... چونان خاطره‌ای هر یک
در میان نهاده
از نیش ِ خنجری
با درختی.*

 

سامانتا
هیچ کس نمی‌داند آن هنگام که صبرم تمام شود، همان باد سختِ روز طوفانی می‌شوم که بر خاکستر می‌وزد... 
همه چیز نابود می‌شود...


سامانتا
این چیزی نیست که من می‌خواستم...
چیزی نیست که من بخواهم...

سامانتا
صبرم اگر تمام شود...

 

 

*شاملو
پ.ن. از خواب پریده‌ام، کلافه‌ام و شرح آنچه در من می‌گذرد همان است که در سرم یک بند می‌خواند «کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ في‏ يَوْمٍ عاصِفٍ»