بر شانۀ من کبوتریست که از دهان تو آب میخورد (9)
أَنتِ عادةٌ کتابیّةٌ لا شفاءَ منها*
خواسته است بنویسم که چرا مینویسم. (+)
من از همۀ جهان دنیای کلمات را برگزیدهام، مبتلای کلمهام، رهایی ندارم که بگویم چرا در بندم.
از تیرماه 1387 شروع شد، از همینجا. بدون حذف و جابهجایی ادامه داشته است تا امروز. اولش شوخی و خنده و نوشتن برای دورهمی با دوستانم بود. بعد کلمهها جان گرفتند. کلمهها را که مینویسم همه چیز برایم ثبت میشود. لابهلای خطوط سفید چیزهایی را مینویسم که کسی نمیداند، ولی با خواندن هربارۀ کلمات آن سفیدیها نانوشته جان میگیرند.
در این سالها وبلاگهای دیگری هم به موازات اینجا داشتهام، همهشان را حذف کردهام، جز یکی که البته همۀ پستهایش ثبت موقت شده است، اما هیچگاه از اینجا دست برنداشتهام.
در آغاز با نام خودم نمینوشتم. دنیایم در نامهای دیگر تنگ بود. نوشتن با نام دیگری برایم طاقتفرسا بود. یک روز نام خودم را پای نوشتهها گذاشتم و آزاد شدم. حالا من و این صفحه به هم گره خوردهایم، وقتی دوست ندیدهای را در پارک هنرمندان به من معرفی میکنند و میگویم «خوشبختم، منم رامکم» و دخترک نگاهم میکند و با تعجب میپرسد «رامکِ هزار باده...؟» یا وقتی آخر جلسۀ امتحان دخترک با یک برگه کاغذ میآید که «خانوم تعریف وبلاگتان را شنیدهام، لطفا آدرس بدهید» یا آن لحظه که شعری را سر کلاس نصفه به خاطر آوردم و پسرک جستحو کرد و گوشیاش را داد دستم که بفرمایید و صفحۀ وبلاگ خودم بود، یا استاد که پوشیده اشاره میکند که فلان مطلب را خوانده است. دوستان، آشنایان، فامیل... و من هر بار که شروع میکنم به نوشتن از خاطرم میرود که چه کسانی ممکن است آن را بخوانند. بسیاری از روزها از خودم پرسیدهام که چرا به آن دفتر بزرگ قرمز برنمیگردم؟ و جواب سادهام این بوده است که «دوست ندارم»، پس بازنگشتهام.
نوشتن بر این صفحه برایم لحظات براق و دوستان سفید ارمغان آورده است و البته رنج هم داشته است.
جواب سوال اما هیچ کدام از اینها نیست. جواب ساده است: ما مینویسیم چون اولین سلاح و آخرین سنگرمان کلمه است.
*نزار قبانی

اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه