سوم دبستان. خانم هاشمی نژاد. که نه تنها نامش، چهره اش را هم به خوبی به یاد دارم. از بس که دوستش نداشتم. همسر شهید بود و مدام از خودش می گفت و تنهایی دخترش و اینکه ما باید بچه های خوبی باشیم تا او اذیت نشود، اینکه دخترش که همسن ماست و چادر سر می کند و آن دروغ بی مزه که می تواند از تلویزیون خانه اش ما را ببیند. حالا می دانم چرا من را مانند دیگران دوست نداشت که فقط نگاهش می کردم و به شوخی هایش نمی خندیدیم. که وقتی با ناظم دعوایش شد و داشت می رفت فقط نشستم پشت پنجره و نگاهش کردم و دیگران دویدند دنبالش و گریستند و خونسرد بودم در مقابل جریمه هایی که هر روز بیشترشان می کرد. و در ذهن کوچک من این معلم از خود راضی ِ دروغگو شد نمونه ی همه ی کسانی که به نوعی با شهید و جنگ و جانباز در ارتباطند.
12 سال بعد کسانی را شناختم که همرزمان همان شهدا بودند و همه ی معادلات ذهنم را از اول نوشتند و به خاطر ایشان می توانم آن معلم را هم ببخشم.

حالا می ترسم که من هم در ذهن کسی نمونه اش شوم از دختری، دانشجویی، معلمی، خواهری، یک ایرانی، یک مسلمان و... چه قدر احتمال دارد اگر نمونه ی بدی باشم، تصویری که از خود به جا می گذارم توسط فرد دیگری اصلاح شود.