علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (32)
کمتر از 12 ساعت دیگر سال 92 تمام میشود. سالی که جزای تصمیمات سال پیشش را پرداختم. گفته بودم میپردازم (+). حالا تمام شد. از دیروز بغض چنگ میاندازد ته گلویم. برای دلم لالایی میخوانم تا آرام بگیرد. بی تابی نکند، اما دلکم خستۀ راه است. 365 روز گذشته بر او سخت گذشته است و من مدام در گوشش زمزمه میکنم که زین پس تو را درمیابم، دوستترت خواهم داشت. دلکم اما مثل گنجشکی که از طوفان خودش را پرت کرده باشد گوشۀ خانه میلرزد. میدانم هر سال که بزرگتر میشویم مسئولیت لحظههایمان بیشتر میشوند... این را میدانم اما میخواهم تا جایی که میشود سبک راه بروم. من از سنگینی بار 92 خستهام و زخمی. دلم میخواهم باران ببارد... باران ببارد تا گنجشک کوچکم آرام بگیرد، بعد که باران تمام شد، در نور آفتاب پرواز کند... من از 93 نور میخواهم و گرما...
این نوشته هیچ نیست جز وداع با 92 تلخ و بستن پروندهاش.
کلمات از من میگریزند... مجموع نیستم...
این نوشته هیچ نیست جز وداع با 92 تلخ و بستن پروندهاش.
کلمات از من میگریزند... مجموع نیستم...
همین.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 0:53 توسط رامک
|

اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه