یک پیغام داد گفتم که سالگرد عزاداری‌مان است. نوشت باشد اما خودت را نخراش. نوشت اما صدایش را می‌شنیدم و خواندم.
سه سال پیش روی زمین سرد اتاق خانۀ زرگنده نشسته بودم تلفن به دست. گفتم خراشیده‌ام. صدایش صدایم کرد...دیر شده بود خراشیده بودم. ای کاش همان سه سال پیش همه‌ام را می‌خراشیدم اما امروزم، امروز نبود.
پرسیدی زمان باز کردن چمدان‌هایمان کی می‌رسد؟
عزیز من!
کسی که با چمدان آمده باشد هیچ وقت زمان چمدان باز کردنش نمیرسد. زن، اگر زن باشد یک تنه، یک جان می‌آید تمام قد و بی چمدان. حال که با چمدان آمده‌ایم رفتنمان، رفتن است. این دست است که به چمدان است نه چمدان به دست.

برای تو آرزویم روزیست که دستت همان گل‌هایی باشد که دست شخصیت‌های نقاشی‌های مورد علاقه‌مان است، یکی تو باشی و یکی تن تو بی چمدان با دامنت پر از پروانه‌های یاسی رنگ (+)




برای ال: تو را کم دیده‌ام، اما چه بسیار جان‌هایمان با هم آشنایند.

پ.ن.1. عکس را من اضافه کرده‌ام، از آن‌هایی است که دوست می‌داریم.
پ.ن.2. (+)