چه آرام و پر غرور گذر داشت، زندگی من چو جویبار غریبی (8)
ای دروازهها سرهای خود را برافرازید!
ای درهای ابدی برافراشته شوید!*
- داشتم از در بیرون میرفتم. نتوانستم. رو بر گرداندم. پسرک بلند بالا پایین پلهها ایستاده بود و برای بالا رفتم تلاش میکرد. یک پایش در گچ بود. مرا ندیده بود. هیچ کدامشان مرا نمیدیدند. ایستاده بودم همانجا و نگاهش میکردم. چشمهایش را نگاه میکردم که از درد تنگ میشود؟ مبادا بخورد زمین؟ از دیدرسم که بیرون شد، به خودم آمدم. کنار در ایستاده بودم و دست مشت کردهام را بر سینه میفشاردم.
چند هفته بعد، برای کاری رفته بودم دفتر آموزش، بیرون که میآمدم دوباره دیدمش. از ترم گذشته تا حالا مگر چند روز گذشته بود؟ مردتر شده بود انگار. آخر ترم پرسیده بود «انتقاد بکنم نمره کم میکنید؟» گفته بودم «نه». در چشمانم نگاه کرده بود و حرفش را مودبانه زده بود. از صداقت و صراحتش تشکر کرده بودم. آمد جلو سلام کرد. گچی در کار نبود و محکم قدم برمیداشت. از پایش که پرسیدم تعجب کرد که میدانم. میدانستم و دیگر نگفتم که در تمام آن چند هفته از یادآوری آن صحنه قلبم فشرده شده بود.
- در حیاط ایستاده بود. رد میشدم که سلام کرد. جوابی دادم و از کنارش رد شدم. دلم طاقت نیاورد. رو برگرداندم. پرسیدم «چیزی شده که ناراحتی؟». گفت امشب تولدش است و بیست ساله میشود. خندیدم. گفتم «پس من شب تولدم عزا بگیرم دیگر.» خندید، ولی اندوه از چشمانش کنار نرفت. جلسۀ بعد ساکت ردیف آخر نشسته بود. از قصیدۀ «مادر می» میگفتم و فکر میکردم چه میتوانم بکنم برای نگاه غمگینش؟ آخر کلاس آمده بود از چیزی عذرخواهی کند. ایستاده بود آن طرف میز. نگاهش کردم. گفت «من حرف بزنم وقتتان را میگیرم» گفته بودم «همۀ وقتم مال تو. بگو». از دلتنگیهایش گفت، از آهنگی که گوش میکند، از اتاقش و دوستانش. از مهاجرت، از تردید... بغض کرده بود. چشمانش که اشکآلود شد دستمال کاغذی دستش دادم. شکلات تعارفش کردم و وقتی میرفت دیدم که سبکتر راه میرود.
چند روز پیش وقتی از چیزی سر کلاس عصبانی شدم، گفت: «خشم و اندوه به شما نمیاد. همیشه باید بخندید».
- غیبت چند جلسهای دخترک نگرانم کرد. پرسیدم کسی از او خبر دارد؟ که دوستش گفت «خانم نصف صورتش فلج شده است و دکترها نمیفهمند چرا.» قلبم تند میزد و دنیا میچرخید. نمیدانم چه قدر گذشت که پسرک از آن طرف کلاس گفت «چشمانش سالم است» نفس کشیدم دوباره. دیگری با پوزخند گفت «ام. اسه» نمیدانم چطور نگاهش کردم که سرش را انداخت پایین و عذرخواهی کرد. باقی روز را به دخترکم فکر میکردم. به اینکه چه قدر ترسیده است در این شهر غریب؟ شب زنگ زدم حالش را بپرسم که برنداشت. شنیدهام که بهتر است، ولی تصویر دخترکی که نیم از صورتش فلج شده است و خانوادهاش کیلومترها از او دورند و بیمارستان بستری میشود از ذهنم بیرون نمیرود.
- میپرسد چند جلسه غیبت دارد و بعد میخواهد مطمئن شود که نمرهاش را کم نمیکنم. میگوید رفته بوده است دنبال کارهای سربازیاش. میپرسم معاف شده؟ میگوید که پرونده دارد بررسی میشود. میخندم میگویم پس شیرینی یادت نره. میگوید معافیت پزشکی که شیرینی ندارد. کسی بر دیوار قلبم ناخن میکشد. زنی در قلبم آشفته میشود که «مبادا درد بر جانش بنشیند».
و آن دخترک مغموم که نمیتواند فارسی خوب صحبت کند، آن پسرک با درددلش که چه شد که به این دانشگاه آمد، آن دیگری با تردیدهای قلبش، آن دیگری که در بیست سالگی موهایش جوگندمی شده، آن دیگری که از پدرش عصبانی است، آن دیگری که از یکی از دانشگاههای معروف پذیرش دارد ولی سرباز است و در نهادش بیقرار...
زنی در قلبم تند تند بافتنی میبافد. میداند کار زیادی از او ساخته نیست، ولی به بافتن ادامه میدهد و زیر لب دعا میخواند...
* کتاب مقدس، مزامیر، مزمور 24
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه