مانتو-دامن مشکی تنم بود. دست ریحانه را گرفته بودم که پایمان لیز نخورد. باران می‌بارید. دیر شده بود. هوا تاریک بود. تا تجریش پیاده رفتیم. با هم، زیر باران. از دیدن دکتر ب برمی‌گشتیم. دو تایی اینقدر نشسته بودیم تا دکتر م و دکتر د هم آمده بودند. بعد راهمان جدا شد. تا آن دو راهی صاف راه رفتم و خیس شدم. سبک قدم برمی‌داشتم. بعد از آن دو راهی اما، من بودم، صدای باران و ریختن برگ‌ها و تاریکی. هیچ کس نبود. کوچه‌ها باریک و تاریک. نمی‌ترسیدم. سبک بودم. از لب جوی‌ها می‌پریدم. باد و باران لای چین‌های دامنم خانه می‌کردند. منتظر هیچ چیز نبودم. هیچ تصمیمی قرار نبود بگیرم. آخر دنیا خانه بود. گرم و روشن با طعم چای. هزاران ساعت وقت داشتم که بخوانم. آغوشم به روی دنیا باز بود. صاف راه می‌رفتم، سبک راه می‌رفتم. عجله نداشتم. پایم زخمی نبود. کیفم سنگین نبود. باد دور گردنم می‌پیچید. دختری بودم که زیر باران لبخند می‌زد و همۀ دنیا رو به رویم بود و همۀ ترس‌هایم پشت سرم....