کودکی که منم (13)

سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوریا قناعت کن*


دفتر کار پدربزرگ وسط باغ بزرگی بود؛ انبوه درختان، صدای جاری آب، نغمۀ پرنده‌ها. بسیاری از روزهای چهار و پنج سالگی‌ام در آن باغ گذشت. صبح زود پدربزرگ در خانه را که می‌زد، کیفم را می‌گرفتم دستم، دستش را می‌گرفتم و با هم می‌رفتیم. در راه طولانی رسیدن به باغ حرف می‌زدیم. پدربزرگ از کودکی‌اش می‌گفت، از آیندۀ من، از اینکه باید زن محکمی باشم، که در آینده مهندس می‌شوم. من پر از سوال بودم، از گذشته‌ها، که چطوری با مادربزرگ آشنا شد؟ مادرم بچه که بود چه می‌کرد؟ مهندس‌ها چی کار می‌کنند؟
می‌رسیدیم به در بزرگ. مرد جوان در را باز می‌کرد. ماشین جلوی ساختمان بزرگ می‌ایستاد و من ملکۀ باغ می‌شدم. ساعت‌ها در باغ راه می‌رفتم، آواز می‌خواندم. گربه‌ها را نگاه می‌کردم، اگر نزدیک می‌آمدند نوازششان می‌کرد، به ماهی‌های استخر غذا می‌دادم... روزی کشف کردم که کمی دورتر اگر از تپه‌ای پایین برم، تازه می‌رسم به طبیعت بکر. تپه برایم بلند بود. نمی‌خواستم زمین بخورم که لباسم خاکی شود. شب در ماشین برای پدربزرگ تعریف کردم. بار دیگر که به باغ رفتم، مرد جوانِ نگهبان دستم را گرفت، برد بالای تپه. نشانم داد که با چند سنگ بزرگ برایم پلکان درست کرده است. حالا دورتر می‌رفتم. مثلا هر وقت دلم می‌خواست می‌رفتم به گاوداری. پدربزرگ مرا آنجا برده بود، می‌شناختندم. روزی را یادم هست که گاو بزرگ گوساله‌اش را به دنیا می‌آورد. ایستاده بودم پشت نرده‌ها و صداها را می‌شنیدم. قدم کوتاه‌تر از آن بود که چیزی ببینم. صبور بودم. همه چیز که تمام شد، دنیا که آرام گرفت، مرد مرا بر دستانش بلند کرد و گوساله‌ای را نشانم داد که چند دقیقه بود به دنیا آمده بود. زیبا بود، خیلی زیبا. بعد از ساخته شدن پله‌ها، دیگر انقدر دور می‌شدم که وقتی پدربزرگ از بالکن ساختمان صدایم می‌کرد نمی‌شنیدم. دور می‌شدم و حتما مرد جوان باید دنبالم می‌گشت تا پیدایم کند.
و باغ بزرگ کودکی من، مثل همۀ باغ‌های بزرگ سگ نگهبان داشت. سگ قشنگی بود، بزرگ و قهوه‌ای. وقتی می‌ایستاد از قد من بلندتر بود. خیلی تربیت نشده بود. کمتر کسی نزدیکش می‌رفت. من دوستش داشتم. صدایش می‌کردم و در گردش کردن‌هایم پشت سرم می‌آمد. اینقدر باغ را می‌شناختم که بدانم لانه‌اش کجاست. لانه‌اش کلبۀ چوبی بزرگی بود. اینقدر بزرگ که من با سر خم کردنی می‌توانستم واردش شوم. این اندازه قیاس کودکانه نیست، روزی واقعا سر خم کردم و وارد کلبه‌اش شدم. صبح شنیده بودم که مرد به پدربزرگ گفت بچه‌هایش به دنیا آمده‌اند. رفتم دم کلبه‌اش، نبود. سر خم کردم و رفتم تو. توله‌های کوچک قشنگش ته لانه بودند. نوازششان کردم. نشسته بودم به تماشا کردن و بازی با آن‌ها که ناگهان فضا تاریک شد. سگ بزرگ برگشته بود، ایستاده بود دم در و نگاهم می‌کرد. چند ثانیه‌ای به چشمان هم خیره شده بودیم. برگشت. دم لانه‌اش دراز کشید. نمی‌دانم چه قدر گذشته بود که صدای مرد جوان را شنیدم. صدایم می‌کرد. رفتم دم در، مرد دورتر زانو زده بود روی زمین، نگاه حیرانِ ترسانش را هنوز به خاطر دارم. جرئت نمی‌کرد به لانۀ ماده سگی نزدیک شود که تازه توله‌هایش به دنیا آمده بودند و می‌دید که من در لانه‌ام و سگ جلوی در خوابیده. زدم پشت سگ، بلند شد، کنار رفت. مرد نفس راحتی کشید. من ملکۀ باغ بودم. 
شب پشت ماشین دراز می‌کشیدم تا به تهران برسیم. رادیو قصۀ شب می‌گفت، از پنجره آسمان را نگاه می‌کردم و ساکت بودم. به در خانه که می‌رسیدیم چشمانم را می‌بستم که یعنی خوابم. پدربزرگ در آغوشم می‌گرفت و تا دم اتاقم می‌برد، و قبل از رفتن بوسه‌ای بر پیشانی‌ام می‌گذاشت. 

 

*سیدعلی صالحی

کودکی که منم (12)

در همان حیاط که گفته بودم (+)



علی دفتر، سأجمعُ کلَّ تاریخي (22) یا کودکی که منم (11)

خوابم آرام و راحت نیست. پر است از کابوس. پر است از کابوس رفتن پدربزرگ. بارها و بارها خواب دیده‌ام که خبرم می‌کنند، هر بار به طریقی و شیوه‌ای. هیچ بارش شبیه آنچه گذشت نیست. بدتر و کوبنده‌تر است انگار. خواب یک دشت سبز بزرگ را می‌بینم. می‌دوم، می‌دوم و بر زمین به دنبال نام پدربزرگ می‌گردم. نیست. هیچ کجا نیست. روزها ولی پرم از پدربزرگ. پرم از دخترک کوچکی که شلوار یزدی‌جانش برایش سنگین بود. دو دستی دنبال خودش بر زمین می‌کشید. به پدربزرگ که می‌رسید می‌گفت «بریم تاب». و یزدی‌جانش او را می‌برد پارک، انقدر او را بر روی تاب هل می‌داد تا دخترک بگوید بسه. پرم از دخترک کوچکی که بیمارستان اجازه نمی‌داد برود ملاقات یزدی‌جانش. اینقدر دلتنگ بود که دایی‌اش ساعتی با پدربزرگ پشت یکی از پنجره‌ها قرار گذشت. دخترک یزدی‌جانش را که از توی کوچه و در آغوش دایی‌اش پشت پنجره دید، خندید و دست تکان داد. پرم از دخترک کوچکی که صبح‌ها زود بیدار می‌شد تا با یزدی‌جانش برود باغ. آن موقع‌ها محل کار پدربزرگ وسط باغ بزرگی بود. دخترک می‌رفت توی باغ. نوۀ آقای مهندس بود و هیچ کس از گل نازک‌تر بهش نمی‌گفت. توی باغ می‌چرخید. گاو‌ها و گوسفندها می‌شناختندش. سگ بزرگ باغ، که هیچ کس جرئت نداشت نزدیکش رود، رام او بود. دخترک پشتش می‌نشست یا حتی یک روز یادش هست که رفت توی اتاقک سگ و نشست پیش توله‌های تازه متولد شده‌اش. سگ دم در خانه‌اش خوابید. یکی از کارگرهای باغ آن بیرون ترسیده بود تا عاقبت پدربزرگش را صدا کردند. یزدی‌جانش که صدایش کرد، به سگ گفت کنار رود و آمد بیرون. بعد شب‌ها موقع برگشتن توی ماشین می‌خوبید. صندلی عقب دراز می‌کشید و قصۀ شب گوش می‌کرد. خانه که می‌رسیدند خودش را به خواب می‌زد تا پدربزرگ بغلش کند. یزدی‌جانش هیچ وقت بیدارش نمی‌کرد. پرم از دخترک دبستانی که پنج سال تمام، صبح به صبح یزدی‌جانش او را به مدرسه می‌رساند. روزها چنین پرم از پدربزرگ و شب‌ها در پی‌اش می‌گردم.
امروز صبح که بیدار شدم بی قراری روزهای پیش در من نبود. صبحانه‌ام را خوردم و تا ظهر کار کردم و در دلم دعا کردم که عمل جراحی دایی مادرکم خوب پیش رود. می‌نویسم دایی مادرکم و فکر می‌کنم ذره‌ای کمتر از دایی‌های خودم دوستش ندارم. او که برادر پری‌جانم است و شاگرد یزدی‌جانم بوده. اصلا او یزدی‌جانم را برای معلم خصوصی معرفی کرده است. مادرکم از بیمارستان با خبر خوب آمد که فعلا همه چیز خوب پیش رفته است. بعد از نهار نشستم کنار مادرکم. بعد از روزهای طولانی که انگار قرنی طول کشیده باشد. نشستیم و با هم یه حبه قند نگاه کردیم و من ناخن‌های دستش را درست کردم. کوتاه کردم، سوهان کشیدم. بعد مادرکم خوابش برد. دایی جان ِ پسند رفته بود. من بغض داشتم ولی بی‌تاب نبودم. ریحون‌ها و پیازچه‌ها و فلفل‌هایی را که دیروز از باغچۀ مادربزرگ چیده بودم، شستم و پهن کردم که خشک شوند. بعد نشستم به ریز ریز کردن تکه نانی که بیرون مانده و بیات شده بود. برای پرنده‌های مادرکم. می‌آیند پشت پنجرۀ بزرگ و سرتاسر روی نرده‌ها می‌نشینند. گنجشک و کبوتر و کلاغ و یک گونۀ ناشناخته که از کبوترها کوچکترند، سیاهند و خط زردی روی دمشان هست، با منقاری زرد رنگ. دعوایی هم هستند و گاهی خودشان را به شیشه می‌کوبند و ما را می‌ترسانند. چای دم کردم. عصر و غروبم ساکت به خواندن و نوشتن گذشت. و حالا اینجا نشسته‌ام. خواستم ته این نوشته بنویسم که کار فردا انجام نشده و دلم نمی‌خواهد شرمندۀ استادم شوم که خبر رسید استاد خودشان جلسۀ فردا را لغو کرده‌اند. امروز به خیر گذشت. بعد از مدت‌ها... بعد از روزهای طولانی که به گذشتن قرنی می‌مانست.

کودکی که منم (10)

مادرکم روایت می‌کند:

عصبانی که می‌شدم می‌ایستادی و نگاهم می‌کردی، اول نگاهت می‌کردم یعنی خشمگیم، بعد حرف می‌زدم که دلخورم، بعد داد می‌زدم که عصبانی‌ام اما تو در همۀ این لحظات طولانی فقط نگاهم می‌کردی. نه پشیمان می‌شدی، نه می‌ترسیدی، نه بغضی، نه قهری... هیچ. فقط نگاهم می‌کردی. کلافه می‌شدم. آخرش می‌گفتم برو توی اتاقت، در را هم ببند. 

یکبار گریه‌ام می‌گیرد. مادرک می‌گوید برو توی اتاقت، هر وقت گریه‌ات تمام شد بیا بیرون. زمانی طولانی‌می گذرد، مادرک نگران در را باز می‌کند و مرا سرگرم نقاشی می‌بیند. می‌گوید گریه‌ات تمام شده بیا بیرون. سر بلند نکرده جاب می‌دهم: تموم نشده. در رو ببندید.

***

بیست و دو سال از آن روزگار می‌گذرد. حالا هم پاسخم نه خشم است، نه ترس، نه گریه. تنها نگاه‌های طولانی و آدم‌ها که معنی‌‌اش را درنمی‌یابند از کنارش می‌گذرند. گاهی، تنها گاهی بعد از روزها و ساعت‌ها حرف‌ها طوفان می‌کنند و آدم‌ها می‌پرسند: بعد از اینهمه وقت؟ و من چگونه بگویم که منتظر بودم تا بلکه تمامش کنند؟

به بهانه ی هفتۀ معلم

در جلسه اولیا و مربیان، خانم توسلی پرسیده بود: "مادر اون دختر بچه که با سر مدادیش برای بچه ها قصه می گه کیه؟ همون که وقتی من دارم برگه صحیح می کنم ساعت ها بچه ها رو با قصه هاش آروم نگه می داره؟ مادر رامک؟" و مادرم که تعجب کرده بود که که آن دخترک کلاس اولی منم.

شش، هفت سال بعد، خانم توسلی یا همان معلم کلاس اولم، مادر را در خیابان دیده و شناخته بود و گفته بود که من را یادش هست و اینکه هم محلی شده ایم. با مادربزرگ هم آشنا شده بود. اما من ِ سیزده، چهارده ساله اصلا حواسم به گذشته ها نبود. مادر و مادربزرگ و معلمم گاهی همدیگر را هنگام خرید می دیدند.

پنج سال پیش شماره اش را داده بود به مادر که دلم برای رامک تنگ است. و حالا من قدر آنچه گذشته بود را می دانستم. در خانه اش را که باز کردم، خاطرات هفت سالگی ام و صدای گچ ِ بر روی تخته و آن سرمدادی و قصه گفتن هایم همه و همه در جایی ته ِ قلبم روشن شد. چند ساعتی با هم چای خوردیم و عکس نگاه کردیم. برایم از فرزندانش گفت و همسر مرحومش. موقع خداحافظی نامه ای را که برایش نوشته بودم دادمش. دو روز بعد زنگ زد. می گریست. گفت برای همه ی بچه هایم نامه ات را خوانده ام. گفت خوشحال است به خاطر همه ی آن سال ها که معلم بوده. و من فقط گفتم "خواستم بدانید دوستتان دارم"

یک ساعت پیش که تلفن را برداشت گفتم "رامکم". شناخت. حال همه مان را پرسید. حتی حال مادربزرگ را که من گفتم همه خوبیم. در جواب سوال هایش گفتم که خانه ی مادربزرگ نزدیک خانه اش است که گفت: "یک روز که آنجا بودی بگو می آیم دم ِ خانه که ببینمت" و من قول دادم هفته ی آینده به دیدنش روم.

کودکی که منم (8)

دخترک یادش نیست که چه کرده بود، اما دایی اش حسابی کلافه شد و او را بغل کرده و برد دم پنجره ی طبقه ی سوم و گفت "می اندازمت پایین، مگر اینکه معذرت بخوای و بگی دیگه این کار را نمی کنی"
دخترک سه سالش بود. نه گریست و نه خواهش کرد و نه... فقط گفت "بنداز"


دلم می خواهد از کودکی هایتان بنویسید. حتی اگر همین دیروز کودکی کرده اید. عده ای هم که رسما دعوتند:

حالگیر، حره، توتیا، شیخ، پور پدر، یان سباستین، تک تیر انداز، بهار، می سم، خاتون خاموش

خودتان هم چند نفری را دعوت کنید تا بیشتر به یاد کودکی هایمان لبخند بزنیم.


پ.ن. از تک تکتان به خاطر اینکه کنار نغمه ی غم انگیزم نشستید ممنونم. حتما می دانید که خیلی دوستتان دارم.
با حرف های شما دلم خواست بیشتر و بهتر از آنچه در ته فکر می گذرد بنویسم. امیدوارم بتوانم.

همچنان کودکی که منم

می گویم: عاقبت برای عروسکم اسم نگذاشتی!
- : بیار! من ببینمش. بعد اسم انتخاب می کنم.
- : نمی شه! آخه سرما می خوره!
-: دختر بزرگ کردیم فرستادیم دانشگاه که بگه عروسکم سرما می خوره!


پ.ن. حالا یعنی نگویم که مخاطب من خودش سی ساله است؟

کودکی که منم(6)

چهار سال دارم که نیمه شب بیدار می شوم و گرسنه ام. روی تخت نشسته ام که مامان برایم تخم مرغ عسلی می آورد. در یک نعلبکی سفید با حاشیه های سبز. با قاشق چای خوری تخم مرغ را دهانم می گذارد. درست است که نصفه شب است اما نمک را هم فراموش نکرده است.

خاطره ی ساده ایست اما من هنوز هم با یادآوری اش دلم تخم مرغ می خواهد. و یک لبخند گوشه ی لبم می نشیند. بعضی خاطره ها هیچ گاه پیر نمی شوند.


پ.ن. نظرات پست قبل را هم جواب دادم.

کودکی که منم(5)

دخترک نمی داند چند سالش بود که مادربزرگ دست او و نوه های دیگر را می گرفت و به پارک می رفتند. نام این گردش های شیرین ِ بدون ِ امر و نهی معمول بزرگترها "پارک ِ بی مادر" بود. اغلب با چاشنی بستنی. یادگارش هم چند عکسی که در آلبوم خانوادگی است. یادآور آن زمان ها که مادربزرگ رانندگی می کرد و مادربزرگ پا به پای قدم های کوچکمان می آمد.

پنج شنبه صدایش خوشحال بود وقتی گفت: "جمعه می خواهم ببرمتان نهار بی مادر."

نهار جمعه را با مادربزرگمان بودیم. فارغ از حضور بزرگترها، گرچه خودمان بزرگتر شده بودیم. کوچکترینمان آن زمان های دور هنوز به دنیا نیامده بود و دیگری هم خاطره ای در ذهنش نیست اما دل ما سه تن دیگر به هر لرزش دست مادربزرگ می لرزید.

کودکی که منم(4)

دخترک دوست داشت پدربزرگش را هنگام خاله بازی "شوهر" صدا کند.

پ.ن. با لحن و صدای یک دختر بچه سه ساله بخوانید.

کودکی که منم(3)

دخترک دوست داشت ظهرها که همه جا ساکت بود، چند تا لیمو عمانی بردارد، بنشیند کنار آن پنجره ی قدی اتاقش، پوست خشک لیمو را بشکند و پره های قهوه ای رنگ و ترشش را بمکد. 

پ.ن.1. الان هم دلم برای مزه ی ترشش ضعف رفت.
پ.ن.2. می توانید به من وبلاگی معرفی کنید که پست هایش کوتاه باشد و چنان بنویسد که دلم بخواهد لیوان چایم را بگذارم کنارم و بروم سراغ آرشیوش؟

کودکی که منم(2)

دخترک سه ساله عقب ماشین نشسته است و مدام بهانه می گیرد. عاقبت مادرش او را در آغوش می گیرد و از ماشین پیاده می شود. آن طرف جوی آب، بر زمین می گذاردش و می گوید: "ما رفتیم" سوار ماشین می شود به امید آنکه دخترک کمی بترسد و عذر بخواهد. اما دخترک شانه بالا می اندازد و پشتش را به ماشین می کند و در خلاف جهت قدم برمی دارد. بابا گاز می دهد تا او را مطمئن کنند که می روند اما دخترک سرعتش را زیاد می کند. مامان پیاده می شود و او را در آغوش می گیرد و به ماشین باز می گرداند.

پ.ن. حقیقت این است که دخترک دوست دارد قیافه ی مادر و پدرش را در آن لحظه تجسم کند و بخندد.

کودکی که منم

در یک زمستان سرد به دنیا آمد. برای اینکه سرمانخورد او را قنداق می کردند. چند روز بیشتر نداشت اما اینقدر تقلا می کرد تا دستانش را آزاد کند. بعد می خوابید. اینقدر این قصه تکرار شد تا عاقبت مادرش قانع شد که دستان او را در پتو نپیچد.

یکصد و هفتاد و هشت

سوم دبستان. خانم هاشمی نژاد. که نه تنها نامش، چهره اش را هم به خوبی به یاد دارم. از بس که دوستش نداشتم. همسر شهید بود و مدام از خودش می گفت و تنهایی دخترش و اینکه ما باید بچه های خوبی باشیم تا او اذیت نشود، اینکه دخترش که همسن ماست و چادر سر می کند و آن دروغ بی مزه که می تواند از تلویزیون خانه اش ما را ببیند. حالا می دانم چرا من را مانند دیگران دوست نداشت که فقط نگاهش می کردم و به شوخی هایش نمی خندیدیم. که وقتی با ناظم دعوایش شد و داشت می رفت فقط نشستم پشت پنجره و نگاهش کردم و دیگران دویدند دنبالش و گریستند و خونسرد بودم در مقابل جریمه هایی که هر روز بیشترشان می کرد. و در ذهن کوچک من این معلم از خود راضی ِ دروغگو شد نمونه ی همه ی کسانی که به نوعی با شهید و جنگ و جانباز در ارتباطند.
12 سال بعد کسانی را شناختم که همرزمان همان شهدا بودند و همه ی معادلات ذهنم را از اول نوشتند و به خاطر ایشان می توانم آن معلم را هم ببخشم.

حالا می ترسم که من هم در ذهن کسی نمونه اش شوم از دختری، دانشجویی، معلمی، خواهری، یک ایرانی، یک مسلمان و... چه قدر احتمال دارد اگر نمونه ی بدی باشم، تصویری که از خود به جا می گذارم توسط فرد دیگری اصلاح شود.