علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (46)
من فقط با تنها "یک قدم برداشتن به کنار زندگی"
میتوانستم مسخره بودن زندگی خودم و دیگران
را مشاهده کرده و بازگو کنم.*
نشسته بودم میان کامواهای قرمز و سفید و مشکی. برادرک مثل بچهگربۀ بازیگوشی کلاف را دور پایههای صندلی و بالای کتابخانه و زیر میز میچرخاند. شام لذیذی در کنار هم خورده بودیم. آشپزخانه را جمع کرده بودم. صدای قل قل کتری میآمد. بلند شدم که دنبال برادرک نخها را جمع کنم، قبل از آنکه گره بخورد. یکی زد بر شانهام که «ببین زندگی آرام گرفته است.» راست میگفت. امتحانات تمام شد. جامع برگزار شد. راجع به موضوع پایاننامه به توافق رسیدیم. کلاسهای عقبافتاده را جبران کردم. جزوههای جدید را آماده کردم...
طوفان تمام شده است و گرد و غبار بازماندهاش هم کمکم تمیز میشود.
* شارون و مادرشوهرم: خاطرات رامالله. سعاد امیری، ترجمۀ گیتا گرکانی، ص 9
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 2:22 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه