روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (13)
آیا چه بود که از آن چندان کتاب یک حرف نمیخوانم...*
با حرفهایی که زده شد و اتفاقاتی که افتاد حالم از دیشب بدتر است و اوضاع پیچیدهتر. فقط در دل میخوانم که الا بذکر الله تطمئن القلوب و به خدا میگویم وعدهات یادت هست که إنّ مع العسر یسرا؟ و این عسر چرا تمام نمیشود؟
* مکاتیب سنایی، نامۀ دوم، ص 50
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (12)
صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شبپیمای من*
چهارشنبه شب تا والی صبح بیدار بودم. چند ساعتی خوابیدم و از صبح پنجشنبه که بیدار شدم تا الان فقط سه ساعت خوابیدهام. اندوهم اینبار جرم دارد، بر شانههایم سنگینی میکند، خشم هم تندبادی است که در سرم میپیچد و حجم روزهایم را تنهایی پر کرده است. قلبم سنگین است و مضطرب. از ده روز پیش سرتاسر پوستم کهیر زده است از اطراب و استرس. روزها را میشمارم که تمام شوند. که برسم به ته آبان تا بگویم «تمام شد، دیگر لازم نست در این جبهه هم بجنگم. سرباز محاصره شدهای هستم که سنگر ندارد...
پ.ن. زخم کاری کلمهها، آنجا که مینویسد «درکم کن»
*خاقانی
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (11)
پس من کجا به شکوه برم ماجرای خود؟*
بگذار این لحظهها به یادگار بماند. ثانیههایی که از پی هم آمدند و رفتند و شد یک ساعت که فقط نشستهام و چشم دوختهام به ساعت موبایلم.
این کلمات به یادگار بماند از لحظاتی که هیچ کلمهای برای توصیف خودم پیدا نمیکنم. خشم؟ نه. دلتنگی؟ نه. دلشکستگی؟ نه. هیچ کدام ار اینها نیست و همۀ اینهاست.
شبی از ترسی عمیق حرف زده باشی و بارها کلماتت را بر تو پتک کرده باشند.
نمیشود نوشت...
لابد فردا روز دیگری است.
*منزوی
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (10)
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (9)
پسرک آمد نشست کنارمان، گفت دیشب تا 4 صبح داشته برایمان شهر میساخته است. بعد در تبلتش محل زندگیمان را نشان داد. خانهمان با کتابخانهای بزرگ در اتاقش برای من و دیواری پر از عکسهایی که آقای سین دوست دارد. دانشگاه من با کلاس و کتابخانۀ بزرگش. محلی برای پرورش حیوانات برای منی که حیوانات را دوست دارم. محل کار آقای سین و زمین فوتبالی برای او. قصابی تا گوشت تازه بخریم. بعد گفت: وقت نشد، حالا برایتان کلانتری و آتنشانی و بیمارستان هم میسازم.
بیست و هفتم تیر
1293
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (8)
عشق بر شانۀ هم چیدن چندین سنگ است*
من بارها و بارها به نقشهایی که در زندگی داشتهام فکر کردهام. بارها سبک سنگین کرده بودم که اگر فلان نقش را بپذیرم چطور از پسش برمیآیم. شاید به هزار و یک نقش فکر کرده بودم، صدتایش را پذیرفته بودم و برای صد تایش برنامه داشتم. این وسط اما، هیچ وقت فکر نمیکردم روزی زن دایی شوم. حالا هربار پسرک، با آن موهای چون شبق و ابروان پیوستهاش، مرا خاله صدا میزند انگار در قلبم ستارهای چشمک میزند.
* فاضل نظری
پ.ن. مرتبط با پست قبل: عنصر حاکم بر او باد و طالعش اورانوس است (+)
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (7)
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت...*
- چهارشنبه شب دور هم نشستهایم. از غذاهایی که دوست داریم میگوییم. پنجشنبه شب آقای سین میگوید: «فردا ناهار خانۀ ما دعوتی. مامانم میخواد برات قورمهسبزی درست کنه»
- دیشب قبل از اینکه با آقای سین حرف بزنم صدای بابایش را میشنوم از آن دورتر که میگوید: «به رامک سلام برسان»
...
حالا یک ساعتی میشود که نشستهام و به رویاهایم فکر میکنم که چه آرام واقعی شدهاند...
*شاملو
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (6)
با اینهمه، ای قلب دردبهدر!
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کردیم*
نوشتن چیزهایی که میخواهم بنویسم بغایت برایم دشوار است، اما نشستهام جلوی صفحۀ سفید و فکر میکنم نوشتن نباید همیشه راه فرار باشد، نوشتن باید صندلی راحتِ محکمی نیز باشد برای نشستن و دمی آسودن تا دوباره قوت راه رفتن و گریختن به پاهایمان بازگردد.
دوست داشتن را نمیتوان نوشت. برای نوشتن از دوست داشتن کلمهها کم و کمعمقند. چشمانم را که میبندم و به دوست داشتنهایم فکر میکنم صدای آب و باد در گوشم میپیچد و قلبم یک جور خوبی خنک میشود. دوست داشتن برای من درخت است که در من ریشه میکند. دوست داشتن برای من نسیم است که لای موهایم می پیچد و دور گردنم حلقه میزند...
دوست داشتن همین لحظه است که خسته و گرمازده در راه خانهای و از منی که زیر باد خنک کولر نشستهام میپرسی «سردردت بهتر شد؟» و بعد میگویی «طاقت درد کشیدنت را ندارم».
دوست داشتن منم که از ساعت 7 مدام نگاهم به ساعت است تا 8 بشود و کارت تمام شود و بعد باز چشمانم به ساعت است تا 9:40 دقیقه شود و برسی خانه و بعد سبک شوم و آرام...
دوست داشتن را نمیتوان نوشت... فقط میتوانیم بین دوست داشتن و دوست نداشتن یکی را انتخاب کنیم و بپذیریم که با دوست داشتن درد در جانمان ریشه کند...
من از درد نمیهراسم...
هراس من از آن لحظۀ عبوسی که دوست داشتنهایمان زیر چرخدندههای روزمرگیها و گرفتاریهایمان جا بماند... یادمان برود که دوست داشتن درخت است و آب میخواهد و خاک.
همۀ هراس من از آن نقطۀ تاریک فراموشی است... هراس من از لحظهایست که یادمان برود امنیتمان در گرو دوست داشتن و دوست داشته شدن است... من از ناامنیِ فراموشی میترسم...
*شاملو
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (4)
به جای هر شعری، این (+) را بشنو.
راویِ این روزهای من است. روزهایی
بسیار آرام و برایم بسیار دلنشین.
عصر امروز که گفتم امشب چیزکی مینویسم چون تو خواستهای، نمیدانستم شب که بشود صدها تصویر در ذهنم تازه میشوند. آن موقع نمیدانستم یکی دو ساعت بعد حرفی میزنی که بخواهم به خاطرش کلمهها را کنار هم نخ کنم تا نشانی بماند از امروز و از آنچه در دلم و مغزم میگذرد.
میدانی؟ بین دانستههای ما و آن لحظهای که همه چیز واقعی میشود هفت آسمان فاصله است. امروز دیدم که هفت آسمان را گذاشتهایم پیش رویمان و میخواهیم بدانیم زیر بار کشیدنش میرویم؟ و آسمان هزاران ستارۀ نورانی دارد، هزاران قطره باران و داغی خورشید و سرمای ابرهای سیاه.
فرسائل هي الأرض المثالیة التي یرکض الکاتب علیها کطفل حافي القدمین (14)
بر روز، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره
بر این پسربچۀ کمرو
که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم
آنگاه که پایم میروند و باز میگردند
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را
از من بگیر
اما خندهات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.*
... خندیدن بلده. این برام مهم بوده همیشه. خیلی چیزها رو نشون میده. کسی که خندیدن بلد نباشه خیلی سخته باهاش طرف شدن. اینو خواهرانه از من بپذیر!... انسانی که خندیدن بلد نباشه در درازمدت خندۀ آدم رو از بین میبره.
دوازدهم فروردین 1393
* پابلو نرودا،ترجمۀ احمد پوری
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (3)
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی*
سر که بلند کردم، نگاهمان به هم افتاد، دخترک چشمک زد و ناگهان دانستم پیش از هر چیزی، قلبم باید بزرگ شود... باید بزرگتر شود، اینقدر بزرگ که بتواند خندهها و گریههای همگیشان را در خودش جا دهد.
* از غزلیات سنایی
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (2)
خواستم برایش بنویسم من آدم مکتوبی هستم. ننوشتم، چون آدم مکتوبی نیستم. دیدم من آدم ساکتی هستم با جملات کوتاه، لبخندهای آرام. تا آنکه یک روز پاهایم را دراز کنم و چایم را بگیرم دستم و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. مثل آن شبی که از پنجرۀ کافه شهر را نگاه میکردم و حرف میزدم و بغض زورش نمیرسید ساکتم کند. حرفهایم که تمام شد الف گفت «تو حرف زدی و چه کم پیش میآید که تو چنین طولانی حرف بزی».
باید حرف بزنم انگار و نمیتوانم. هر جملهای، هر خاطرهای، هر نظری پیش از آنکه بر زبانم بیاید به نظرم لوس و یخکرده است. زنی شبیه به عمه هتی قصههای جزیره، عینکش را صاف میکند و از من میپرسد «خب که چی؟» و من ساکت میشوم.
اینبار فکر کردم بنشینم و بنویسم. دیدم نمیتوانم امنیت را بنویسم، خنده را تعریف کنم، مهربانی را نشان دهم با این حال هر شب یاد آن جعبۀ زیر میز تحریرم میافتم و کاغذ نامههایی که درش مرتب و منظم چیده شده است و وسوسه میشوم بروم سراغشان و بنویسم «خواستم بهت بگویم که آدم مکتوبی هستم، نگفتم چون مکتوب نیستم. من آدم سکوتهای طولانیام و تماشاهای طولانیتر؛ اما صبوری اگر بلد باشی یک روز حرف میزنم و برایت از خنده میگویم و امنیت و دو ستارۀ کوچک درخشان.»
* نزار قبانی: سخن بگو... ای زیبای گنگ
روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (1)
پ.ن. بعد از یک هفته بازگشتم به خانه و گمان میکنم که حس رفتن به بهشت از جنس همین حسی است که من دارم.
پ.ن.2. عنوان از شاملوست.
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه