مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است (2)

چگونه می‌خواهی مساحت اندوهم را اندازه کنم؟
که اندوه من همچون کودکی است
که هر روز زیباتر و بزرگ‌تر می‌شود*


کسی را می‌خواهم که چنان غریبه باشد که حتی نامم را نداند. می‌خواهم برایش بی پروا حرف بزنم. بی آنکه فکر کنم حرف من بر کجای جانش می‌نشیند. برایش بگویم که فکرها آخر شب هجوم می‌آورند و من سرم را لابه‌لای چین‌های بالشت فرو می‌برم و به خودم می‌گویم فردا... فردا روز دیگری است و تو با همه چیز روبه‌رو خواهی شد.
برایش بگویم آنچه این روزها تجربه می‌کنم خواستن و نخواستن در یک لحظه است، اشتیاق و دلسردی در یک آن، آرامش و اضطراب توامان.
برایش از پاهای بی قرارم بگویم و نگاه سرگردانم که درون خودم را می‌کاود و خسته می‌شود و با تردامنی آه می‌کشد. کسی که نفهمد نگاهم آه می‌کشد یعنی چه...
این کلماتم نشانه‌اند... فقط نشانه‌اند. نشانه برای آن چیزهایی که باید برای آن غریبه می‌گفتم، نه شما که این را می‌خوانید. شما غریبه نیستید، حداقلش این است که نام مرا می‌دانید.


* نزار قبانی
**عنوان از فروغ

ده شب در اسپانیا (1)

اسپانیا
بادبزن ظریفی است
که گیسوان هوا را شانه می‌کند
و چشم سیاهی است
که نه آغازی دارد و نه پایانی

اسپانیا
کلاهی است که بر ایوان معشوق انداخته می‌شود
و گل سرخ تازه‌ایست
که از حجرۀ زنان به پرواز در می‌آید
و در میان گلبرگ‌هایش نماز و دعا می‌برد
برای سواری سرخ‌پوش از جنوب
که نیستی را در آغوش می‌کشد
و تمام دارایی‌اش
شمشیر است و غرور



*شعر از نزار قبانی است که خودم ترجمه کرده‌ام.

من به نوشتن و به شعر محکومم

چشمانت
همانند رودهایی از اندوه و موسیقی است
که مرا به آنسوی زمان بردند
رودهایی از موسیقی، بانوی من
که گم شدند، سپس مرا گم کردند
چشمانت که اشک سیاه بر روی آن‌ها
نغمه‌های پیانوی مرا می‌باراند

چشمانت با توتون و شراب
در دهمین جام مرا نابینا ساختند
در حالی که من بر صندلی خویش می‌سوختم
و شعله‌های آتش یکدیگر را می‌بلعیدند

ماه من
بگویم دوستت دارم؟
کاش می‌توانستم
چراکه من در دنیا هیچ ندارم
به‌جز چشمانت و اندوهم

کشتی‌هایم در بندرگاه می‌گریند
بر خلیج‌ها تکه تکه می‌شوند
و سرنوشت زرد رنگم مرا می‌درد
و ایمان در سینه‌ام درهم می‌شکند
ای تابستان سبز من
ای زیباترین رنگ‌هایم
از تو سفر کنم؟
درحالی که قصۀ ما شیرین‌تر از بازگشت نیسان است
و زیباتر از شکوفۀ یاسمن بر تیرگی موهای رقاص اسپانیایی؟

ای محبوب بی‌همتایم... گریه مکن
که اشک‌هایت در جانم فرو می‌رود
من در دنیا هیچ ندارم
به‌جز چشمانت و اندوهم

ماه من! آیا بگویم دوستت دارم؟
کاش می‌توانستم
که من انسان گمشده‌ای هستم
که سرزمینم را نمی‌شناسم
راهم مرا گم کرد
نامم مرا گم کرد
نشانی‌ام مرا گم کرد
تاریخم؟ تاریخی ندارم
همانا من در فراموشی‌ها از یاد رفته‌ام
من لنگری هستم که در لنگرگاه نمی‌نشیند
زخمی هستم بر چهرۀ انسان

به من بگو
من به تو چه می‌دهم؟
تشویشم؟ کفرم؟ آشوبم؟
به تو چه می‌دهم؟
جز تقدیری که بر دستان شیطان می‌رقصد
من هزاران بار دوستت دارم
پس دور شو از من
از آتشم و دودم
که من در دنیا هیچ ندارم
به‌جز چشمانت و اندوهم


نزار قبانی (+)

ترجمه از خودم

* بند اول ترجمه خطایی داشت که با گوشزد زهرای عزیز درست شد.

أوراقٌ إسبانیّة

برای خاطر «ال» که نوشت:
دلم برای نزار خونی‌ت تنگه

اسپانیا
پلی است از گریه
که بین زمین و آسمان کشیده شده است.



شعر از نزار قبانی و تصویر از شهر بارسلون

بغداد، جئتك كالسفينة متعباً، اخفي جراحاتي وراء ثيابي...

آخر شب که چشمانم می‌سوخت، در آن ماگ بزرگم که قورباغه‌ای داخلش نشسته، چای ریختم. آنچه دلم می‌خواست در گوشم بخواند، این (+) بود. از دیروز که در اینجا (+) پیدایش کرده بودم، دلم پیشش مانده بود. تصاویر شعرش برایم بسیار آشنا بود. کمی دنبال شعر و شاعرش گشتم و فهمیدم چرا.

منابع اینترنتی می‌گویند شاعرش «نزار قبانی» عزیز است اما من فهرست هر نه جلد مجموعه آثار او را نگاه کردم و شعری با عنوان «في بغداد» نیافتم. شاید اسم اصلی‌اش چیز دیگری‌ست. قصیده‌ایست با نوزده بیت که «الهام المدفعی» فقط هشت بیت آن را خوانده و بعضی بیت‌ها را نیز جابه‌جا کرده‌ است.

من ترجمه‌ای از شعر پیدا نکردم، اما نویسندۀ همان مطلب در جواب کامنت‌ها صفحه‌ای (+) را معرفی کرده است که ترجمۀ شعر به انگلیسی است. ترجمه را نپسندیدم اما الان نمی‌خواهم به نقد ترجمه بپردازم.

همۀ این‌ها را گفتم تا بنویسم آن موقعی که ماگ بزرگ چایم را در دست گرفتم، روی زمین نشستم و گردن دردناک و خسته‌ام را به دیوار تکیه دادم، گوشۀ کاغذی این هشت بیت را ترجمه کردم. با همان ترتیبی که خوانده شده.

برایم فرش بگستران و جامم را پر کن
و از سرزنش کردنم بگذر که من نکوهش را فراموش کردم

چشمان تو ای بغداد از زمان کودکی‌ام
دو خورشید خفته‌اند در چشمان من

از من روی برمگردان که تو محبوب من
و گل سرخ سفره‌ام و جام شراب منی

بغداد! من همچون کشتی خسته‌ای به سوی تو می‌آیم
در حالی که زخم‌هایم را زیر پیراهنم پنهان می‌کنم

من همچون گنجشکی که به لانه‌اش فرود می‌آید [پایین می‌آیم]
در حالی که سپیده‌دم عروس گلدسته‌ها و گنبدهاست

ای بغداد
من بر حریر یک قبا و بر گیسوان بافتۀ زینب و رباب پر می‌گشایم

بر تار ربابی که در دست دارم جفا مکن
که اشتیاق من بزرگ‌تر از رباب و دستانم است

از تو چه بنویسم؟
که هزار کتاب هم برای شرح آرزومندی‌ام کافی نیست

فتوای شیخ ما (11)



بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای
تا تأمل نکند دیدۀ هر بی‌بصرت

سعدی



پ.ن.1. گویا اینبار شرایط فتوای شیخ فرق می‌کرده است.
پ.ن.2. گرچه بی‌ربط است، شاید دوست داشته باشید بخوانید: (+)

میم مثل مادر

...
دستانت
میراث شعرند
بیست قرن است که ادامه دارد
...
دستانت
دو کتاب نماز است پیش رویم
و شمع است
و روغن است
و سقف است
و خانه است
و سایه‌ای مدام.
...
از آن هنگام که دیدم
دستانت همچون دو شهریار
قهوۀ صبحگاهی‌ام را آماده می‌کنند
آموختم احترام نخل را
...
ای بانویی که دستانت
فرهنگ مرا ساخت
...
بگذار بر آینۀ دستانت بوسه زنم

نزار قبانی

پ.ن. چندین ماه است می‌خواهم برایش از خودش بنویسم، نمی‌شود، نمی توانم. فقط می توانم نگاهش کنم و دوستش داشته باشم.

بوی ماه مهر

در آغاز خزان
احساس ناآشنای ایمنی و خطر بر من چیره می شود...
بیم دارم که نزدیک آیی..
بیم دارم که به دوردست روی...
بر تمدن مرمر بیم از ناخن هایم دارد...
بر مینیاتورهای صدف شامی بیم از احساساتم دارم...
بیم دارم موج تقدیر مرا با خودش ببرد...


نزاز قبانی

اعتراضی نمی کنم

                     

                         نه من می توانم کاری کنم
                         نه تو
                         زخم با خنجری که رو به اوست
                         چه کند؟


نزار قبانی

برزخی نیست موجود

      تو را وانهادم من
      تا خود اختیار کنی...
      اینک انتخاب کن!
      مرگ را
      در آغوشم
      یا بر دفترهای شعرم

      انتخاب کن!
      دوست داشتن را
      یا دوست نداشتن را
      که بزدلیست برنگزیدن...


نزار قبانی

دویست و چهل و هفت

تکلمی حبیبتی... عما فعلت الیوم
محبوبم، درباره ی آنچه امروز انجام دادی با من حرف بزن
ای کتاب -مثلا- قرأت قبل النوم؟
مثلا چه کتابی پیش از خواب خواندی؟
این قضیت عطلة الاسبوع؟
تعطیلات هفته را کجا گذراندی؟
و ماالذی شاهدت من افلام؟
کدام فیلم را تماشا کردی؟
بأی شط کنت تسبحین؟
در کجا شنا کردی؟
هل صرت لون التبغ و الورد ککل عام؟
آیا مانند هر سال پوستت رنگ توتون و گل سرخ شده است؟
تحدثی... تحدثی
با من حرف بزن
من الذی دعاک هذاالسبت للعشاء؟
چه کسی تو را شنبه برای شام دعوت کرد؟
بأی ثوب کنت ترقصین؟
با کدام پیراهن می رقصیدی؟
و أی عقد کنت تلبسین؟
و چه گردنبندی به گردن داشتی؟
فکل انبائک یا أمیرتی...
که هر خبری از تو، محبوب من
أمیرة الآنباء...
پادشاه خبرهاست.

"نزار قبانی"

لطفا دوستم نداشته باش

استاد می گوید: "اگر می بینید من این درس را برداشته ام برای این است که دوستتان دارم." و من آن زمان در جزوه ام می نویسم

و قد یوذی من المقة الحبیب


پ.ن.1. معنی مصراع "(چه بسا معشوق) از عشق عاشق آزار می بیند.
پ.ن.2. مصراع از متنبی است اما مصراع اولش را حفظ نیستم و فقط می دانم که در جلد اول دیوانش آمده است.

به هرجا بنگرم تنها تو بینم

تحن مطافیل الرباع خلاله،                                        إذا استن فی حافاته البرق، أثجما

آن هنگام که آذرخش در اطراف می درخشد، باران تند می بارد و (صدای رعد) مانند بانگ برآوردن شتر ماده ایست که در اطراف او گیاهان بهاری روییده است.

یمشون فی الحلل المضاعف نسجها                         مشی الجمال ال الجمال البزل

(بزرگان قبیله) در حالی که جامه های آراسته و چند لایه به تن دارند، راه می روند مانند شتر بالغی که به سوی شتر جوان می رود.

بزجاجة رقصت بما فی قعرها                                  رقص القلوص براکب متسعجل

از آن شیشه ای (به من شراب بده) که در آن شراب مانند شتر ماده ای که راکب عجولی دارد، می رقصد.


پ.ن. ابیات از حسان بن ثابت، شاعری که همزمان با پیامبر (ص) می زیست و لقب وی "شاعر النبی" بوده است.

کمی شعر عربی

لم تزل تسمع المدیح ولکن             صهیل الجیاد غیر النهاق

شاعر در مدح ممدوح می گوید: شنیدن مدایح تو تمام نمی شود ولی صدای شیهه ی اسب با عرعر خر فرق می کند.
توضیح: شاعر می خواهد بگوید همه کس تو را مدح می کنند اما شعر من میان شعر دیگران مثل صدای اسب است میان صدای خران.

و ان تکن خلقت أنثی لقد خلقت       کریمة غیر أنثی العقل و الحسب

شاعر در مرثیه ی "خوله" خواهر سیف الدوله، این زن را می ستاید می گوید: گرچه او زن آفریده شده، ولی چنان بزرگوار آفریده شده که گفتار و اعمالش زنانه نیست.
بدون شرح!

مظلومة القد فی تشبیهه غصنا       مظلومة الریق فی تشبیهه ضربا

در ستایش معشوق: اگر قد او را به سرو تشبیه کنم به او ظلم شده است و اگر آب دهان او را به عسل تشبیه کنم به او ظلم شده است.
شرح: قد او از سرو بلندتر و آب دهانش از عسل شیرین تر است!!!

أالا کل ماشیة الخزلی                     فدا کل ماشیة الهذبی

هان! هر دلبر خرامان به فدای هر اسب شتابان!
بدون شرح!

پ.ن.1. اشعار از "المتنبی" شاعر قرن چهارم هجری.
پ.ن.2. قابل توجه آقای دکتر احمدی پور، حالا دیدید چرا شب های امتحان سرخوش می شوم؟
پ.ن.3. انصافا شعرهای زیبایی هم داشت. من ابیاتی را انتخاب کردم که از نظر فرهنگی قابل توجه بود.

یکصد و هفتاد و هفت

"فَصَبَرتُ و فی العین قذیً و فی الحلق شجاً."
"نهج البلاغه/ خطبه ی سوم"            


پ.ن. پس صبر کردم در حالی که خاشاک در چشمم و استخوان در گلویم بود.

و لَم یَعُد یُمکِنُنی أن أموتَ أکثَر


پ.ن. مصراعی از "نزار قبانی". به معنی "دیگر نمی توانم بیش از این بمیرم"

130


کَمَثَل الشَیطانِ اِذ قالَ للانسانِ اکفُر فَلَما کَفَرَ قالَ اِنی بَرِی ءُ مِنکَ اِنی ا‌‌َخافُ اللهَ ربَ العالمین
(حشر/۱۶)

چون حکایت شیطان که به انسان گفت: "کافر شو." و چون (وی) کافر شد گفت: "من از تو بیزارم. زیرا من از خدا پروردگار جهانیان می ترسم."

ماه!


... نخستين بار است
در تاريخم
ماه را مى بينم
در خانه ام
پا برهنه راه مى رود....

"نزار قبانى"

پ.ن: خاطره اى را برايم يادآورى مى کند.

نیازم!

 

"حسبی من سوالی علمه بحالی" 

از همه ی نیازم همین بس که حالم را بداند

کشف الاسرار

شاعر زن!

 نزار قبانى (سوريه،1923)

... نزار شاعرعشق است و زن.

نزار را "شاعر زن و شراب" مى شناسند و شايد اين عنوان براى بسيارى از خوانندگان رنگى از نوعى نيشخند و استهزاء داشته باشد، اما اين حقيقتى است که او هيچ گاه آن را منکر نشده است و با کمال شهامت از اين خصيصه شعر خويش دفاع مى کند. ... وقتى "عبدالوهاب البياتى" مجموعه "شکوه ازآن کودکان و زيتون باد!" را منتشر کرد، نزار شعر "شکوه از آن گيسوان دراز باد!" را سرود و اين در دنياى عرب شهامت زيادى لازم دارد، زيرا "زيتون" رمز فلسطين اشغالى است و در برابر چنين مفهوم قومى و پر خونى _که تاريخ ملل عرب را دگرگون خواهد کرد_ عشق به زن را ترجيح دادن و گفتن که "شکوه از آن گيسوان دراز بار!" کار آسانى نيست.

.... نزار خود اعتراف مى کند که :"من از خانواده اى هستم که شغل آن ها عاشقى است. عشق با کودکان اين خانواده زاده مى شود، همانگونه که شيرينى با سيب متولد مى شود. وقتى به يازده سالگى مى رسيم عاشق مى شويم و در دوازده سالگى دلتنگ مى شويم و در سيزده سالگى از نو عاشق مى شويم و در چهارده سالگى از نو دلگير و دلتنگ، و در خانواده ما هر طفلى در سن پانزده سالگى پيرى است و در کار عشق صاحب طريقه اى. پدربزرگم چنين بود، پدرم چنين بود و برادرانم چنين، و در اين راه شهيد مى دهيم ... خواهرم به خاطر اين که نتوانست با مرد دلخواهش ازدواج کند خودکشى کرد ... وقتى با جنازه خواهرم _که از عشق خودکشى کرده بود_ راه مى رفتم و پانزده ساله بودم، عشق با من قدم بر مى داشت و دست بر شانه من مى نهاد و مى گريست."

در زندگينامه خويش مى گويد: در روز 21 مارس 1923 در يکى از خانه هاى قديمى دمشق متولد شدم. جهان در آستانه بهار بود. زمين و مادرم همزمان آبستن شدند و همزمان فرزندان خود را به دنيا آوردند. آيا اين تصادف بود که تولد من با جنبش طبيعت همراه باشد؟ در کنار جوش و خروش درون زمين، در بيرون خاک نيز حرکت مقاومت بر ضد فرانسوى ها داشت گسترش مى يافت و محله ما يکى از محله هاى مقاومت بود. پدرم کارخانه حلوا سازى داشت و انقلاب مى ساخت. من دومين فرزند خانواده بودم و ما چهار برادر و يک خواهر. خانواده ما از خانواده هاى متوسط الحال دمشق بود. پدرم آنچه درآمد داشت صرف ما و صرف پيشرفت انقلاب مى کرد. مرا به بورژوا بودن متهم مى کنند اما من هنوز قيافه سياه سوخته پدرم را که پر از گرد ذغال بود و از کارخانه حلوا سازى مى آمد به ياد دارم. در دمشق به مدرسه رفتم و ديپلم ادب و فلسفه دريافت کردم. ... من زبان انگليسى را در لندن ياد گرفتم در فاصله 1952 تا 1955 که در سفارت سوريه در لندن بودم. زبان انگليسى زبان ديگرى است، بيش از آن که زبان شادى باشد زبان حقيقت است. هارمونى چندانى ندارد ولى در عوض از دقت و وضوح برخوردار است، به طور خلاصه: زبان اقتصاد و قانون است. زبان انگليسى در بعضى شعرهاى من، در حوزه منطق زبان، تاثير بسيار داشته است. زبان اسپانيولى را در مادريد ياد گرفتم هنگامى که در کار خدمات ديپلوماسى بودم و از همان آغاز با آن زبان احساس هماهمنگى عجيبى مى کردم، نوعى عشق. وقتى شعرهاى من به اسپانيولى ترجمه مى شد و با من مشورت مى کردند مى ديدم که چه زبان لطيفى است ... اين زبان، زبان عشق و انقلاب است، آب و آتش در کنارهم.

... مى گويد مرا به عنوان "شاعر زن" لقب داده اند و من منکر آن نيستم که در شعر من، عشق مقام اصلى را دارد. نود درصد سوال هايى که از من مى شود اين است که چرا زن را موضوع اصلى شعرت قرار داده اى ووطن را فراموش کرده اى؟ طرح سؤال به اين شکل دشمنانه، نشان مى دهد که پرسندگان، مفهوم درستى از زن و وطن ندارند و تصور مى کنند زن چيزى است متضاد با وطن. ... ولى مفهوم وطن در نظر من، يک مفهوم ترکيبى است از ميليون ها چيز: از قطره باران تا برگ درخت تا قرص نان و ناودان و نامه هاى عاشقانه، و بوى کتاب ها و شانه اى که در گيسوان معشوق من سفر مى کند و سجاده نماز مادرم و زمانى که بر چهره پدرم شيار افکنده است. من از ابن چشم انداز پهناور است که وطن را مى بينم. نوشتن درباره وطن موعظه کردن نيست و خطبه خواندن نيست، سرمقاله روزنامه نيست.

اما حقيقت اين است که نزار همه چيزى را به چشم زن و از زاويه ديد جنس مى نگرد: هر چيز در شعر من به گونه مذهبى درمى آيد، حتى جنس نيز مذهبى مى شود، تخت خواب: قربانگاه است و اتاقک اعتراف، و عجب آنجاست که من همواره به شعرهاى جنسى خود به چشم يک کاهن نگاه مى کنم و گيسوان معشوق خود را همان گونه مى گسترم که يک مؤمن سجاده نمازش را. احساس مى کنم در هر سفرى که در پيکر معشوق خود مى کنم تطهير مى شوم و شعر صوفيانه چيست به جز کوشش براى به خدا نيز مدلولى جنسى ببخشد.

 

ـ شعر معاصر عرب، دکتر محمدرضا شفيعى کدکنى    

شهادت مى دهم جز تو زنى نيست!

شهادت

شهادت مى دهم جز تو زنى نيست!

 

 

شهادت مى دهم جز تو

هيچ زنى به بازى هايم ايمان نياورده است

هيچ زنى حماقتم را ده ها سال چون تو تحمل نکرده است

هيچ زنى برار جنونم اين گونه صبر نکرده است

زنى که ناخن هايم را مى گيرد

کتاب و دفترهايم را مرتب مى کند

و مرا به ميهمانى کودکان مى برد

جز تو هيچ کس نيست

 

شهادت مى دهم جز تو هيچ زنى

چونان تابلويى رنگى شبيه من نيست

در رفتار و کردار

در عقل و ديوانگى

در ملال سريع      و دلبستگى سريع

شهادت مى دهم جز تو هيچ زنى

از کوشش هايم برنگرفته است نصف آنچه را من گرفته ام

و مرا برده نکرده است، آنچنانکه تو

و مرا آزاد نکرده است، آنچنانکه تو

....

 

شهادت مى دهم جز تو هيچ زنى نيست

که در لحظات عشق اينگونه زلزله در اندامم بيافکند

بسوزاندم       غرقم کند

شعله ورم سازد       خاموشم کند

و مرا چون هلال ماه دو نيمه کند

شهادت مى دهم

تنها تو، روحم را به زيباترين و طولانى ترين شيوه اشغال کرده اى

و مرا چون گلى دمشقى، نعناع و پرتقال کاشته اى

زنى که

در ميان گيسوانش پرسش هايم را مخفى نموده ام

و هيچ وقت پاسخ سوالم را نداده است

اى زنى که همه واژگانى

واژگانى که با ذهن لمس مى شوند        و ناگفته مى مانند

 

اى دريايى چشمان     شمع دستان      و زيبايى حضور

اى سپيد چونان نقره     وچشم نواز چونان بلور

شهادت مى دهم جز تو هيچ زنى

بر محيط اندامش تمدن ها را جمع نکرده است

و هزاران هزار ستاره بر گردش نچرخيده است

شهادت مى دهم جز تو هيچ کس، محبوبه ام

بر بازوانش نخستين مردان را نپرورانده

و آخرينشان را نيز

 

اى لطيف، اى شفاف، عادل و زيبا

اى خواستنى، خوب، همواره کودک

شهادت مى دهم جز تو هيچ زنى

خودش را از قوانين اهل  کهف آزاد نکرده است

و بت هايش را نشکسته است

اوهامشان را تازه نکرده است

و سلطه شان را بر نيانداخته است

....

 

شهادت مى دهم هيچ زنى

آنگونه که انتظار داشته ام به سويم نيامده است

و بلندي گيسوانش، از تو بلندتر يا حمايل تر نبوده است

....

شهادت مى دهم جز تو

هيچ زنى از ميان دود سيگارم بيرون نيامده

وقتى سيگار دود کرده ام

و هيچ کبوتر سفيدى از فکرم

هر وقت به تو فکر کرده ام

بيرون نيامده است

اى زنى که درباره اش هزاران شعر نوشته ام

اما به رغم همه شعرهايم

زيباتر از هرچه شعرم باقى مانده است

 

شهادت مى دهم هيچ زنى

عشق را اينگونه در منتهى فرهنگش نيازموده است

و مرا از غبار جهان سوم اينگونه بيرون نياورده است

شهادت مى دهم

پيش از تو، هيچ قرارى چنين شادمانه نداشتم

و جسمم را اين چنين با فرهنگ نديده ام

و با هيچ تنى چون گيتار تنت گفتگو نکرده ام

شهادت مى دهم

هيچ زنى عشق را تا مرتبه نماز نبازموده است

الا تو

الا تو

الا تو

 

نزار قبانی