح نداشت. خش داشت، نه از بغض که از خشم می لرزید. از سرمایش خودم هم تعجب کردم. مرا به کجا رسانده بودی؟
ساکت شدی. فهمیدی از حد گذرانده ای. حالا می خواستی با حرف های متفرقه جو را آرام کنی و من تنها به ناتوانی ات لبخند می زدم.
درخت دوست نداشتن های تو به بار نشسته است، بارش همه نگاه بی تفاوتم، صدای سردم و سکوت های طولانی ام. به ترکستان رسیده ای و بازهم ادامه می دهی. برای من هر روز بیشتر از روز قبل معنایت را از دست می دهی. نشسته ام به نظاره ات و دیگر دمی دلم به همدردی ات نمی لرزد.
پ.ن. عنوان به معنای "افسوس بر تو" است.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه