آخر شب که چشمانم می‌سوخت، در آن ماگ بزرگم که قورباغه‌ای داخلش نشسته، چای ریختم. آنچه دلم می‌خواست در گوشم بخواند، این (+) بود. از دیروز که در اینجا (+) پیدایش کرده بودم، دلم پیشش مانده بود. تصاویر شعرش برایم بسیار آشنا بود. کمی دنبال شعر و شاعرش گشتم و فهمیدم چرا.

منابع اینترنتی می‌گویند شاعرش «نزار قبانی» عزیز است اما من فهرست هر نه جلد مجموعه آثار او را نگاه کردم و شعری با عنوان «في بغداد» نیافتم. شاید اسم اصلی‌اش چیز دیگری‌ست. قصیده‌ایست با نوزده بیت که «الهام المدفعی» فقط هشت بیت آن را خوانده و بعضی بیت‌ها را نیز جابه‌جا کرده‌ است.

من ترجمه‌ای از شعر پیدا نکردم، اما نویسندۀ همان مطلب در جواب کامنت‌ها صفحه‌ای (+) را معرفی کرده است که ترجمۀ شعر به انگلیسی است. ترجمه را نپسندیدم اما الان نمی‌خواهم به نقد ترجمه بپردازم.

همۀ این‌ها را گفتم تا بنویسم آن موقعی که ماگ بزرگ چایم را در دست گرفتم، روی زمین نشستم و گردن دردناک و خسته‌ام را به دیوار تکیه دادم، گوشۀ کاغذی این هشت بیت را ترجمه کردم. با همان ترتیبی که خوانده شده.

برایم فرش بگستران و جامم را پر کن
و از سرزنش کردنم بگذر که من نکوهش را فراموش کردم

چشمان تو ای بغداد از زمان کودکی‌ام
دو خورشید خفته‌اند در چشمان من

از من روی برمگردان که تو محبوب من
و گل سرخ سفره‌ام و جام شراب منی

بغداد! من همچون کشتی خسته‌ای به سوی تو می‌آیم
در حالی که زخم‌هایم را زیر پیراهنم پنهان می‌کنم

من همچون گنجشکی که به لانه‌اش فرود می‌آید [پایین می‌آیم]
در حالی که سپیده‌دم عروس گلدسته‌ها و گنبدهاست

ای بغداد
من بر حریر یک قبا و بر گیسوان بافتۀ زینب و رباب پر می‌گشایم

بر تار ربابی که در دست دارم جفا مکن
که اشتیاق من بزرگ‌تر از رباب و دستانم است

از تو چه بنویسم؟
که هزار کتاب هم برای شرح آرزومندی‌ام کافی نیست