زرمان می‌نویسد

اینکه آرزویی ندارم هم دیگر نمی‌ترساندم. (+)

خشت و آینه

پیرمرد همیشه می خواند:

دکتر شدن چه آسان!
آدم شدن چه مشکل!

از نامه ها و خاطره ها

خوشبخت زنی که به خود و قلبش اطمینان دارد، آنچنانکه میل به زندگی بهتر به دامش نمی اندازد  و ترس از زندگی بدتر به آزمایش بختش نمی کشاند. بلکه همچون کشتی استواری امواج خشمگین را می شکافد و همچنان به راه خود می رود.
از طوفان بیم و از باد مساعد شادی دروغین نشان نمی دهد.
از کینۀ دشمنان نمی هراسد و نیازی به مرحمت دوستان ندارد. نه در برار اینان و نه در برابر آنان سر تعظیم فرو نمی آورد.
خوشبخت زنی که اینچنین به خود اطمینان دارد.
اما
خوشبخت تر مردی که چنین زنی را دوست دارد.



پ.ن. مطمئن نیستم ولی گویا متن از "اسپنسر" است.
پ.ن. توضیح عنوان: این متن بخشی از نامه ایست که بانویی سالخورده برایم نوشته است.

ای دریغا...

از صور گوناگون شیدایی یکی هم صلا زدن گمگشته است، آنقدر که بازآید.

دویست و چهل


چرا بین عجیب ترین و سنگین ترین معایب عصر ما، از سکوت باید نام برد؟



گینزبورگ،ناتالیا: فضیلت های ناچیز

اما، من شما را دوست داشتم (2)

می دانید مردم بدجنس نیستند، فقط دلشان نمی خواهد کسی را دوست داشته باشند، همین و بس.

دویست و نوزده


پروردگارا!

ما را از آب های راکد نجات بده!



درختان ایستاده می میرند...



پ.ن. نام نمایشنامه ای از "الکخاندرو کاسونا"

یکصد و نود و پنج


"نامرد" بدترین کلامی است که به یک مرد می توان گفت.



پ.ن.1. بحث خیانت همچنان ادامه دارد.
پ.ن.2. ماهی عزیز صفحه ی نظرات وبلاگت برای من باز نمی شود که جوابت را بدهم. اگر دوست داری یک خبری از خودت به من بده و یک راهی به من نشان بده که بتوانم جوابت را بدهم.

یکصد و شصت و نه

آدمیزاد هم مثل سیب زمینی است، اگر نسل در نسل در خمان خاک بی قوت
بکارندش خوب رشد نمی کند. بچه های من هرکدامشان جایی به دنیا آمده اند
و اگر سرنوشتشان دست من باشد، باید در خاک غریب ریشه بدوانند. 

ناتالی هاثورن

این را نوشتم که بگویم با این حرف 100% مخالفم.


پ.ن. از این پست سعی می کنم به نظرات جواب بدهم.

یکصد و پنجاه و هفت


 ... مثل پشه خاکى در آفتاب به آهنگ رنج هايمان برقصيم!

از کتاب "جان شيفته"

یکصد و چهل و پنج


یک s.m.s:

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه کرد و گفت:
تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟

136


جهان خواستی یافتی خون مریز

134


می گوید:

"انتظار مثل تست ایمان می ماند"

لبریز می شوم از آنچه نگفته است و شنیده ام.... گرچه خودش نمی داند.

پ.ن. امروز هم مثل دوشنبه ی پیش با بستنی و آهنگ و بوی بهار آمدم خانه....

132


بسيارى مردم شادى هاى کوچک را به اميد خوشبختى بزرگ از دست مى دهند.

پرل.س.باک

...


... لکه های رنگی روی بالشتت یعنی دیشب هم در خواب گریسته ای ...

...


از کسى که چيزى براى از دست دادن، ندارد، بايد ترسيد...

توافق


...و سرانجام من باید بر سر کدامین دلیل برای اشک هایم با تو صلح کنم؟

...


ملتی که ادبش قناعت را فضیلت بداند، هر ساله دچار قحطی است...

- "هزار دستان"، مرحوم علی حاتمی

...


من همه آن نقدها را از کف داده ام
آن روزها که بودی به پایم و ماندی برایم...
دلم از این نسیه که روزی خواهی آمد  دست برنمی دارد...

 

پ.ن. نمی دانم گوینده ی این جملات کیست...

این روزها!


پس پى بردم دو موجودى که همديگر را دوست دارند، چيزهايى به همديگر می گويند که هيچ شباهتى به خداحافظى ندارد.

سزاواری!

 
وقتى کمتر سزاوارم به من مهر بورز، آخر آن زمان نيازمندترم.

ضرب المثل چينی

وصف حال من می گوید!

روزگار آدم گه‌گاه به خط خوش نامه‌ها رنگ به جانش می‌گيرد. نامه‌ها از هزار راه می‌رسند و به هزار راه می‌روند، روی کاغذ‌ها، روی صفحه‌های روشن، لای صداهای ضبط شده. فاصله اگر هزار شر است يک خير دارد و همين نوشته‌ها است که نوشته می‌شوند و ثبت می‌شوند برای آدم‌هايی که می‌خواهند يادشان نرود روزگاری چه خوب بوده همه‌چيز. نامه‌ها حرف‌هايی دارند که جای ديگری برايشان نيست. آخر بافت‌شان فرق می‌کند. آدم‌ها حين نامه نوشتن هزار پيچ و تاب به حرف‌هايشان می‌دهند و ناگفته‌هايشان را لای گفته‌ها می‌پوشانند و برای توی گيرنده لذت خواندشان و لاخواندشان می‌ماند.

میرزا پیکوفسکی

فقط!

  

"فکر مى کنم بايد به تو يادآورى کنم که تو فقط يک انسان هستى!"

Te homminem esse memento

اين کلمات در حين فتح روم در گوش فاتحان زمزمه مى شد!

غصه خوردن!

 

چه غصه هایی به خاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم!

میکل آنژ

آرزو!

 

آرزو سرابی است که اگر ناپدید شود٬ همه از تشنگی خواهند مرد!

 اسکار وایلد

می جویمت!

 
 کدام نقطه زمين از تو خالى است که خلق تو را در آسمان می جويند؟!

حلاج

نیازم!

 

"حسبی من سوالی علمه بحالی" 

از همه ی نیازم همین بس که حالم را بداند

کشف الاسرار

همین!

 
 شيطان از آن سرنگون شد که گفت: "تو اينى! تو آدمى! تو همين ظاهرى!"

برهان الدين محقق

زخم!

 

غم به جراحت می‌ماند، یکباره می‌آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم، حکایتی دیگر است. حکایتی که نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت. حکایت آتشی که می‌سوزاند، خاکستر می‌کند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.                                                                                  

                                                                                                 (سید مهدی شجاعی)

دیروز...امروز...فردا

 

امروز، فردايى است که ديروز نگرانش بودى!

 

عشق لفظ غلطی نيست

تو چرا می ترسی ؟

دختر ترکمن

نوزاد!

 

هر نوزادى با اين پيام به دنيا مىآيد که خداوند هنوز از بشر نااميد نشده است!

رابيند رانات تاگور

کاش...!

 

I want to go back to the dreams that made me grows

نشانه


افرادى هستند که با ما صحبت مى کنند و ما به آنها گوش نمى دهيم، کسانى هستند که ما را آزار مى دهند و جراحت ماندگارى باقى نمى گذارند، اما کسانى هم هستند که تنها سر راه زندگى ما قرار مى گيرند و مهر و نشانشان را براى هميشه بر ما مى گذارند.

 

سيسينيا ميرنز

چرا!

 

 

هر کس در زندگى "چرايى" داشته باشد، با هر "چگونه اى" خواهد ساخت.

 

نيچه

صبر!

 

براى جانبازى در راه آرمان ها ياد بگير که در اين سياره رنج صبورترين انسان ها باشى!

 

؟

...

 

عشق و ايمان، در اوج پروازش، از سطح ستايش ها مى گذرد و معشوق در انتهاى صعودش در چشم عاشق سراپا غرق سرزنش مى شود و اين هنگامى است که دوست، استحقاق بخشوده شدنش را، در چشم دوست، از دست مى دهد.

"شاندل"