روی طاقهشال کهنۀ مرداب، نقشههای بتهجقه نقرهدوزی میکند مهتاب (13)
آیا چه بود که از آن چندان کتاب یک حرف نمیخوانم...*
با حرفهایی که زده شد و اتفاقاتی که افتاد حالم از دیشب بدتر است و اوضاع پیچیدهتر. فقط در دل میخوانم که الا بذکر الله تطمئن القلوب و به خدا میگویم وعدهات یادت هست که إنّ مع العسر یسرا؟ و این عسر چرا تمام نمیشود؟
* مکاتیب سنایی، نامۀ دوم، ص 50
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 3:46 توسط رامک
|
اینجا مینویسم به خاطر نوشتن داستانی که سخته نوشتنش و احتمالا هرچی جلوتر میره، نوشتنش سختتر هم میشه