با اینهمه، ای قلب درد‌به‌در!
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کردیم*

 

نوشتن چیزهایی که می‌خواهم بنویسم بغایت برایم دشوار است، اما نشسته‌ام جلوی صفحۀ سفید و فکر می‌کنم نوشتن نباید همیشه راه فرار باشد، نوشتن باید صندلی راحتِ محکمی نیز باشد برای نشستن و دمی آسودن تا دوباره قوت راه رفتن و گریختن به پاهایمان بازگردد.

دوست داشتن را نمی‌توان نوشت. برای نوشتن از دوست داشتن کلمه‌ها کم و کم‌عمقند. چشمانم را که می‌بندم و به دوست داشتن‌هایم فکر می‌کنم صدای آب و باد در گوشم می‌پیچد و قلبم یک جور خوبی خنک می‌شود. دوست داشتن برای من درخت است که در من ریشه می‌کند. دوست داشتن برای من نسیم است که لای موهایم می پیچد و دور گردنم حلقه می‌زند...

دوست داشتن همین لحظه است که خسته و گرمازده در راه خانه‌ای و از منی که زیر باد خنک کولر نشسته‌ام می‌پرسی «سردردت بهتر شد؟» و بعد می‌گویی «طاقت درد کشیدنت را ندارم». 
دوست داشتن منم که از ساعت 7 مدام نگاهم به ساعت است تا 8 بشود و کارت تمام شود و بعد باز چشمانم به ساعت است تا 9:40 دقیقه شود و برسی خانه و بعد سبک شوم و آرام...

دوست داشتن را نمی‌توان نوشت... فقط می‌توانیم بین دوست داشتن و دوست نداشتن یکی را انتخاب کنیم و بپذیریم که با دوست داشتن درد در جانمان ریشه کند...

من از درد نمی‌هراسم...
هراس من از آن لحظۀ عبوسی که دوست داشتن‌هایمان زیر چرخ‌دنده‌های روزمرگی‌ها و گرفتاری‌هایمان جا بماند... یادمان برود که دوست داشتن درخت است و آب می‌خواهد و خاک. 
همۀ هراس من از آن نقطۀ تاریک فراموشی است... هراس من از لحظه‌ایست که یادمان برود امنیتمان در گرو دوست داشتن و دوست داشته شدن است... من از ناامنیِ فراموشی می‌ترسم...

 

*شاملو